تبليغاتX
" حکومت آزاد "
من و ضمیرهایم
............ .

...........................

........................................ .. .

این قده دلم می خواد وقتی از سر کار که میخوام بیام خونه...تلفن همراهم زنگ بخوره

بعدش یک دختر خانمه چهار ساله از اون ور خط بگه...بابایی جونم دلم برات تنگ شده پس کی میای خونه ؟!

بعدش من قند تو دلم آب شه...میگم قربون بابایی برم....فداش بشم..یک ده ۱۵ دقیقه دیگه می رسم

بعدش اون میگه ده ۱۵ دقیقه یعنی چه قدر...یعنی زیاد :)

من هم میگم نه عزیزم یعنی خیلی کم...اندازه این که شب ها برات قصه میگم می خوابی......

   دوباره میگی بابایی امشب برام چی قصه میگی ؟......من هم میگم قصه مهتاب خانم که عاشق خودش شده بود........تو میگی نه بابایی من از اینا دوست ندارم برام دختر شاه پریون رو میگی ؟

.......اما من که بارها این رو برات تعریف کردم...تو هم هی اصرار می کنی که بگم......اخه فکر می کنی من قشنگ قصه میگم........

شب شده وقت خوابه.............

یکی بود یکی نبود... .

پی نوشت ۱ : از خواهران بسیجی تقاضا داریم که سبیل های خود را بزنند...باور کنید که بابت زدن آنها به جهنم نخواهید رفت... .

پی نوشت ۲ : دوست عزیز از این که هر جمعه خانه تان چتر می شویم عذر می خواهیم...اینشالله سعی می شود دفعه بعد شما مهمان ما باشید.

Open Day

چه قدر خوبه كه آدم ضمير نا خود آگاهش نفهم نباشه........... اون رانندگي ميكنه و من فكر مي كنم :)

اما من اصلا حواسم نيست داريم كجا مي ريم من فقط دارم فكر مي كنم.ضمير ناخود آگاهم نفهم نيست خودش مي بره خونه.

و همين..... .

اصلا حواسم نبود دارم چي مي نويسم تا كه شد اين :)

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 16:30  توسط HooMaN | 

.................. .

................................

........

 

آدمهای خیلی گوناگونی تو این دنیا هستند که نظر همشون در مورد خدا متفاوت هست.

و البته تو این گوناگونی ها باز هم افرادی هستند که خدا رو باور ندارند.

اما من به شما حقیقت را خواهم گفت؛من همه چیزی را که دیدم براتون میگم چون من تنها کسی هستم که بهشت رو دیدم و از اونجا برگشتم.

به نظرتون بهشت کجاست ؟ شاید الان داری آسمون رو نیگاه می کنی !

 شاید داری یک دنیای دیگه رو تجسم می کنی ؟

ما در مورد بعدهای گوناگون قراره حرف بزنیم

 ما قرار در مورد شهری در بهشت حرف بزنیم

و شاید حتی در مورد جهنم

داستان بعدهای دیگه از موقعی شروع میشه که آدمها بمیرن و یا به طریقی بتونن به یک بعد دیگه سفر کنه....

چند صباحی از کتاب شهری در بهشت :)

-

عجبا خوب من چی کار کنم که زود به زود عاشق می شم هان :(

مگه عاشق اون عکسه تو اون مجلهه مشکل داره ؟! یا اون خانم عینکیه که تو اتوبوس بود ؟!

یا ..........................

اصلا مگه سن و سال مهمه ؟!

من : سلام خانم

اون: خیلی آروم سلام می کنه

من : ببخشید خانم شما چند سالتونه ؟

اون : یک ذره با تعجب نیگام می کنه میگه 30 سال !

من : چه خوب موندین من هم 20 سالمه دیروز هم که لبخند زدین من عاشقتون شدم

اون : جونزجگت ؟

من : تو رو خدا با من ازدواج کنید پلیز

اون : خجالت بکش پسر آبروم رو جلو همکارام نبر

من : من هنوز اسمتون رو نمی دونم ها ؛ خوب حالا تو رو خدا زنم بشید من شما رو دوست دارم :)

اون : من ازدواج کردم نمیشه تازه بچه هم دارم

من : کاری نداره خوب طلاقش بدید؛ بچه ها رو هم بدین به شوهرتون؛از الان گفته باشم من نه خونه دارم نه ماشین گفته باشم

اون : متاسفام نمیشه

من : تو رو خدا

اون : نه

من: حالا این دفعه رو

اون: نوچ

من: جون مادرت

اون : عمرا

من : ای بابا "سگ خورد" باشه می رم عاشق یکی دیگه می شم :(

............

 

صدای باد....صدای باد..........صدای باد.......صدای آب..........صدای داد........... خاموشی.................

 

من شنیده بودم آدم های بیکار عاشق میشن اما من که بیکار نیستم :(

پسرک هنوز منتظر معجزه هست !!!

