![]() |
![]() |
|
| من و ضمیرهایم |
|
........... ..
... امروز.......... شاید فردا
روز های آخرمه همه چیزم معلوم میشه..... خوشبختی آزادی تنهای راحتی......... و یا شاید هم بیچاره گی .... . اره همه چیز معلوم میشه... بعضی وقت ها میگم تقصیر خداست.... اما جدیدا میگم تقصیر خودمه مگه آدم خودش عقل نداره که درست فکر کنه و یا تصمیم بگیره ------------------------------------------------------------------- بچه تر که بودم خیلی خدا رو باور داشتم................ خوب بچه بودیم راحت تر میتونستم خدا رو حس کنم فکر میکردم هر چی بگم گوش میکنه... اما من که هیچ وقت ازش چیزی نخواستم.. هیچ وقت جز این روز های آخر دیگه مهم نیست از این به بعد بدون خدا هم میشه زندگی کرد.........
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 23:3 توسط HooMaN |
|
|
.........................................
.............. . میگه تو باید زن عاقل بگیری
پی نوشته : هر چی من میگم که قرار نیست شما باور کنید پی نوشته ۲ : the lord of the pains اگه از سطح استاندارد های شما پایین تر امدم متاسفام در اسرع وقت درست میشه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 20:4 توسط HooMaN |
|
|
كلاغ ها به دو دسته تقسيم مي شوند
-------- نمی دونم این چه حسیه شاید عاشقی شاید دیوانگی دوستش دارم یا ندارم. خدا داند................. ---------- من دلم بچه میخواد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 20:40 توسط HooMaN |
|
|
اینگار امروز رو باید خوشحال باشم ............ . اخه هر چی نباشه امروز برای من یک روز مهم هستش که نباید از یادم بره............. .
اره بهتره امروز به چیزی فکر نکنم ............. . امروز از اون روز هایی هست که میشه لبخند زد.
سید برت........................ .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 10:45 توسط HooMaN |
|
|
ما با هم زندگی میکنیم -------------------- تو
میری جلوی آینه خودت رو نگاه میکنی سرد و ساکت و آروم قیچی رو بر میداری موهات رو میگیری دستت موهات رو میبری و کوتاه میکنی خودت ٬ تنهایی سرت رو هم تکون نمیدی جلوی آینه ته چشمای خودت رو نگاه میکنی ٬ درست مثل اینکه داری بدون اراده اونی رو که با بیرحمی داره موهات رو کوتاه میکنه نگاه میکنی یه مشت از موهایی که چیدی رو برمیداری و میگیری جلوی صورتت و نگاه میکنی مشتت رو میبندی و موهایی که تو مشتت گرفتی رو فشار میدی ... من؟ پشتت واستادم کنار در واستادم همون موقع که تو رو به آینه واستادی و داری موهات رو میچینی منم تو چارچوب در واستادم آروم و ساکت از پشت و از دور نگات میکنم تو هم منو نمیبینی بعد که کارت تموم میشه آروم موهات رو جمع میکنی و میگیریشون تو مشتت نگاشون میکنی فکر کنم بغض هم کردی میای که از اتاق بری بیرون سرتم پایینه و جلوت رو نگاه نمیکنی به دم در که میرسی ٬ منو میبینی که واستادم و دارم نگات میکنم دم در میای جلوم وا میستی مشتت رو محکم فشار میدی بغضته یه جوری که لبت آروم و بی اختیار میلرزه یه کم من آروم دستِ کوچولوتو که مشت شده میگیرم تو دستم میارمش بالا ٬ جلوی سینهم ... میارمش بالاتر ٬ جلوی صورتت موهایی که از لای انگشتات زده بیرون رو نگاه میکنی ٬ من تو رو نگاه میکنم بغضت آروم میشکنه آروم اشکت میاد میای و خودت رو ول میکنی تو بغل من دستت رو میندازی پشتم راحت و آروم گریه میکنی بدون اینکه نگران باشی من چشمات رو ببینم موهات رو هم که حالا دیگه خیس شده بودن تو مشتت فشار میدی ---------------------------
هنوزم بعضی وقتا با یه زبونی با خودم حرف میزنم که نمیدونم چه زبونیه. البته پیشرفت کردم ٬ الان دیگه نصف حرفام رو میفهمم ٬ بعضی کلمهها رو هم که بلد نیستم حدس میزنم . شما بقیهها چرا نمیفهمین خب ؟ من خنگ زبون خودمو یاد گرفتم ٬ این یعنی اصلاً نباید سخت باشه.
