![]() |
![]() |
|
| من و ضمیرهایم |
|
................
.......... .................... .
ایستگاه بعد : الف : ایستگاه سیگار ب : ایستگاه مترو ج : ایستگاه آخر
شما باشید کدوم رو انتخاب می کنید ؟
. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 21:3 توسط HooMaN |
|
|
...............
...... ..................... . مردی بود که همه دیوانه اش می پنداشتند.... او آرام بود....و در تنهایی گریه می کرد... و دیگران فکر می کردند که او دیوانه است.. او می توانست ساعت ها به طبیعت بنگرد و زیبایی درختان و گل ها را درک کند.... دیگران از اینکه او ساعت ها به چیزی خیره می شد او را دیوانه می پنداشتند... او هیچ وقت با کسی صحبت نکرد....مگر یک بار... و آن هم دخترک کوچکی بود که از او سوالی کرد! دخترک از او پرسید : راست است که می گویند تو دیوانه ای ؟ و مرد در جواب پاسخ داد : مهم این است که تعریف تو از دیوانه چیست.... و دخترک در آن موقع نمی دانست تعریف چیست... او می دانست که دیگران هرگز معنای حرف هایش را نخواهند فهمید... او می دانست اگر در مورد زیبایی و عشق صحبت کند او را مسخره خواهند کرد.... می دانست اگر در مورد رسیدن به اوج لذت هنر صحبت کند؛او را پبش از پیش دیوانه می پندارند... او همواره از این مسئله رنج می برد.... پس تصمیم خود را گرفت که در دنیایی که برای خودش ساخته بود غرق شود... در آن دنیا با دختر رویاهایش آشنا شد.... دختر رویاهایش او را درک می کرد و تمام آنچه را که می خواست می فهمید.... تمام رویاهایش تحقق پیدا کرده بودند... اما روزی به این مسئله فکر کرد که فاصله میان رویا و واقعیت چیست.. و در ان موقع کاملا دیوانه شد...... پس شروع کرد به کشیدن خط ها بر روی کاغذ و بعد از آن دیگر کسی او را ندید....
داستانک
پاتریک می گه : من سر 10 نخ شرط می بندم بارسلون میزنه... لوک میگه : بهتره بکنیش 15 نخ و یه شیشه کوچیک؛چون من میگم رئال می زنه... جوئی میگه : من میگم خفه شید بزارید بازی رو نگاه کنیم..... پاتریک میگه : جوئی ما که بازی رو نگاه نمی کنیم... لوک میگه : کل هیجانش فقط به شرط بندیشه و می خنده.... جوئی میگه : شت.... پس بهتر بود من هم شرط می بستم... لوک میگه : تو فقط می تونی روی مساوی شرط ببندی... جوئی میگه : اما صبر کن ببینم این دو تا تیم که بارسلون و رئال نیست...چلسی و آسه میلانه... لوک میگه : مگه فرقی هم می کنه... پاتریک میگه : مهم وقتیه که بازی تموم میشه و نتیجه شرط بندی معلوم میشه... جوئی میگه : فاک....شما جفتتون لعنت شده اید....
--
پی نوشت 1 : چه کردند با دل ما.....چه کردند.... .
. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 0:43 توسط HooMaN |
|
|
..............