این قدر برا بچه هام مادر پیدا نکردین که سیگاری شدن

مگه قرار نشد برام زن پیدا کنید !!!!!

پی نوشت : سر میز شام نشستیم با خانواده............ قشنگ گذاشتم همه جمع شن.................... با صدای بلند گفتم یک خبر خوب دارم براتون همه مشتاق شدن ببینن چیه : گوشیم رو گم کردم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 21:26  توسط HooMaN | 
من سال هاست پینک فلوید گوش می دم

و می تونم بگم که این عکس رو کاملا درک می کنم :)

 

 

 

 

 

 

 

پست پاینیم رو به شدت دوست دارم :)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 19:31  توسط HooMaN | 

...............

....................................

..........

نظرت چیست ؟؟؟؟

 

بیا که بی پرده حرف بزنیم....

که شاید قاعده ها را کنار زدیم.... .

می خواهی پی نکته ها نباشیم..... .

اصلا از اول شروع می کنیم.....

من می شوم من ؛ تو می شوی تو ؛او می شود ما

ساعات ها را می چرخانیم

خود را عوض می کنیم

جور دیگر آغاز می کنیم

که شاید زندگی را بفهمیم

راستی تو من بودی یا من تو ؟

 

پی نوشت : ما پسر ها از شما دختر ها حمایت می کنیم (سازمان حمایت از حیوانات وحشی) :)

پی نوشت2: بهتره این قدر از خودت مطمعن نباشی............ .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 19:42  توسط HooMaN | 
..........

........................ .

........ .

 
راحت باش
با منی؟
اره با توام؟
احمق شدی مگه؟
حتما اره دیگه !
خفه شو خواهشن.
ای بابا باشه
 
یاد اون وقت ها بخیر که جفت هفت میاوردم اون وقت ها خوش شانسی بودیم برا خودمون مگه نه.
هنوز هم تو کارهام ضمیره خود آگاهام و نا آگاهم و بقیه برو بچه ها دخالت میکنن نمیدونم کی میخوان دست از این کاراشون بردارن اخه زشته اونا هم بزرگ شدن باید بفهمن این کارا اشتباهه. دیروز خواب بودم دوباره اینا دعواشون شد من رو از خواب بلند کردن :)
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 14:47  توسط HooMaN | 
....................

.................................

................... .

 

هری میگه باید یه کاری بکنیم .
استیو میگه آره باید یه کاری بکنیم .
من میگم به نظر من بهتره که یه کاری بکنیم.
هری میگه آره به نظر منم بهتره که یه کاری بکنیم.
استیو میگه آره به نظر منم بهتره که یه کاری بکنیم.
من میگم فکر کنم بهترین کار اینه که فعلا کاری نکنیم.
هری میگه به نظر منم بهترین کار اینه که فعلا کاری نکنیم.
استیو میگه بچه ها .. فکر کنم دیگه دود نمیده ٬ تموم شد.
من میگم فاک .
هری میگه دمن .
استیو میگه شت .
بعد هر سه تا مون فینمون رو میکشیم بالا و به هم نیگا میکنیم .
هری میگه حالا چی کار کنیم ؟
استیوم همونو دوباره میگه .
منم میگه آره به نظرم حالا باید چی کار کنیم .
هری و استیو دیگه چیزی نمیگن . همدیگه رو بغل کردن و تقریبا خوابن.
منم خودم رو بغل میکنم و تقریبا میخوابم.
تلویزیون داره میگه مری توی مسابقه‌ی تلویزینونی ده هزار دلار برنده شد.
به نظرم مری خیلی آشنا میزنه ٬ ولی به نظرم اشتباه میکنم چون چشام دیگه بسته‌ست .
آخه من با چشای بسته از کجا مری آشنا میزنه !
من با چشای بسته میگم هری تو مری رو میشناسی ؟
استیو میگه مری کیه .
من میگم همونی که از من امشب ده هزار دلار دزدید .
استیو میگه فاک.
هری میگه شت.
من چیزی نمیگم. خودم رو محکم‌تر بغل می‌کنم و بیشتر میخوابم.

www.divooneh.com   دیونه

این عکس هیچ ربطی به این پست نداره عکس گیر نیاوردم همین رو گذاشتم:)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 17:56  توسط HooMaN | 
 ................. .

..................................

......... .

 

همه آدمها نقاط کور و تاریکی درون خود دارند که در تاریک ترین و دورترین نقاط خود اونا رو جای میدند.

درون این نقاط تاریک می تونه؛بدترین حادثها؛تلخ ترین لحظه ها و حادثه های ما باشه.

بعضی وقت ها این نقاط روشن می شن و اون لحظات به یاد ما میان؛وبعضی مواقع به قدری تاریک هست که اصلا به خاطر ما نمی یان

 

و من همیشه به دنبال چراغ این نقاط هستم که شاید بتونم خاموشش کنم.

 

********

همیشه فکر می کردم که این روزگار و زندگی هست که همه چیز رو به ما یاد می ده؛غافل از این که این گذشت زمان هست که همه چیز رو به ما یاد میده؛البته زندگی و روزگار مکمل زمان هستند.