-----------------------------
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 15:38 توسط HooMaN |
|
|
یه روز بعد از اینکه کنار شومینه صبحونه مونو خوردیم تصمیم میگیریم که بریم شهر که همه اون چیزایی را که لازم داریم بخریم لباس می پوشیم کفش میپوشیم من میگم چکمه هاتو بپوش, تو از پنجره بیرونو نیگا می کنی می بینی برف نمیاد, میگی نه پامو اذیت می کنه برفم که نمیاد, همین خوبه میریم شهر یه عالمهی زیاد همه چیزارو می خریم بهشون میگیم که برامون بفرستن, آدرس مزرعه مون را هم میدیم, آخه ما که هنوز ماشین نداریم که بتونیم خودمون همهی این یه عالمه چیزو باهاش بیاریم خونه که بعد خریدمون که تموم شد برمیگردیم طرف مزرعه مون, همونجوری پیاده وسط راه برف می گیره یه برف سنگین, ازونا که سریع میشینه رو زمین هی برف میره تو کفش تو پاهات سردش میشه , یخ, خیلی من اولش حواسم نیست, هی می بینم تو ازم عقب میافتی, هی میگم تندتر بیا دیگه, تند بیا که زود برسیم خونه, که بریم گرم شیم ولی تو پاهات دیگه حس نداره, نمیتونی راه بیای خوب من یهویی یادم میافته که تو دیگه چکمه پات نیست میگم چرا هیچی نمیگی کره خر بعد کولت می کنم به زور هااا آخه تو نمیخوای من این همه راه تورو کولت کنم, فکر میکنی اینجوری خیلی مثلاً طفلکی میشم و اینا. ولی من که حرف گوش نمیدم که ! میگم حرف نزن بوست می کنم وگرنه ها !! :) خوب تو هم حرف نمی زنی من الآن تورو کول کردم بعد تندتند میریم سمت مزرعه, سمت خونه بعد تو با خودت فکر میکنی سنگینم؟ سنگین که نیستم که, چرا هن هن می کنه این پس که :) بعد کلاهمو اینجوری یواشکی میزنی بالا, گوشمو بوس می کنی, بعد میگی ببخشیــــــــــــــــــــــــــــــد ! منم اخم میکنم میگم مگه نگفتم حرف نزن بهت کره خر؟ میرسیم خونه تو رو میذارم رو پشتی کنار شومینه کفشاتو در میارم ٬ تو یه هو میگی آخ ! بعد من اونجوری نیگات می کنم و بعد یواش تر در میارمشون پاهاتوو نیگااا :) داره انگاری کبود میشه اصلا بعد من میگم ازین به بعد حرف گوش می کنی؟ میگی اوهوممم. میگم اوهوم نه ٬بــــله ! میگی بــله :) میرم لباس خشک میارم برات ٬ لباساتو عوض می کنی ٬ منم واستادم همون کنار. تو میگی نیگام نکن دیگه . میگم مگه نگفتم حرف نزن؟ زود عوض کن لباستو تا سرما نخوردی . پشتتو می کنی که خجالت نکشی :) میگم ازین مسخره بازیا نداشتیما ! روتو می کنی بهم ٬ زمینو نیگا می کنی که خجالت نکشی . میگم ازین مسخره بازیا هم همینطور ! :) سرتو میگیری بالا تو چشام نیگا می کنی و همونجوری بلیزتو از سرت میکشی پایین. میگم حالا شد و میخندم. من نه ها ٬ چشمام میخنده :) میرم لباسمو عوض می کنم و زودی میام میگی دهه ! مگه من نگفته بودم ازین چیزا خوشم نمیاد؟ برای چی واسه منم ریختی؟ بغلت می کنم از پشت « به بچهی خوب یه بار میگن حرف نزن ٬ اونم حرف نمی زنه . بچه خوبی باش ... » پاهامونو دراز می کنیم رو به شومینه من از پشت بغلت می کنم تو هم به نوک شست من نگاه میکنی که پات رو ناز میکنه بعد کمکم چشماتو میبندی و سعی میکنی بغل منو که هی تنگتر میشه بیشتر حس کنی من همونجوری که یواش یواش از لیوانه یه قلپ میخورم تو گوشت قصه میگم قصهی گل سرخ قصهی مترسک تنها قصهی کلاغ پیر آسمون نیلی قصهی گل کاغذی قصهی کرگدن عاشق با هزارتا قصهی دیگه چشات که گرم میشه بر میگردی فکر کنم الان نه خوابی نه بیدار شایدم هم خوابی هم بیدار گیلاست از دستت میفته با کف دوتا دستات صورت منو میگیری تو دستت و نگاش میکنی من چشمام رو میبندم کنار گردنم گرم میشه یه گرمی خوب یه گرمی آشنا گیلاس منم ریخت :) کف کلبه مون مسته حالا همین. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 14:40 توسط HooMaN |
|
|