... .......................... . نیمه شبه... اصلا حال خوبی ندارم.... سرم گیج می رود.... داغ کرده ام..... بار اول است که تنهایی داغ می کنم... هیچ گاه گمان نمی کردم که حسادت کنم.... همه چیز می چرخد... به روی زمین سفت دراز می کشم... سقف هم می چرخد.... دود در هوا می چرخد... خنده دار است... چشمانم را می بندم.... چه قدر خوب است...بدون هیچ فکر و دغدغه ای بخوابی.... به گمانم خواب بوده ام.....خواب پرواز دیده ام.... هنوز نیمه شب است... می خواهم پرواز کنم... بلند می شوم... سرم هنوز گیج می رود... من عاشق این گیجی هستم که داغم می کند.... گرمم است...گرم.... به بلندی میروم.... باد سرد کمی آرامشم را بیشتر می کند.... آرامش.... مثل یک داستان پرواز شده ام همرا با موسیقی متن.... باز صدای بی صدا..مثل یک کوه بلند... یک مرد بود یک مرد....با دست های فقیر...با چشمای محروم... با پاهای خسته...یه مرد بود یه مرد.... به لبه می رسم... کمی پایم می لغزد از سر سرگیجه.... تا مرگ فاصله ای نیست.... شب با تابوت سیاه..نشست توی چشماش....خاموش شد ستاره.... افتاد روی خاک.... هنوز ایستاده ام....انگار که من یک من ناامید شده ام... پس کو آن هم موعضه های امید....پس کو؟ دیگر چه چیزی می تواند ارزش داشته باشد... وقتی حتی رویایی در سر نداری.... سایه ش هم نمی موند....هرگز پشت سرش... غمگین بودو خسته تنهای تنها.. مرگ در هوا موج می زند... انگار که صدایم می زند برای پرواز... می خواهم بپرم به پریدن که فکر می کنم احساس بهتری پیدا می کنم.... اما چیدنی ها کم نیست!!! با لب های تشنه....به عکسه یه چشمه...نرسید تا ببینه.. قطره....قطره.... قطره آب...قطره آب... در شب بی تپش...این طرف...اون طرف...می افتاد تا بشنفه.... صدا....صدا... صدای پا...صدای پا... به گمانم خواب دیده ام....خواب پرواز دیده ام...
پی نوشت : او برایم عزیز بود...اما حقیقت از او هم برایم عزیز تر بود....با این درد کنار می آیم اما هرگز از یاد نخواهم بردش....چنان در سرنوشتم خال کوبی شده است که هرگز پاک نخواهد شد... .
. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 2:38 توسط HooMaN |
|
|
.........
... ................ .
با جزئیات روزم را شب می کنم... .
.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 23:24 توسط HooMaN |
|
|
..............
........ ...................... . وقتی خبر را شنیدم.......چنان در لایه های افکارم فرو رفتم که لحظه ای احساس کردم گم شده ام... مطمعنم که ناراحت نشدم...همین طور خوشحال هم نشدم.....حتی حالتی مثل بی تفاوتی هم نبود... ولی در آخر چنان احساس تنهایی عظیمی کردم که عجیب می نمود... ولی چه فایده... همه چیز چنان به سرعت اتفاق افتاد که جز لعنت کردن خودم کاری از دستم بر نمی آمد... به خدا اگر بخواهم حرف از ناامیدی بزنم....(در حالی که مطمعنم اعتقادی به چیزی تحت عنوان خدا ندارم) این قدر در لحظه ها زندگی کرده ام که معنی واژها را بفهمم... این قدر در ثانیه ها تامل کرده ام که بتوانم درک کنم ارزش ثانیه ها را.... یک انسان تنها که در رویا زندگی می کند....چه چیز او را کاملا نابود می سازد ؟ می خواهم به من بگویی چه چیزی یک انسان تنها را نابود می سازد! به تو خواهم گفت : رویایش را ازش بگیرید....چنان بی انتها می شود که دیگر پایانی ندارد... . دیگر چه چیزی برایش ارزش دارد ؟ به نظرت مرگ برایش ارجحیت ندارد تا زندگی ؟ نمی خواهم برایم قصه هایی از امید و زندگی بگویی.....از قصه و داستان تا بودن در خود حقیقت فاصله ایست تمام نشدنی... بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک بادا.... دور خود می چرخم وادای رقصیدن را در می آورم..... سرم گیج می رود....حال خوبی ندارم....سردم است....به نظر تب دارم....نفسم به خس خس افتاده است....حالت عجیبی دارم....نمی دانم چه طور بگویم....
