![]() |
![]() |
|
| من و ضمیرهایم |
|
سلام خسته نباشید.
فعلا که خبر خاصی از پینک نیست جز یک سری خبر قدیمی در مورد راجر واترز !!! گفتم بیام فعلا یک متن بزارم تا بعد
خورشید بزرگ کهنسال که از اسمان فرود می اید پرندگان غروب تابستان آواز سر می دهند موسم طوفانی تابستان سال نوای موسیقی در گوش هایم طنین نافوس های دور دست است این چمن زار تازه پیراسته چه رایه خوشی دارد کنار رود دست در دست هم مرا بالا بینداز و در هوا بچرخان و بر زمبن بخوابان و اگر از پا ننشستی صدایت در نیاید پاهایت را از زمین بلند کن اگر هنگام فرو افتادن شب گرم صدای سیمگون را ا زمان بس عجیب شنیدی برایم اواز بخوان,برایم اوار بخوان وقتی خورشید بزرگ کهنسال از اسمان فرود می اید پرندگان غروب تابستان آواز سر می دهند خنده های کودکان در گوش هایم طنین افکن میشود اخرین پرتو آفتاب ناپدید می شود و اگر از پا ننشستی صدایت در نیاید پاهایت را از زمین بلند کن اگر با فرود امدن شب گرم صدای سیمگون را از زمانی چنان عجیبی شنیدی برایم اواز بخوان,برایم اواز بخوان fat old sun when the fat old sun in the sky is falling summer evening birds are calling summers thunder time of yers the sound of music in my esrs distant bells new mown grass smells so sweet by the river holding hands roll me up and lay me down. and if you sit dont make a sound. pick your feet up off the ground. and if you |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 16:31 توسط HooMaN |
|
|
سلام خسته نباشید . باز هم یک متن دیگه خیلی وقت هست دیگه متن نمیزارم گفتم یک متنی بزارم
آن را پس بگیر عشق او همچون نسیم لطیفی بر من می بارد به صدای نفس کشیدنش گوش میکنم؛به صدای امواج دریا می میاند فقط به آن زن می اندیشم؛در خشم و اشتیاق می سوختم به درون تاریکی می غلتیدم؛زمین در انش می سوخت آن زن می تواند آن را پس بگیرد. پی او را میپایم؛به او دروغ میگویم؛وعده هایی میدهم که نمیتوانم به انها وفا کنم آنگاه صدای خنده اش را می شنوم که از اعماق بر می خیزد و او را وا میدارم تا عشقش را به من ثابت کند؛هر چه را میتوانم میگیرم و او را تا نهایت می رانم تا ببینم آیا می شکند. آن زن می تواند آن را پس یگیرد؛او روزی باید پس بگیرد. اکنون هشدارهایی را دیده ام که از هر سو فریاد میکشد بی اعتنایی آسان است و خدا می داند که سعی کرده ام تمام این وسوسه ها؛ایمانم را به دروغ بدل کرد تا وفتی که دیگر نمیتوانستم خطر را ببینم یا صدای موج خیزان را بشنوم آن زن می تواند آن را پس یگیرد؛او روزی باید پس بگیرد. آن زن می تواند آن را پس یگیرد؛او روزی باید پس بگیرد. آن زن می تواند آن را پس یگیرد؛او روزی باید پس بگیرد. take it back her love rains down on me easy as the breeze i listen to her breathing it sounds like the waves on the sea i was thinking all about her burning with rage and deire we were spinning into darkness the earth was on fire she could take it back she might take it back some dey so i spy on her i lie to her i make promises i connot keep then i hear her laughter rising rising from the deep and i make her prove her love to me i take all that i can take and i push her to the limit ti see if she will break she could take it back she might take it back some dey now i have seen the warning screaming from all sides its easy to ignor and god knows ive tried all of this temptation it turned my faith of lies unitil i couldnt see the danger or hear the rising tide she could take it back she might take it back some dey she could take it back she might take it back some dey she could take it back she might take it back some dey |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 12:1 توسط HooMaN |
|
|
سلام
حالتون خوبی بید من که عالیم شرمنده این چند وقت اپ نکردم البته برای هیچ کس مهم نیست.