اما در نهایت این زمان هست که مشخص کنندست.

 

 

----

امشب در مهمانی افکارم افراد زیادی هستند........

آنها مرا گیج می کنند..............

تئوریهای زیادی برای بحث وجود داره.....

خلقت؛آفرینش؛و شاید خدا

 

ضمیر های آگاهم برا این باورند که خداوند و یا قدرتی هست که باعث به وجود آمدن شده..........

اما وجدان آگاهم با ضمیرهای نا آگاهم موافق نیست؛او بر پایه منطق و واقعیات است و دلیل و برهان را قبول نمی کند او پی معجزه است و واقعیات...............

کودک درونم می گوید:من همواره می توانم خدا را حس کنم-او در کنار من است.

وجدان نا آگاهم می گوید:آن چه که تو حس میکنی فرشتگان هستند که مراغب کودکان هستند..........

و حتی روح من هم در این مهمانی با ما شریک است و او همه چیز را می داند...برایم نکته هست که چرا او از من بزرگتر است

او میگوید:وقتی زمانش برسد همه چیز را خواهید فهمید........

ضمیر های نا آگاهم بر این باورند که ما کاراکتر های زمینی هستیم؛که بازیچه قدرتی برتر هستیم؛و شاید همه چیز خواب است و روزی ما بیدار می شویم..........

و نوبت به من فرا می رسد......

و من گیج شده ام........

می گویم پنجره ها را باز کنید؛می خواهم فکر کنم...........اما حتی افکارم هم نسبت به من صادق نیستند؛آنها دروغ می گویند.

و من در نهایت می گویم.........

خداوندی هست.....خداوندی نیست ؟!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 18:47  توسط HooMaN | 
 
در باب سکس

در دو کلمه : بايد داشت.

در دو پاراگراف : نبايد گول بسته بنديش رو خورد. مثل اينکه من بگم اگه آب رو تو ليوان کريستال ايتاليايي بخوري خوشمزه تره. آقاجان آب نخوري مي ميري! حالا يکي مي ره پول مي ده آب معدني بسته بندي شده مي خره، يکي از هر شيري آب مي خوره، يکي هم مي ره ميگرده يه منطقه خوش آب و هوا واسه خودش يه چشمه اي چاهي چيزي پيدا مي کنه فقط از همونجا آب مي خوره.

بايد فرقش رو با عشق فهميد. مثل اينکه من بگم اگه يه نفر هر روز براي من غذا درست کنه من خيلي دوستش دارم. حالا ممکنه يه نفر چون من رو دوست داره برام غذا هم درست کنه ، ولي اگه من بخوام کسي رو بخاطر غذا پختنش دوست داشته باشم بايد تمام آشپزهاي جهان رو با هم دوست داشته باشم. نه که نمي شه، مي شه، فقط سخته.

در دو دنيا : در دنياي مردانه ، تکليف معلومه. اصولا مرداي دنيا دو دسته هستن ؛ دسته اول اونايي هستن که ميگن سکس براشون خيلي مهمه، و دسته دوم اونايي که دروغگو هستن و ميگن سکس براشون مهم نيست. نکته اي که در اين دنيا بعضي وقتا فراموش ميشه اينه که سکس وسيله است ، نه هدف.در ضمن سکس تک نفره هم از هيچي بهتره...ولي فقط از همون هيچي بهتره.

در دنياي زنانه ، مساله يکم چپ اندر قيچيه. در اين دنيا بسته بندي خيلي مهمه. اسم سکس هم جيزه ، بايد روش يه اسم آبرو مندانه گذاشت. مثل اينکه من رقاص باشم ولي به همه بگم من متخصص حرکات موزون هستم. در اين دنيا سکس هميشه وسيله است. اگر چه سکس قاعدتا چيزيه که هر دو نفر توش لذت مي برن، ولي در نهايت بعد از سکس اهالي اين دنيا هميشه طلبکار مي شن و اهالي دنياي مردانه بدهکار. سردرد هم بسيار چيز بدرد بخوريه.

سکسِ بد هم بسيار چيز کثافتيه. مثل اينه که از ارتفاع صد متري شيرجه بزني تو يه برکه خيلي خيلي قشنگ که عمقش فقط نيم متره و با مغز بخوري به کفِش. از شيرجه که هيچي، از زندگي سير ميشي.

« سکس ، بهترين تفريح بدون خنديدنه.» - وودي آلن
 
دیوانهwww.DivooneH.com
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 18:56  توسط HooMaN | 

این قدر ذهنم خسته ست که نمی دونم کجا میرم.... احتیاج به یک جای آروم دارم.........

سرم رو که بالا می کنم یک کافی شاپ جلوم می بینم..................... میرم تو

شاید یک چایی یا نسکافه خوردم از قهوه خوشم نمیاد......... . به نظرت می زارن سیگار کشید ؟

 

یک میز اون گوشه خالیه میرم همون کنج می شینم تنهایی :) یک نسکافه سفارش میدم

همون موقع یک خانمه تنها میاد چند تا میز اون ور تر جلوی من میشینه...............