دیگر تحت عنوان هیچ می نویسم....دو علامت سوال می گذارم و جوابشان را نمی دهم....نه از سیاهی وارد متن می شوم و نه از قائده.... من اتاقی بودم که فقط یه روشنایی داشت..که آن هم هر از چند گاهی به سمت خاموشی می رفت....حالا آن را هم گرفته اند... پوچ با هیچ که جمع می شود...سیاهی می آورد....خاموش شده ام...سیاه شده ام.... تمام حرف هایم از رویاهایم نشعت می گرفت.....دیگر رویایی ندارم... دیگر امیدی به فردا ندارم.... راستی راستی....به من بگو..بگو....عشق چه رنگی داشت.....می خواهم قبل از تهی شدن بدانم...خواهش می کنم بگو.... باید در قانون هایم خوب بگردم...احتمالا برای این مواقع راه گریزی گذاشته ام.....مثل این است که بدانی دنیا قرار است از بین برود؛مگر آن موقع قانون ارزشی هم دارد ؟ مگر من نبودم که می گفتم مهم نیست....خودم هم خوب می دانم که در ته اعماقم فریاد می زدم....که آخر مَرد چرا می گویی مهم نیست....مهم است مهم است....مهم است... ولی هیچ گاه گمان نمی کردم...که رویا را هم بتوانند بگیرند....اما گرفتند.... می دانم از این به بعد زود تر از آنچه که باید خسته می شوم.... زود تر از آنچه که باید ناامید می شوم... برایم مهم نیست که درباره ام چه طور فکر میکنند.... با این همه قانون؛مگر می شود این چنین حماقت بزرگی کرد... هیچ گاه فکر نمی کردم...زندگیم این چنین رقم بخورد.... هیچ گاه...
. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 23:23 توسط HooMaN |
|
|
...........
...... ................... . خدایا فقط یک روز دیگر فرصت داری 100 دلار برایم تهیه کنی وگرنه دیگر یک شنبه ها که به کلیسا می آیم داستان پسرت عیسی را نمی خوانم... آن طور که پدر درباره ات می گفت 100 دلار برای شما چیزی نیست... او می گفت شما از هر چیزی اطلاعی دارید.... پس لابد می دانی من این 100 دلار را برای چه می خواهم... اگر برایم پست کنی و در روی پاکت بنویسی به دست خود آلبرت برسد که دیگر معرکه است.... خدایا فردا آخرین مهلت توست؛بهتر است خوب فکر هایت را کنی و 100 دلار را برایم بفرستی... فردای آن روز... هی آلبرت برات نامه آمده پسرم.... آلبرت به یاد حرف های دیشبش افتاد دقیقا یادش نمی آمد به چه چیزی فکر میکرد اما وقتی پدرش حرف نامه را زد چیزهایی از شب گذشته در ذهنش به خاطرش آمد...و سعی کرد شب گذشته اش را به یاد آورد... آره...آره...دیشب پنجره رو باز کرده بودم و داشتم..داشتم...آره داشتم با خدا حرف می زدم...احتمالا 100 دلار رو برام فرستاده... آلبرت به سرعت نامه رو از پدرش میگره و بر میگرده به اتاقش....روی پاکت نوشته شده به دست آلبرت برسد با تشکر خدا... آلبرت سریع پاکت رو باز میکنه و شروع می کنه به خوندن.... سلام آلبرت.....تا آنجا که من می دانم تو همین هفته پیش از من 80 دلار گرفتی...من نمی دانم یک پسر 8 ساله به این همه پول چه احتیاجی می تواند داشته باشد.....آلبرت؛در حال حاظر الان وضعیت مالی خوبی ندارم؛اما مطمعن باش در اولین فرصت آن را برایت می فرستم... با تشکر خدا. بشر روزهای بد خود را سپری می کند....به نظر می آید که خداوند در خلقت دچار اشتباهی شده است... همچنان که زمین به سمت نابودی پیش می رفت؛فرشتگان از خدا خواستند که به انها اجازه دهد؛شانس خود را در زمین برای نجات انسان ها امتحان کنند... پس خداوند قبول کرد...ولی به آنها گفت از برای رفتن به کالبدی دیگر ذهن و ضمیرشان کاملا در زندگی زمینی پاک خواهد شد و هرگز تا بعد از مرگ نخواهند فهمید که روزی فرشته ای زیبا بوده اند... و به این ترتیب هر روز فرشتگان بیشتری به زمین آمدند؛اما ضمیرهایشان در زندگی زمینی چنان آلوده شد که گویی از آغاز حیات با شیطان معامله کرده اند؛و هرگز بویی از انسانیت نبرده اند.... پس انسان ها شیطان را باور کردند تا خدا را زیرا همواره ضمیر شیطان را بیشتر در خود حس می کردند تا خدا را... بدین سان جنگ جهانی عظیمی در میان انسان ها پدیدار شد و در کمتر از نیم قرن نسل آدمیان منقرض شد...و آخرین فردی که زنده ماند؛ داستان آدمیان را نوشت به امید پیدایش تمدنی دیگر...... ولی داستان هنوز ادامه دارد.... هزاران سال بعد..... دوباره هزاران سال بعد..... وهمین جور هزاران سال بعد..... چیه تموم شد دیگه آدما منقرض شدن رفت پی کارش؛دنبال چی میگردی نه آدم فضایی ها امدن زمین نه چیز دیگه ای؛تموم شد رفت...اونی هم که گفت داستان ادامه دارد حرف مفت زده....بزار بنویسم پایان پایان پی نوشت ۱ : دیروز با زمان هم کلام شدم......به من می گفت خسته شده است از نایستادن.........پس به او تعارف کردن که بنشیند............پس نشست... پی نوشت ۲ : اون نامه رو به آلبرت؛باباش داده بود....
