![]() |
![]() |
|
| من و ضمیرهایم |
|
.......................
................ .................................. اونجا یه دهکده کوچیکه خیلی کوچیک و خیلی آروم و با مردمانی ساده تر... مرد دانا توی اون دهکده زندگی می کرد اما مدت ها پیش اون جا رو ترک کرده بود دختر پاییز می خواست مفهوم واقعیه عشق رو بدونه و این سوالی بود که مرد دانا جوابش رو می دونست هر کسی توی دهکده در مورد دلیل رفتن مرد دانا ایده ای داشت. اما هیچ کس مطمعن نبود که چرا اون دهکده رو به یک باره ترک کرده. دختر پاییز یه روز خیلی اتفاقی شنیده بود اگه کسی می خواد مرد دانا رو ببینه بهتره به بلند ترین زمین اون منطقه بره و مطمعن باشه اون روز بارون می یاد. دختر پاییز تصمیم خودش رو گرفته بود؛اون روز ها و روز ها منتظر موند و صبر کرد. تا این که یک روز بارون گرفت. دختر پاییز خودش رو به بلند ترین زمین اون منطقه رسوند و بالاخره مرد دانا رو دید دختر پاییز خیلی آروم به مرد دانا نزدیک شد و سلام کرد مرد دانا با لبخندی بر لب گفت : سلام دختر پاییز دختر پاییز سوالش رو در مورد عشق پرسید و گفت که چیز زیادی ازش نمی دونه. وقتی حرف های دختر پاییز تموم شد مرد دانا برای اون ازعشق گفت... "عشق کلمه نیست و یا حتی بازی عشق درک شدن یه احساس خیلی خوبه دختر پاییز پرسید عشق رو چه طور میشه توصیف کرد ؟ مرد دانا گفت که عشق قابل توصیف نیست اما بعضی وقت ها احساس عشق می تونه چیزی فی ما بین سکس و دوست داشتن باشه عشق هم سادست و هم پیچیده عشق بعضی وقت ها بیشتر به یه چیز لعنت شده شبیه میشه تا درک واقعی از خود کلمه عشق بعضی وقت ها زیبا و بعضی وقت های دیگه زشته عشق به دست اوردنی نیست؛پیدا شدنی نیست؛بیشتر اوقات باور شدنیه عشق رو می تونی با مرور زمان و یا حتی توی یه لحظه پیدا کنی عشق حتما چیزی بین زن و مرد نیست عشق می تونه درک کردن از چیزی باشه که برای ما مهم باشه می تونه از یه چیز خیلی ساده و یا خیلی پیچیده باشه ... " |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 0:52 توسط HooMaN |
|
|
...........................
.......... ............................... پاتریک از جوئی می پرسه ؟ آدم ها چه طور بزرگ میشن جوئی پاسخ میده : همون طور که قبلا گفتم انسان ها نوعی احمق هوشمند هستن. اونا بزرگ میشن؛حالا به هر نحوی چه با مشکل و چه بی مشکل چه خوب؛چه بد چه زیبا؛چه زشت کلا مهم اینه که بزرگ میشن لوک که کنار پنجره نشسته و داره سیگار دود می کنه میگه: اما مهم اینه که اونا چه جور دنیایی رو برای خودشون ساخته باشن جوئی هم میگه : دقیقا مسئله تو همین دنیاهای لعنتیه اوناس جوئی ادامه میده؛یه سری از آدمها تو دنیای خیالی و فانتزی خودشون می مونن؛یه جورایی همیشه بچن بزرگ نمیشن؛واقعی نمی شن اما نگران نباش بالاخره مجبور می شن چیزای لعنت شده رو بپذیرن و می خنده اما یه سریا زود واقعی میشن؛زود عوضی می شن از حاشیه وارد متن می شن و فکر می کنن که همه چیر رو می دونن و یا می فهمن.دنیای واقعی رو پیدا می کنن و سعی می کنن که ازش پول در بیارن اما حتی اون لعنتیا هم نمی دونن واقعا چرا این کار رو می کنن. جوئی می گه : احمقانس لوک می گه : آره احمقانس پاتریک می گه :زیاد احمقانس -- داستانک دیروز تو مترو بودم داشتم بر می گشتم خونه یه دختر بچه فال فروش از بین جمعیت رد می شد و به همه گیر می داد فال بخرن رسید به من مهربون نیگاش کردم گفت فال می خری ؟ گفتم آدامس داری ؟ گفت نه گفتم چسب زخم داری ؟ گفت نه گفتم از این پرنده ها که فال فروش ها دارن چه طور نداری ؟ گفت نه گفتم سیگار هم که نداری ؟ گفت نه گفت یه فال بخر دیگه و هی گفت اما من که ازش نخریدم :) پی نوشت 1 : هه هه حتما فکر کردید ازش فال می خرم... . پی نوشت 2 : خیلی وقت بود کامنت خصوصی نداشتیم... .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 0:21 توسط HooMaN |
|
|
من که خود خرم رو می شناسم دیگه برا چی حرف مفت می زنم پس هان خداییشا والا.... . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 0:26 توسط HooMaN |
|
|
............................