اما اون قهوه دوست داره............. . چند لحظه نیگا همون گره میخوره........ . ته چشاش یک چیزایی میبینم اما من که نزدیکش نیستم قشنگ بفهمم ته اون چشماش چیه................... .

بعد از ده دقیقه یک پولی میزاره رو میزه و از اونجا میره.............. به ساعتم نیگاه میکنم.....4:20

حتما همیشه همین موقع ها میاد :)

نمیدونم چرا اما من هم فردا همون موقع میرم اونجا...........اما اینگار اون خانمه یک ذره زودتر از من امده

کیفش رو در می یاره می زاره رو میزه سر همون جای قبلیش....همون سفارش قبلی...... فکر کرده اصلا نیگاهشم نمی کنم میرم سر میزم میشینم.......مثل دیروز.... چه خوبه اینجا خلوته.................. من هم همون سفارش  قبلی........... دوباره با نیگاه هامون میجنگیم.....خیلی جنگنده خوبیه اصلا از نیگاهم فرار نمی کنه بچه پورو.................فکر کرده من به این راحتی میدون را خالی میکنم........... . تایم بازی تموم میشه......... پولا رو میز.

دوباره فردا میشه نمیدونم چه کرمیه که باز هم میرم.......اما من زود تر می رسم امروز فقط یک ذره البته

همون سفارش ها..........این دفعه ده دقیقه بازی میشه 15 دقیقه......فقط تو چشای هم نیگاه می کنیم..... .

امروز دارم یک چیزا هایی از تو چشاش می فهمم......اوم بچه خوبیه اما خیلی رو داره .....

 

............................................ امروز روز هفتمه که میرم اونجا اما نیست..........معلوم نیست کدوم گوریه :(

فکر کرده ما الافیم.......هیچ وقت دیر نمی کرد.....می خوام پاشم برم که می بینم در باز شد....

می یاد تو یک ذره صورتش گلگون شده می بینمش خندم می گیره اون هم با یک خنده قشنگ جوابم رو میده........شاید امروز خر شدم رفتم سر میزش نشستم......مردد موندم که برم یا نه........بازی شروع میشه اما تا تو چشای هم نیگاه می کنیم خندمون میگیره :)..............

خوب این که دیگه بقیش چی میشه و ما چه جوری با هم دوست میشیم به خودمون مربوطه :) تا اینجاش رو گفتم شما هم تو جریان باشید.

همین...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 19:46  توسط HooMaN | 
..........

........... ... .

ما با هم دعوامون میشه............

سر چیز های الکی...........

میزنم بیرون..............اعصابم خورده.......اصلا نمی دونم کجا میرم..............

هی میخوام فحشت بدم اما دلم نمیاد آخه من خیلی دوست دارم..........

بارون میگیره........ شاید هم تو داری گریه می کنی.... !

به شادیهامون فکر میکنم به با هم بودن هامون.................................

یهویی حس میکنم به هم  احتیاج داریم.................... .

سریع بر میگردم..........می رسم خونه................می یام در رو باز می کنم.......دنبال تو میگردم

تو اتاق نیستی......از پله ها می یام بالا نیستی :(

نکنه رفتی...........یک ذره احساس سرما می کنم........... .

می خوام بیام پایین که می بینم در حموم یک ذره بازه............ .

آروم در رو هل میدم..........چراغ رو روشن می کنم........می بینم یک گوشه نشستی تو خودت جمع شدی......داری آروم هق هق گریه میکنی :)

تازه وقتی گریه میکنی بیشتر دوست دارم خیلی با مزه میشی شبیه این بچه کوشولوها.....

می یام نزدیکت.........دستت رو می گیرم.........دستت یخ یخه......اما من گرمم.....

می خوای دستت رو بکشی عقب یک چیزی مانعت میشه.........با دستم چونت رو می یارم بالا

سرامون روبروی هم ه........... .چشات خیسه هنوز.......آروم تر شدی....اما نفسات تندتر شده

تو چشای هم نیگاه می کنیم.....میگم خانم میشه من رو ببخشید.....یهویی لبخند می زنی می یای تو بغلم............ :)

سرت رو آروم گذاشتی رو سینم چشاتم بستی.......من رو محکم گرفتی آخه اینجا احساس امنیت داری

حالا دو تامون گرمیم............. .

همین :)

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 16:49  توسط HooMaN | 
.............. .

.......... .

 

....

من در تنهایی خود گم شدم.

من آینه را شکستم.

من سرنوشت هایی را دیدم..... .

و من ترس را حس کردم

و عاقبت را هم دیدم.

 

بازی زمان را آغاز کردم...........

خانه را آتش زدم....................

تک درخت جزیره را قطع کردم............

و آخرین برگ از درخت را دیدم.