دیروز دویاره بعد از مدتها فیلم دیوار رو دیدم. در این که راجر دیوانه هست شکی نیست چون فقط یک دیوانه میتونه آلبوم دیوار رو خلق کنه. میریم جلوتر خدای من brick in the wall Another نا خداگاه منم باهاشون میگم we dont need no educationwe dontneed no tought control .......... .hey teacher leave the kids alone ........ . اینگار من هم جزیی از این بازی کثیفم جنگ جهانی دوم پسرک dave
اینگار من هم بدنم سست شده نمیتونم ادامه بدم......... . آیا کسی اونجا هست.......... . there is no pain you are reseding . بس است وقت محاکمه فرا رسیده !!! فکر کنم دارم می رسم اخر پینک. پ ن : به تمام پیوند هام سر زدم خواستم نظر بدم می گفت امکان درج نظر وجود ندارد و من در اخر فهمیدم مشکل از بلاگفاست شت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 18:51 توسط HooMaN |
|
|
................... . وقتی رگتو ميزنی اگه دفعهء اولت باشه يهو هول ميشی، شک ميکنی، ميترسی و سعی ميکنی جلوی خون رو بگيری ولی کم کمک شل ميشی .. همه چيز دور و دورتر ميشه، ديگه هيچی برات مهم نيست ... يه سرمای ملايم مثل نسيم پاييزی ميخزه توی رگهات .. از توی تمام تنت رد ميشه .. تعجب ميکنی که چقدر رگ توی تنت بوده و خبر نداشتی .. آدمها مثل اسفنج ميمونند، حس ميکنی يه اسفنج خيس هستی که ذره ذره آبش داره کشيده ميشه. یک حس خیلی جدید....خیلی حال میده خیلی زیاد..............یک حالت جدید بین خواب و بیداری.
پی نوشته ۱ : سید برت کجایی آقا. پی نوشته ۲ : اینجا یک نفر خیلی دیونه شده پی نوشته ۳ : پوچ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 12:36 توسط HooMaN |
|
|
............................. . خیلی وقت هست هیچی در مورد پینک فلوید ننوشتم. شاید چون حال ندارم.. شاید چون خستم... .
یک متن میزارم بعد از مدت ها:(آلبوم The Final Cut ضربت نهایی- آهنگ چشمان خیالاتی) چشمان خیالاتی رازت را فاش مکن مگذار دستت رو شود ماسک ضد گلوله ات را دوباره محکم کن و اگر بکوشند هیات مبدل تو را با سوال هایشان آشکار کنند در پشت چشمان خیالاتی خود می توان پنهان شوی پنهان پنهان قیافه شجاع به خود می گیری و برای یک پیاله به خیابان می روی همچنانکه تصادفا بر پیشخوان میخانه تکیه می دهی نیشخندت را مرتب میکنی همرا بر و بچه های جمع قه قه به بقیه دنبا می خندی در پشت چشم های سنگ شده ات می توانی پنهان شوی پنهان پنهان داستان های انان را در باره شهوت ثروت و جلال باور کردی حالا در میانسالی در مه الکی گم شده ای آرمانشهر تو معلوم شد که بسیار دور است و تو پنهان شو پنهان پنهان پس پشت... چشمهایت؟ PARANOID EYES Take a fresh grip on your bullet proof mask. Behind paranoid eyes. |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 15:3 توسط HooMaN |
|
|
....... . و از شنیدن مرگت ناراحت شدیم........... .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 11:43 توسط HooMaN |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زمان حکومت منطق درونم به سر رسید و قرار شد که رهبری جدید بر گزینند... زمانی جدید برای حکومت آزاد....
مطالب وبلاگ دو قسمت شده اوایل از پینک فلوید بود الان از من و ضمیر هایم.... . ---------------------------------------------------------------------------- پینک فلوید آره این همونه که مورد نظر من هست همون چیز درست. زمان از یادت میره حتی نمیتونی تصورش رو کنی اره پینک فلوید یعنی نور و صدا (مطالب خوب هم پیدا میشه فقط کافیه به پست های دیگه هم سر بزنید) |
| قسمت های وبلاگ |
|
اگه چیزی که این تو هست رو بفهمی خیلی به من نزدیک می شی درباره من |
| آرشیو موضوعی |
|
محبوب ترین اهنگ شما |
| کسانی که دوستشون دارم |
|
مریم دریایی من و او حرف دل حرف های روپوش سرمه ای "فلسفه از نگاهی ساده" اشک شیطان راک & بلوز :) فیلم و سینما عشق تاریک دوستی" اتحاد دو روح بر ضد دنیا" برنده و بازنده |
|
RSS
|
| Emp |