.............. ........................................ . ابرها به آخرین نور از آسمان چنگ می زدند و سیاهی مانند دیوی در شب امید را می بلعید در سیاهی رویاها رفتند تنها آخرین فرد رستگار مانده بود و به آخرین خاطره از مسیح فکر کرد به آخرین بخشش در کلیسا اندیشید به خون های ریخته شده در میان گورستان با صدای کلاغ ها و بدن های پوسیده آخرین فرد رستگار به واپسین سو سو های نور نگریست و آخرین امید خود را هم از دست داد.... .
-- "فصل بیست و یک" يسوع بر شد به كفر ناحوم و نزديك شهر شد.(2)ناگهان شخصي از ميان قبرها برآمد.در او ديوي بود كه بر او چيره شده بود؛به اندازه اي كه هيچ زنجيري تاب نياورد بر نگهداري او و به مردم زيان بسياري رسانيد.(3)ديوها از دهان او فرياد برآوردند و گفتند:اي قدوس خداي!پيش از وقت چرا آمدي تا ما را ازجا بركني.(4)آنگاه زاري نمودند به او كه بيرونشان ننمايد،(5) يسوع از ايشان پرسيد: ((شمارتان چند است؟)) (6)جواب دادند:شش هزار و ششصد و شصت و شش...... . -- پی نوشت 1 اقا خواب دیدم هیولا؛تریپ زن و بچه و اینا یک حالی داشت میداد؛کلی حال داد تو خواب پی نوشت 2 : برو بعدی پی نوشت 3 : بزن سه جومونگ شروع شد. :)) پی نوشت 4 : ای بابا کانال و عوض کن بابا حالمون بد شد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 23:36 توسط HooMaN |
|
|
......................
............ ...................................... او به بلند ترین قسمت جزیره رفت سرنوشت را دیده بود به اندک زمان باقیمانده فکر کرد و بعد از آن به مرگ و فکر کرد که بعد از مرگ چیست و سعی نکرد به بعد های های آن فکر کند او به آن چشمهای گرم فکر کرد و بعد گریه کرد.وخود را تنها دید در زمان در مکان او به انتهای تقدیر خود نزدیک شده بود به برگ نوشت هایی که در دست داشت نگاه کرد به چیزهایی فکر کرد؛که دیگران نکرده بودند به چیز هایی اندیشید که دیگران نیندیشیده بودند او در خواب همه چیز را دیده بود و در نهایت سرنوشت را ورق زد..... . پی نوشت ۱ : گذشته درسته کم رنگ میشه اما لعنتی همیشه جزئی از آدمه.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 0:32 توسط HooMaN |
|
|
.............................
................ .............................. نوشته ها همه خاکستری گه گداری هم به رنگ کلاغ ها مشکی ندا ها... نجواها.... همه می دانند مشکی....خاکستری وقتی شادی رفت رنگ ها نیز همه با او رفتند. مشکی ماند خاکستری ماند سرما ماند وسوسه ماند و صدای کلاغ ها بر فراز زمینی بایر و خشک و نجواها و صداهای بی انتها و نوشته هایی که آتش گرفتند و تنها راهبه ای که رستگار ماند. و تنها راهبه ای که رستگار ماند.
پی نوشت ۱ : عجب چشم و ابرویی داشت لعنتی :)
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم تیر 1388ساعت 0:15 توسط HooMaN |
|
|
............................