غروب را دیدم اما شب را باور نکردم

سرنوشت سیاه بود و کوتاه

- - -

با خودم قرار گذاشتم پیغمبر شم اما خیلی سخته اصلا راحت نیست

- - -

و او گفت تاس های زندگیت را بریز

و می اندازم...........

یک و دیگری شش

می گوید هفت آوردی..می خنند و تعجب می کند.....

هفت جادویی دارد که در سرنوشت آمده........

هر چیزی بهایی دارد......داستان تو فقط باور هایت است

پس باور کن که هفت جادویی است.........

 

تو همین جاها بودم که باطری مغزم ته کشید.....شیت تازه داشتم به یک جایی می رسیدم......

داستانک : همین جور که دارم انقلاب رو بالا پایین می کنم یک خانم با شخصیتنننده میاد میگه آقا ببخشید شما این آدرس رو بلدید :) با یک لبخند آرامش بخش قبل از اینکه آدرس رو ببینم میگم بدون شک.....همین جور که دارم آدرس رو می خونم میفهمم که هیچیش رو بلد نیستمیک نیگاه به خانمه میکنم اوه اوه داره مشکوک نیگاه میکنه من رو... یهویی نمیدونم چرا میزنم زیر خنده بلند بلند اون هم که فهمیده قضیه چیه هر هر می زنه زیر خنده :) خوب حالا ما با هم دوست شدیم.

پی نوشت ۱ : من که باهاش دوست نشدم نتیجه اخلاقیش اینه که میشه خیلی راحت با هم دوست بشیم همین.

پی نوشت ۲ : آخ چه حالی میده این اتوبوس پولی ها ایستگاه آخر این خانما آخر از همه پیاده میشن :)

پی نوشت ۳ : خدایی هست خدایی نیست !!!

شش و يك پيدا نكردم :)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 18:46  توسط HooMaN | 
............................................ .

...

 .................

از حاشیه وارد متن می شوم.................................

 

هنوز انقلاب را بالا و پایین می کنم...... شاید که در میان جمعیت آن چشمان آشنا را پیدا کنم.................

به چهره ها خیره می شوم.............بعضی ها از نگاهم فرار و بعضی دیگر مبارزه می کنند................ .

 

هر چی به انقلاب نزدیک تر میشم تعداد کتاب فروشی ها کم میشه..... افراد دست فروش را می بینم که کتاب های غیر قانونی می فروشند و اینگار بازارشان بد هم نیست و بالواقع که    "نادانترین"   ها مشتریانش می شوند,که اغلب آنها دختران و زنان هستند :)

به تماشای چند خانم می ایستم که از مغازه بیرون میان. اولی و دومی گانگستر هستند.........سومی جادوگره.... چهارمی بد عجوزه ی هست.......اوه واه پنجمی که میاد بیرون واقعا متاسفام نا امیدتون میکنم ولی کاملا جندست هیچ کاریشم نمیشه کرد........................................... .

 

مدت هاست که به بودن خدا شک دارم.......آخه قرار بود برام معجزه بفرسته اما................

پسرک خردسالی داره با یک شیشه نوشابه ور میره... 7 یا 8 سال بیشتر نداره بهش میگم دستت نبره...نیگام میکنه میگه نه............ازش می پرسم خدا کجاست سرش رو می گیره رو به بالا رو به آسمون میگه تو آسمونه...........میگم آره شاید اونجا باشه........................................ .

 

پی نوشت 1 : کتاب بامداد خمار را خواندیم.

پی نوشت 2 : احساس میکنم یک نفر میاد اینجا؛اما کامنت نمیده.................

پی نوشت 3 : یکی بیاد این همه فکر رو از مغز من بکشه بیرون داره دیوانم میکنه..........

پی نوشت 4 : فقط پسرها نیستند که عاشق می شوند..........................

پی نوشت 5 : هر کس یک جای آروم بی دغدغه و صادق می خواد به من بگه آخه میخوام چوپون شم کمک لازم دارم...........................

و همین.

پی نوشت ۶ : چند روزی مخ تعطیله اپ نمی کنم. !!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 17:57  توسط HooMaN | 
 ......... ...

 .................................. .

وقتی مرگ فرا رسیده............... باور کن من آمادم

مطمعن باشن نمی ترسم....مطمعن باش التماس نمی کنم و فریاد هم نخواهم کشید

 

چیز زیادی با خود نمی آورم...... . روحم هنوز دست نخورده است هنوز با دیگری یکی نشده است

 

چیزی روی زمین ندارم.......حتی مرگم برای کسی بسان دردسری نیست..... فکر همه چیز را کرده ام

 

می دانم که دردی نیست......راحت و آسان....... می دانم که در آنجا خوشحال ترم.....................

 

 

در این زمان آیه ای برا ما نازل شد که گفت :

 

"بخواب بابا پتو یخ کرد"

 

پی نوشت 1 : ما که قرار نیست زیاد تو این دنیا باشیم.این قدری که قراره می مونیم :)

پی نوشت 2 : گوسفند یابو حالا که نمی خوای باهاش بمونی حداقل برا احساساتش ارزش قائل شو.....