.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 0:11 توسط HooMaN |
|
|
.............
...... ................. .
فرض کن بالغ بر سی صفحه نفس گیر نوشته ای و بعد آن را آتش بزنی !!!
به نظرت این کار از یک دیوانه بعید است ؟!
پی نوشت ۱ : دیده ای کسی را خیلی دوست داری اما در یک آن تمام حسی که به آن داری از بین می رود.... فقط می خواستم ببینم دیده ای همین.. :)
. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 23:2 توسط HooMaN |
|
|
.............
... ............... .
هوا سرد و است من این سردی را دوست دارم همراه با باران های گه گدارش بوی تنهایی که می آورد.. نمی دانم چرا ! اما دوستش دارم دیگر چه بخواهم چه نخواهم غم جزئی از درونم شده است چه کنم.. عادت کرده ام من دیوانه ام شب ها خواب ندارم و همواره فکر می کنم پنجره را که باز میکنم نسیم با خود آرامش می آورد دیروز رویای پریدن داشتم نمی دانی چه لذتی داشت آخ ....نمی دانی... نمی دانی... نزدیکی های صبح که می شود من هنوز بیدارم شاید کمی چشمانم سنگین شده باشد.... اما هنوز پنجره باز است و نسیم و آرامش و من بیدارم رفتگر دیروز.......امروز هم آمد... برایش دستی تکان می دهم و در جواب سری تکان می دهد چشمانم دیگر سنگین شده است دراز می کشم و به رویای دیروزم فکر می کنم و فکر می کنم که در رویا زندگی کردن چه قدر سخت است چه قدر سخت است که با وجود این همه... تنها باشی... سخت است و ملال آور به خواب می روم به امید رویای دیشب...
داستانک
پاتریک می گه : من سر 10 نخ شرط می بندم بارسلون میزنه... لوک میگه : بهتره بکنیش 15 نخ و یه شیشه کوچیک؛چون من میگم رئال می زنه... جوئی میگه : من میگم خفه شید بزارید بازی رو نگاه کنیم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 23:50 توسط HooMaN |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زمان حکومت منطق درونم به سر رسید و قرار شد که رهبری جدید بر گزینند... زمانی جدید برای حکومت آزاد....
مطالب وبلاگ دو قسمت شده اوایل از پینک فلوید بود الان از من و ضمیر هایم.... . ---------------------------------------------------------------------------- پینک فلوید آره این همونه که مورد نظر من هست همون چیز درست. زمان از یادت میره حتی نمیتونی تصورش رو کنی اره پینک فلوید یعنی نور و صدا (مطالب خوب هم پیدا میشه فقط کافیه به پست های دیگه هم سر بزنید) |
| قسمت های وبلاگ |
|
فلسفه کُفتیه من از نگاهی ساده اگه چیزی که این تو هست رو بفهمی خیلی به من نزدیک می شی درباره من |
| آرشیو موضوعی |
|
محبوب ترین اهنگ شما |
| کسانی که دوستشون دارم |
|
مریم دریایی من و او حرف دل حرف های روپوش سرمه ای اشک شیطان "فلسفه از نگاهی ساده" راک & بلوز :) فیلم و سینما عشق تاریک دوستی" اتحاد دو روح بر ضد دنیا" برنده و بازنده |
|
RSS
|
| Emp |