فقط امدم بگم که این چند وقت تو تکاپو بودم برا خودمون ای دی اس ال وصل کنیم همین وقت نداشتم
دوشنبه همین هفته با سه شنبه اپ میکنم و البته میدونم که تمام مطالبی که تا حالا نوشتم به درد هیچ کس نمیخورده اما برا خودم که مهم هست کاری رو که همیشه دوست داشتم انجام میدم فعلا .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 14:15 توسط HooMaN |
|
|
در نهایت در دوران کودکی غرق میشیم
چیزی که ما دوستش داریم
ایا اون چیزی رو که میخوای به دستش میاری یا فقط دنبال پول هستی... میتونی ادامه بدی همه چیز در دست خودت هست ... .
رودکی .. صبح .. خواب آلودگی ها .. "عارف ، پاشو مدرسه ت دیر میشه" .. غصه .. آشپزخونه ی سرد و کم نور .. نور زرد .. حلقه ی دور علاء الدین ..زوزه ی آشنای کتری ، آسمون تاریک و عبوس ! چه غصه هایی از کاپشن های سوخته و آب شده ! معجزه های معکوس علاء الدین خونه ی ما ! من امروز می تونم یکیشو بخرم ! نون روی چراغ .. درز چکمه ، لاستیک های بی اثر ! .. تغذیه .. نون و پنیر ، پیچیده لای برگه های باطل مشق های بی حساب ! بیسکویت نیمروز .. گرسنگی های نیمروز .. پیراشکی های خاطره .. رودکی .. رودکی .. مازیار .. دیوارهای حلبی .. سیم های خاردار ! روزهای بارونی .. چاله ی کنار دیوار ..رود .. چاله ی کنجکاوی های بی معنی .. اقلمو .. مرگ بر شاه .. گچ .. دزدی .. ترس .. حیاط خالی .. ترس دیر کردن .. چوب ناظم .. شلوارت بوی ماست ترش میده ! رقابت .. رشوه .. 8 سالگی .. تورج .. کشفش کردم .. کاش دوباره می دیدمت .. حس گنگ و ناشناخته ی کودکی .. تسلیم .. رنگ اون دیوارها .. بوی دستشویی .. سوراخ دیوار مدرسه .. فرار .. پنجره های رنگ شده .. حصار .. تیغ های فرار .. روزنه های آزادی و عصیان .. آقا معلم ما می خوایم بیرون رو ببینیم .. اگه هوا بازم بارونی بشه فوتبال رو .. من می خوام با این تیغ ، رنگ های این پنجره رو پاک کنم .. بتراشم .. روزنه می خوام .. آقا معلم .. داره بارون میاد ......... یک عصر بارونی و تیره .. امروز خاطره ست و دیروز غصه ! نفرت ! ساعت 5 عصر ! زنگ اخبار ! شرطی رهایی مون کرده ! کیف ها بغل .. طبق عادت با جیغ و داد تا خونه می دویم .. با مازیار .. از همه جلوتریم .. کفش مون گشاده .. هی در میاد .. فقط یکی از ما تند تر می دوئه .. هی بر می گردیم که داره میاد یا نه ! اسمش رو گذاشتیم خط کش ! آخه خیلی لاغره ! گام های تند و عجول و مشتاق ، نزدیک خونه کند و سنگین میشن .. اینو خوب یادم میاد .. اینو الان می فهمم .. همه ی شادی های بی دلیل از فرار و آزادی در چند قدمی خونه محو میشن .. در سردی و تلخی ِ شرطی خونه گم میشن .. دروازه ی قرمز زنگار زده با صدایی آشنا .. راهروی تاریک .. مشق های ننوشته .. التماس گواهی .. تنبیه معلم .. کاش می فهمید .. کاش می دانستند که با این همه نهی و تنبیه و خشونت و حصار چه کردند با ما !!