پی نوشت 3 : هر اسکولی دیگه شاخ شده برا ما سیگار می کشه...................

پی نوشت 4 : افراد بزرگ بر همان مبنا اشتباهات بزرگ می کنند(دامبلدور)

پی نوشت 5 : از افرادی که نظر میدن ممنون :)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 17:59  توسط HooMaN | 
...

..............

................... .

 در اعماق گمشده ام به دنیال چیزی هستم که نمی دانم چیست.......................................

 

شاید کودکی....شاید دوستی..........سست شده به پایین تر می رم......

به رویاهایم فکر می کنم.........  " در میان دهکده فردیست به گمانم که آن چشمان را دوست دارم"

و دوباره اشتباه می کنم.........مدت هاست به درستی نیندیشیده ام.............شاید که در میان باغ قدم گذاشتم... شاید که فردا روز دیگری بود..

به راستی آن قایق را ساختیم ؟ به راستی خندیدی ؟ به راستی شبی را در آغوش من سپری کردی ؟ اگر این طور است تو چرا سرد شده ای ؟ به راستی تو به من عشق را نیاموختی ؟

 

پی نوشت 1 : عاقل ترین زنها به همان اندازه حماقت دارند.(هومن زامبی)

 

خداوند وقتی انسانها را آفرید کلی باگ توشون وجود داشت.اون موقع ورژن 1.1 بود بعد از گذشت سالیان طولانی که انسان واقعا انسان شد.یعنی ورژن10.10 البته خدا دیر به دیر ورژن ادمیزاد میداد بیرون آخه باید بفهمه مشکلات ما آدم ها چیه. بالاخره تو این ورژن10.10 آدمها بدون باگ(اشکال) شدن که ناگهان آقای شیطان با ساختن یک ویروس سیستم کامپیوتری خدا رو خراب کرد و دوباره همه چیز خراب شد بک هاپ های خداوند پاک شد و هارد دیسکش سوخت :) البته خدا یک ورژن قدیمی داشت اما تا بخواد دوباره همه چیز رو درست کنه و انسان ها رو دوباره آدم کنه................ . هنوز مونده آدم شی.. :)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 17:19  توسط HooMaN | 
.................

.................................... .

....... .

 

 

به درک که بزرگ شده؛به درک که می خواد ازواج کنه؛آخه مگه به من قول نداده بود...........................

 

اصلا اون آقاحه کیه هان !!!

من که تو رو خوب میشناسمت میدونم چه قدر ساده و لطیفی؛چه قدر خوبی..... اما اخه................

یامه وقتی بچه بودم؛بهش گفتم تو باید با من عروسی کنی؛ اون هم به من خندید و گفت باشه عزیزم :)

من هنوز هم نیمی از رویاهای کودکیم رو باهاش شریکم این منصفانه نیست........... . اصلا از قبل سرنوشت من معلوم شده..... .

پی نوشت 1 : دختر ها زود بزرگ میشن پس حواستون رو جمع کنید.

پی نوشت 2 : خوبیه داستان اینه که توی فکر کردن محدودیت نداری؛مثل اینترنت نیست یهوویی شارژت تموم شه :)

پی نوشت 3 : اگر کسی خواب دید بده براش تعبیر کنم :D

پی نوشت 4  : هیچ وقت مجنون کسی نشوید؛زیرا که باعث دیوانگی می شود(هومن زامبی)

پی نوشت 5 : تو پی نوشته های قبلیم نوشته بودم که (زن ها واقعا دیوانه اند)که با استقبال بسیار شدیدی همراه بود.از این پس طی صحبت با حیئت علمیه و شورا و دیگر مقامات مسئول بر این امدیم که.......... . این که بر چه آمدیم به خودمان مربوط است........ .

پی نوشت 6 : در حال حاظر ما بعد از مدت حدودا 3 سال دوباره می توانیم واقعا بخندیم و خوشحال باشیم

 

و همین :)

 

---------------------------------------------------------------

از ۱۲ فروردین میام سمت خ دانشگاه....

هوس نوشیدنی میکنیم ....اما آخه من که تشنم نیست

میرم تو مغازه آقاحه :) میگم آقا چیبس سرکه نمکی مزمز داری میگه نه(سگ خورد چی توز بده)

میام بیرون با آرامش همش رو میخورم-----الان احساس می کنم تشنمه دوباره میریم تو مغازه.......

خوب یک وقت فکر نکنید من از مزمز پول گرفتم تبلیغش رو کنم................. .  

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 18:54  توسط HooMaN | 
...

.......

.