........... ....................... رویا آغاز می شود....ماهی ها می میرند......گربه ها می رقصند.......صداها می روند.....روز ها می گذرند.....قلم ها می خشکند.......دل ها می شکنند.....نغمه ها خاموش می شوند......صورتک ها می گریند. آری به نظر می آید می خواهد باران ببارد؛نکند که رویا تمام شود...اما دیر بازییست که باران نباریده است..... ای کاش که این رویا تمام نشود.....می خواهم بمانم....می خواهم خیس شوم......می خواهم آرزو کنم ......شنیده ام عشق را می توان پیدا کرد....شاید در درون و شاید در بیرون...... -به نظرت عشق در اینجا چه می کند؟ آخرعشق عاشق باران است؛او می آید من می دانم..... رویا می خواهد تمام شود دیگر وقتی برای عاشق شدن نیست؛به این فکر می کنم که داستان عشق چیست؟ -------- در جزیره ای زیبا تمام حواس؛زندگی می کردند:شادی؛غم:غرور:عشق و ... روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند.اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند.چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت؛عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت: آیا می توانم با تو همسفر شوم ؟ ثروت گفت : نه؛من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد. پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود؛کمک خواست.غرور گفت :نه نمی توانم تو را با خود ببرم؛چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد. غم در نزدیکی عشق بود.پس عشق به او گفت:اجازه بده؛تا من با تو بیایم.غم با صدای حزن آلودی گفت:آه؛عشق من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم. عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.اما اون آن قدر غرق شادی و هیجان بود که صدای عشق را هم نشنید.آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر نا امید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت :بیا عشق؛من تو را خواهم برد.عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره راترک کرد.وقتی به خشکی رسیدند؛پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود؛چه قدر بر گردنش حق دارد. عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید:آن پیرمرد که بود؟ علم پاسخ داد: زمان :) عشق با تعجب گفت: زمان؟!اما چرا او به من کمک کرد؟ علم لبخندی خردمندانه ای زد و گفت :زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است :)
پی نوشت : از برای گذشته......
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 23:51 توسط HooMaN |
|
|
.........................
.......... ...................................... مرد دانا وقتی به داستان های نوستالوژی که خونده بود فکر کرد؛احساس کرد که یه روح بلند پرواز داره به همین خاطر خونش رو توی شهر ترک کرد و به یه روستا امد و خودش رو جای کشیش جدید معرفی کرد شاید به دنبال ردی از چیزی می گرده که می خواد باورش کنه شاید هم داره وقتش رو تلف می کنه... -- فصل یک وقتی شروع شد همه چیز اسلوموشن بود...لعنتی..همه چیز آرومه آروم بود.و یه صدای پیانو که اون رو به دنیایه دیگه ای می برد. فصل یک از فاصله ها شروع شد. از فاصله رویا تا درک؛از فاصله میان اوهام و واقعیت. از باورها. از واقعیت ها. از چیزی فی ما بین جنون؛درک ودیوانگی. و چند صباحی هم از عشق نوشته بود البته فقط چند صباحی. فصل دو با مردی شروع شد که یه خال کوبیه لعنتیه قشنگ پشتش داشت مردی که دوست نداشت از مرز واقعیت رد شه مردی که دوست داشت تو دنیای فانتزی لعنتیش باقی بمونه. دوست داشت فکر های بزرگه کنه و رویاهای بی انتها بسازه مردی که خودش رو توی اوهامش غرق می کرد. مردی که دوست داشت فکر کنه که می تونه بخنده. مردی که دوست داره فکر کنه خلسه چه قدر می تونه لذت بخش باشه. مردی که دوست داره نقشه های بزرگ احمقانه بکشه. مردی که دوست داره فکر کنه که چه قدر خوش بخته و اینکه به انتهای بی انتها فکر کنه. کتاب بخونه و با خودش هی کلمه "لعنتی" رو تکرار کنه. با منطق درونش بجنگه و برا خودش یه شهر پر از قانون بسازه. و براشون شماره گذاری کنه. و آخرش هم فکر کنه که می تونه همه چیز رو نادیده بگیره. چون اینجا حکومت آزاده لعنتیه. و آخرش هم می خنده. همون خنده هایی که خودش می دونه چه شکلیه پی نوشت 1 : توهم؛نوستالوژی؛نایت ساید؛همون آهنگ پیانو که آروم بود؛یه روح خسته؛ همه رو با هم قاطی کن ببین چی میشه. پی نوشت 2 : خیلی وقت بود یادم رفته بود ارازل بودن یعنی چی :) پی نوشت ۳ : می دونم الان همه دارن در مورد سیاست حرف می زنن کسایی هم که یه جو مغز تو کلشون باشه می دونن بایستی چی کار کنن بنابراین همین کافیه. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 0:36 توسط HooMaN |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
زمان حکومت منطق درونم به سر رسید و قرار شد که رهبری جدید بر گزینند... زمانی جدید برای حکومت آزاد....
مطالب وبلاگ دو قسمت شده اوایل از پینک فلوید بود الان از من و ضمیر هایم.... . ---------------------------------------------------------------------------- پینک فلوید آره این همونه که مورد نظر من هست همون چیز درست. زمان از یادت میره حتی نمیتونی تصورش رو کنی اره پینک فلوید یعنی نور و صدا (مطالب خوب هم پیدا میشه فقط کافیه به پست های دیگه هم سر بزنید) |
|
|
| قسمت های وبلاگ |
|
درباره من پینک فلوید |
| آرشیو موضوعی |
|
محبوب ترین اهنگ شما |
|
RSS
|