اره همینه
و مردن میتونه همه چیز رو عوض کنه... دنیایی برتر... . ---------->> خوب این پستم رو از یکی از دوستانم که این هم ادرسش هست گرفتم http://nabsh.blogsky.com تمام مطالب این پست بر گفته از اون هست. واقعا خوشالم که این چنین نوشته ایی رو خوندم.بی شک میتونه جالب باشه !!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 0:50 توسط HooMaN |
|
|
سلام و باز هم یک متن دیگه بنا بر درخواست یکی از دوستان اگه هم دیر شد شرمنده.
high hopes beyond the horizon of the place we lived when we were young in a word of magnets and miracles our thoughts stayd constantly and without boundary the ringing of the division bell had begun along the long road and on down the causeway do they still meet there by the cut there was a regged band that followed in our footsteps running before times took our dreams away leaving the myriad small creatures trying to tie us to the ground to a life consumed by slow decay the grass was greener the light was brighter when friends surrounded the night of wonder looking beyond the embers of bridges glowing behind us to a glimpse of how green it was on the other side steps taken forwards but sleepwalking back again dragged by the force of some sleeping tide at a higher altitude with flag unfurled we reached the dizzy heights of that dreamed-of word encumbered forever by desire and ambition theres a hunger still unsatisfied our weary eye still stray to the horizon though down this road weve been so many times the grass was greener the light was brighter the taste was sweeter the nights of wonder with friends surrounded the dawn mist glowing the water flowing the endless river forever and ever امیدهای بزرگ هنگام جوانی ان سوی افق انجا در دنیایی از مغناطیس و معجزات میزیستم اندیشه هایمان مدام و بی مرز پرسه میزد زنگ ناقوس جدایی اغاز شده بود در سرار جاده لانگ رد و برجاده سنگ فرش ایا هنوز در دو راهه دیدار میکنند؟ دسته ژنده پوشی که گامهایمان را دنبال میکردند پیش از انکه زمان رویاهایمان را ببرد میدویدند انبویی از جانوران کوچک را بر جای مینهادند میکوشیدند ما را به زمبن بدوزند به یک زندگی دست خوش پوسیدگی اهسته سبزه سبز تر تو نور نورانی تر بود شبهای شگفتی دوستان دورمان بودند به فراسوی خاکستر سوزان پلهای پشت میزمان مینگرم به یک نظر از طرف دیگر پل چه قدر سبز بود گامهایی که پیش برداشته شد دوباره در خوابگردی به پس نهاده شد با نیروی موجی خواب الود کشیده میشدیم بر بلندای رفیع با پرچم در اهتراز به بلندیهای سر گیجه اور ان دنیایی رویایی رسیدیم تا ابد در چنگال اشتیاق و بلند پروازی عتشی هست که هنوز سیراب نشده ایم چشمان خسته ما هنوز به سوی افق بال میگشاید هر چند بارها از این راه رفته ایم سبزه؛سبزه تر بود نور نورانی تر بود و مزه شیرین تر بود شبهای شگفتی دوستان دورمان بودند چه بامدادان درخشانی است اب جاری است رود بی پایان تا ابد الا باد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 11:1 توسط HooMaN |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زمان حکومت منطق درونم به سر رسید و قرار شد که رهبری جدید بر گزینند... زمانی جدید برای حکومت آزاد....
مطالب وبلاگ دو قسمت شده اوایل از پینک فلوید بود الان از من و ضمیر هایم.... . ---------------------------------------------------------------------------- پینک فلوید آره این همونه که مورد نظر من هست همون چیز درست. زمان از یادت میره حتی نمیتونی تصورش رو کنی اره پینک فلوید یعنی نور و صدا (مطالب خوب هم پیدا میشه فقط کافیه به پست های دیگه هم سر بزنید) |
| قسمت های وبلاگ |
|
فلسفه کُفتیه من از نگاهی ساده اگه چیزی که این تو هست رو بفهمی خیلی به من نزدیک می شی درباره من |
| آرشیو موضوعی |
|
محبوب ترین اهنگ شما |
| کسانی که دوستشون دارم |
|
مریم دریایی من و او حرف دل حرف های روپوش سرمه ای اشک شیطان "فلسفه از نگاهی ساده" راک & بلوز :) فیلم و سینما عشق تاریک دوستی" اتحاد دو روح بر ضد دنیا" برنده و بازنده |
|
RSS
|
| Emp |