تنهایی ابدی سطرها

 

-----------------------------------------------------------------------------------یزدان سلحشور

 

زمانی بود که همه کتاب می خواندند.شاعرها کتاب می خواندند.نویسنده ها کتاب می خواندند.بچه ها کتاب می خواندند.زنان خانه دار کتاب می خواندند.دکتر ها کتاب می خواندند.پرستارها کتاب می خواندند.رانندگان تاکسی کتاب می خواندند.رانندگان اتوبوس کتاب می خواندند.عزادارها کتاب می خواندند.قبر کن ها کتاب می خواندند.دست هر کس؛بالاخره کتابی بود,هر کس به فراخورو علایق خودش.

 

     یادم هست توی محله مان یک پسری بود که چاقو کش بود؛این روز ها می گویند اشرار؛آن روزها می گفتند شر محله؛هر روز با یک نفر درگیر می شد و روی صورت و گردنش؛پر از جای زخم بود؛حتی  تو صف نانوایی هم شر به راه می انداخت و کار دست خودش و دیگران می داد.یک روز دیدم از ته آن خیابانی که به محله ختم می شد سلانه-سلانه دارد می آید.یادم هست زمستان بود و برف دانه-دانه می آمد پائین و موهایش را سفید کرده بود؛نت کت تنش بود و نه کاپشن؛یک پیراهن نازک تنش بود و زیر بغلش یک حجم گنده روزنامه پیچ شده بود.نزدیکم که رسید گفت:((یک چیز مشت پیدا کرده ام که رو دست ندارد.))و گفت((محشر است.))و زیر برف؛روزنامه را باز کرد.دو جلد کتاب بود که اولی؛جلد دوم دومی بود؛و دو جلد جلد های یک کتاب معروف بودند که خیلی با برف نسبت داشتند؛زیر بغل شر محله مان نسخه ای از((جنگ و صلح)) تولستوی بود؛و آن موقع اوایل دهه شصت بود؛و همه؛کتاب می خواندند؛شاعرها؛نویسنده ها؛شرها...

 

     و حالا که می روم در نشست های شعر؛نشست های داستانی؛طرف می آید خیلی شسته رفته-و البته سنی هم ندارد شاید23-22 ساله باشد-وتعیین تکلیف می کند برای ادبیات جهان؛و برای ادبیات ایران؛و یا هیچ نخوانده و یا هیچ نمی خواند.نه بیهقی می شناسد نه ناصر خسرو و نه تذکره الاولیا خوانده نه اسرار التوحید نه تقسیر سوره یوسف می داندچیست نه کشف الاسرار را حتی ورقی زده.سمک عیار؛حتی به گوشش نخورده و سهره وردی برایش؛نام خیابانی است نرسیده به سید خندان؛و به گمانش غزلیات شمس تبریزی متعلق به یک آدمی است به نام شنس تبریزی و اگر از گلستان شیخ اجل؛برده ورقی؛شب امتحان بوده و نه فهمیده نه دیده آن گلستان را در ان چند سطر کتاب درسی.

 

     می پرسم:((چخوف خوانده ای؟))می گوید:((بله!یک داستان خوانده ام در مجموعه ای بود که حالا اسمش یادم نیست و اسم داستان((چخوف)) بود.می پرسم:((کارور کی بود؟))اسمش را نشنیده اما داستان((چخوف)) اش را خوانده و البته چیز قابل توجهی نبود.رفقای خودم بهتر از اینها را می نویسند.این چیزها تو سبک کاری من نیست.))

 

     نه فاکنر خوانده اند؛نه همینگوی.نه مارکز خوانده اند نه گراهام گرین؛عوضش سه تا مقاله خوانده اند درباره آخرین کار((پل استر))و البته خود کار را هم نخوانده اند!

 

     و حالا می گویند سبک جدید دارند در نوشتن؛و می گویند قدیمی ها حرفی برای گفتن ندارند و فکر می کنند استاندال؛نام یکی از اسطوره های یونان است:((شاید همانی باشد که همراه((جیسون))دنبال((پوست زرین))رفت.فیلمش را دیده ام))وفیلمی را که دیده؛نسخه ابلهانه و دیجیتالی آن داستان است نه نسخه کلاسیک به یاد ماندنی آن.

 

     چرا کسی کتاب نمی خواند؟روزگاری بود که زنان خانه دار لااقل کتاب های آشپزی را می خواندند و شوهرها می توانستند؛روزی یک وعده غذای قابل تحمل بخورند.روزگاری بود که شوهر ها – شوهر های طبقه متوسط – چند تا کتاب روانشناسی زیر بغلشان بود تا بهتر بتوانند حرف بچه ها و زنشان را بهتر بفهمند و این قدر؛اعصاب اهل خانواده را سر هیچ و پوچ به هم نریزند.روزگاری بود که هر کس مشکلی داشت مشکلش را با کتابی حل می کرد اما این روز ها..... کتاب ها تنهایند؛و ما تنهاییم.آدمها باید فکری برای این تنهایی ابدیشان بکنند؛اگر نه...فکر می کنید مردن چه شکلی است؟!

 

همین :)

پی نوشت 1 : هنر در وجود همه هست؛ولی همه قدرت ارائه آن را ندارند.( آگاتا گریستی)

پی نوشت 2 :  سعی کنید هر چیزی را یک بار امتحان کنید(هومن زامبی)

پی نوشت3 : کتاب بخوانید.

