![]() |
![]() |
|
| من و ضمیرهایم |
|
از این لعنتی خوشم میاد.
خیلی زیاد خوشم میاد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 19:10 توسط HooMaN |
|
|
به نظر میاد همه چیز داره واقعی پیش میره.............. .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 16:39 توسط HooMaN |
|
|
تا اخر مسیر راه زیادی نمونده
یعنی میشه تموم شه... یعنی میشه من هم آزاد شم میشه ساده زندگی کرد ؟ مثل بقیه دوست داشت !؟ واقعا میشه ؟ یعنی میشه شب ها راحت بخوابم ؟! میشه راحت فکر کنم؟ ----------------------------------------------------------------- پ.ن: احتیاج به یک روح لطیف دارم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 20:34 توسط HooMaN |
|
|
خیلی جالبه :
(حرفهایی که بارها تکرار شده)
هیچ وقت از کافی شاپ خوشم نیامده بود.وقتی که آدمهای رنگارنگ رو می بینم که به زور لبخند می زنند.حالم به هم می خورد. بعد از مدتها یک روز عصر رفتم به یکی از این کافی شاپ ها همین طور که داشتم به مردم نیگاه میکردم دیدم یک دختر آدامس فروش کوچلو آمد تو و رفت پشت یک میز نشست. برایم خیلی جالب بود!پیشخدمتی که خیلی ادعای انسانیتش می شد به سمت ان دختر بچه یورش برد تا او را بیرون بیندازد. دختر بچه با اعتماد به نفس کامل به پیش خدمت گفت:پولش را می دهم هیچ چیز مجانی نمی خواهم! کمی پایش را تکان دادو در حالی که زیر نیگاه سنگین بقیه بود به پیشخدمت گفت:یه بستی میوه ای چند است؟ پیشخدمت با بی حوصلگی گفت:پنج دلار. دختر بچه دست کرد توی لباسش و پولهایش را بیرون آوردو شروع به شمردن پولهایش کرد. بعد دوباره گفت یک بستنی ساده چند است؟ پیش خدمت بی حوصله تر از دفعه قبل گفت: سه دلار. دخترک گفت پس یک بستنی ساده بدهید. پیشخدمت یک بستنی برایش آورد که فکر نکنم زیاد هم ساده بود! (احتمالا مخلوطی از ته مانده بقیه بستنی ها) دخترک بستنی را خورد و سه دلار به صندوق داد و رفت.وقتی که پیش خدمت برای بردن ظرف بستنی آمد دید که دخترک کنار ظرف بستنی دو تا یک دلاری مچاله شده گذاشته برای انعام ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 18:35 توسط HooMaN |
|
|
عید می تونه برای خیلی ها جالب باشه... ! و برای خیلی های دیگه زمان خوبی نیست ... !
خیلی ها رفتن بهشت زهرا که زمان عید رو با عزیزان از دست رفتشون باشن....
دقیقا زمان سال تحویل جلوی قصال خونه بابا یک خانواده رو اوردن...حتما عید خوبی رو ندارن. دارم بر میگردم خونه توی راه پسری رو میبینم که شک دارم بدون عید شده سرش توی آشغالا گرمه نمیدونم دقیقا دنبال چی میگرده !!! سربازهای اجباری ..... سوپورهای شهرداری.. عید شده بنده خدا پاشو برو خونه... . معلوم نیست دارن چی کار می کنن. آره دیگه از اول همین بوده.. همه چیز داره میگذره.می رسم خونه................ . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 9:40 توسط HooMaN |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زمان حکومت منطق درونم به سر رسید و قرار شد که رهبری جدید بر گزینند... زمانی جدید برای حکومت آزاد....
مطالب وبلاگ دو قسمت شده اوایل از پینک فلوید بود الان از من و ضمیر هایم.... . ---------------------------------------------------------------------------- پینک فلوید آره این همونه که مورد نظر من هست همون چیز درست. زمان از یادت میره حتی نمیتونی تصورش رو کنی اره پینک فلوید یعنی نور و صدا (مطالب خوب هم پیدا میشه فقط کافیه به پست های دیگه هم سر بزنید) |
| قسمت های وبلاگ |
|
فلسفه کُفتیه من از نگاهی ساده اگه چیزی که این تو هست رو بفهمی خیلی به من نزدیک می شی درباره من |
| آرشیو موضوعی |
|
محبوب ترین اهنگ شما |
| کسانی که دوستشون دارم |
|
آشنایی با بدنسازی مریم دریایی حرف دل حرف های روپوش سرمه ای اشک شیطان "فلسفه از نگاهی ساده" راک & بلوز :) فیلم و سینما دوستی" اتحاد دو روح بر ضد دنیا" برنده و بازنده عشق تاریک |
|
RSS
|
| Emp |