عکسی بدون دیوید.

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 21:19  توسط HooMaN | 
 

 

.....

 

 

...........

تابستونه ٬ شبه ٬ گرمه ٬ تو هم الان گرمته مگه نه؟
ولی من انگشتام یخ کردن
میگی انگشتاتو بده به من
نه ٬ میخوام ولی با نوک انگشتام نقاشی کنمت.
- خب ؟
: خب.
حالا دراز می‌کشی روی تختت
پنجره‌هم که بازه٬ صدای شب بعضی وقتا میاد توی خونه
ولی هیچ صدای دیگه ای نمیاد
غیر از نفس کشیدن.
همممم ... نقاشی میکنم
روی دلت یه خونه میکشم
یه دونه کلبه
اون بالاشم چند تا کلاغ که دارن میگن قار قار
مممممم
یه دونه تاب دو نفره کنار خونه‌هه میکشم
پایینشم یه رودخونه میکشم
با کلی علف که دورشن.
علفای گنده ... بلند ...
بعد از خونه دور میشیم .
دِ ... کوچولویی که ... نمیشه رو تنت زیاد از خونه دور بشیم :)
پس با کف دستم اینایی که کشیدیم و پاک میکنم
که یعنی مثلاً دور شدیم
حالا یه مزرعه‌ی ذرت میکشم که همه‌ی ذرتاش ساقه‌های بلند بلند دارن
میریم توش
گم میشیم
.
.
الان چیزی نمیکشم
آخه گم شدیم.
اینجا کجاست‌؟
.
.
میدونی ؟ دارم فکر میکنم حالا که گم شدیم چی کار باید بکنم ...
فکر کنم پشت انگشتای سردم رو میلغزونم کنار دلت .. تا بالای زیر بغلت
که یه هو بلرزی ٬ منم نگات کنم . شاید بعدشم بوست کنم .
بهتم نمیگم دوست دارم. نگات میکنم فقط.

ببین منو
نگام کن.

الان تو مزرعه‌ایم ٬ لای علفا کلی دوئیدیم دنبال هم
خسته شدیم
با پشت دستم ٬ با پشت انگشتا ٬‌ مزرعه رو پاک میکنم
وقتی که دارم نقاشیای روی دلت رو پاک میکنم
تو چشاتو نگاه میکنم ...
چرا دلت انقده آروم بالا پایین میره؟
یه جوری که آدم حسش میکنه ...
یه دونه اتاق میکشم
یه دونه شومینه میکشم که خاموشه
یه دونه پنجره میکشم که بازه
براش پرده میکشم
باد رو میکشم
که از لای پرده میاد تو خونه
یه تخت
از اینا که دورش پرده داره
پرده‌ّای سفیدِ روی هم افتاده
میذارمت روی تخت
یه ملافه‌ی آبی میکشم
که میندازم روت
دستات رو میذارم رو سینه‌ت روی هم
میبوسمت ٬
پیشونیت رو ...
چشمات رو هم خودم میبندم
میدونم که دوست داری من کف دستم رو بذارم رو هر دو تا چشمت و ببندمشون
میخندی .. از لبخندت و آروم بودنت میفهمم که دوست داری
روی پلکات رو هم میبوسم
حالا تو میخوابی
منم میرم پشت پرده‌های تخت
رو صندلی‌ای که واسه خودم کشیدم
میشینم و نگات میکنم
شبت بخیر.

www.Divooneh.com

syd

پی نوشت : زنها واقعا دیوانه اند :)

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 18:26  توسط HooMaN | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
زمان حکومت منطق درونم به سر رسید و قرار شد که رهبری جدید بر گزینند... زمانی جدید برای حکومت آزاد....
مطالب وبلاگ دو قسمت شده اوایل از پینک فلوید بود الان از من و ضمیر هایم.... .
----------------------------------------------------------------------------
پینک فلوید آره این همونه که مورد نظر من هست همون چیز درست.
زمان از یادت میره حتی نمیتونی تصورش رو کنی
اره پینک فلوید یعنی نور و صدا
(مطالب خوب هم پیدا میشه فقط کافیه به پست های دیگه هم سر بزنید)

قسمت های وبلاگ
فلسفه کُفتیه من از نگاهی ساده
اگه چیزی که این تو هست رو بفهمی خیلی به من نزدیک می شی
درباره من
اوراغ در و داغون گذشته
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
آرشیو موضوعی
محبوب ترین اهنگ شما
کسانی که دوستشون دارم
آشنایی با بدنسازی
مریم دریایی
حرف دل
حرف های روپوش سرمه ای
اشک شیطان
"فلسفه از نگاهی ساده"
راک & بلوز :)
فیلم و سینما
دوستی" اتحاد دو روح بر ضد دنیا"
برنده و بازنده
عشق تاریک
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Emp Erorr in Your Internet Explorer !!!