![]() |
![]() |
|
| من و ضمیرهایم |
|
.......... .... ................ روز های تکراری.......سرباز های اجباری.......حکومت و به نظر اسلامی.....ساده ولی رویایی........چی ؟......حکومت و ازادی ؟ رفتگر شهرداری...... آهان فساد اخلاقی.....هههه لبخند اجباری.......فساد و مطمعن باش تباهی.......در نهایت گذشت زمان؛ و رسوائی.......نکند به خیال فردایی....فردایی تکراری حرف های تکراری.....سکوت به نظر اختیاری......ثروت و خود کامی........کوری و بیگانگی............ ---------- هی جوئی میشه برامون نطق کنی ؟ آره لوک میشه.......پاتریک تو هم گوش کن.... امروز می خواهم در مورد فاک صحبت کنیم......ما با اون معامله داریم..... اغلب یا خودمان را به او می دهیم و یا دوستانمان را.......و یا پدر و مادرهای آنها را....... کلا ما با او داد و ستد داریم....البته او هیچ وقت به ما چیزی نمی دهد فقط چیز هایی از ما می گیرد.... لوک می پرسد : جوئی ما چرا به اون این همه چیز میز میدیم ؟ و من می گویم انسان ها نوعی احمق هوشمند هستن که همیشه برای داد و ستد آماده هستند.... پاتریک سیگاری روشن می کند و فکر می کند که احمق هوشمند بودن خوب است یا داد و ستد !!! فلش بک.................. داستانک توی یه جایی؛شاید یک میدانی.......هر روز صبح حدودا ساعت هشت و نیم.........یک جایی یه نفر زندگیش رو شروع می کنه......این یک نفر نابینا هست.......بساط پهن می کنه و سیگار می فروشه.......و باز هم هر روز در همین موقع یک خانمی میاد به این فرد نابینا کمک می کنه تا سیگار هاش رو روی میز جلوش بچینه.........و من هر روز شاهد این ماجرا هستم.........روز ها می گذره و همچنان این قضیه ادامه داره...........برای این که بفهمم برای چی به اون فرد نابینا کمک می کنه به خودم می گم که بهترین راه اینه که ازش بپرسم.......این ماجرا فقط در گوشه ای از ذهنم بود..........تا اینکه امروز با دیدن اون خانم دوباره همه چیز یادم امد............حدودا 5 دقیقه ای کمی دورتر وای میسم تا کارش تموم شه..........به نظر می رسه که کارش تموم شده و می خواد بره.......از کنارم رد میشه وقتی کمی از من فاصله می گیره........به دنبالش حرکت می کنم............توی یک لحظه مناسب می رم کنارش و میگم....ببخشید خانم....متوجه حرفم نمیشه.....دوباره می گم هی خانم ببخشید : لحظه ای وای میسه و انگار که یک فرد عوضی مزاحمش شده باشه داره با اخم نیگام می کنه.......حدودا اجمالی بهش می گم : ببخشید آیا دلیلی داره که شما هر روز به اون فرد نابینا کمک می کنید؛می خواستم ببینم شما باهاش نسبتی دارید .........صدام انگار زمخت و دو رگه شده.......احمقانس.....یک ذره هم حالتم تهاجمی و محکوم کننده هست........ می گه چه طور........می گم آخه من مدت هاست شما رو می بینم که.............زنیکه احمق می گه : دلیلی نداره جوابتون بدم و راهش رو می گیره میره............به خودم می گم شعور در تو گم شده..........اصلا انتظار این جواب رو نداشتم.........یک ذره بیشتر فکر می کنم.......آخه چرا از قبل حرفام رو آماده نکرده بودم......چرا سوالم یک ذره حالت تحاجمی داشت؛آره تقصیر خودم بود اصلا از قبل حرفام رو ردیف نکرده بودم..........ضمیر آگاهم می گه؛ از تو احمق بعید بود این جوری حرف بزنی......ندای درونم داره حرف برام آماده می کنه که بگم اما حواسش نیست که اون رفته.....ضمیر نا آگاهم میگه مهم نیست برو و از خود اون پیرمرد بپرس........ به همشون می گم ساکت باشن........ من از اون تیپ آدمهایی نیستم که از کسی دو بار چیزی بخوام.....هر چیزی رو سعی می کنم بار اول انجام بدم..........وقتی بچه بودم اگه معلم می گفت برو بیرون؛نه التماسی میکردم و نه چیزی فقط می گفتم..خدافظی................نه به نمرم اعتراضی داشتم نه به محیطی که توش بودم..........کلا اعتراضی نداشتیم............. اما اگه این جوری نبودم شاید دوباره فردا ازش می پرسیدم که چرا...................... در نهایت برا اینکه داستانم کامل بشه به خودم قول میدم از اون پیرمرد نابینا هم بپرسم که رابطش با دختره چیه..... شاید خانمه فقط حس انسان دوستی داره..... شاید یک نسبت فامیلی با هم داشته باشن...... البته این قدر مغرور بود که جواب من رو نداد...ابله بی ادب.... از یک طرف می گم حق داره از یک طرف فکر می کنم به شخصیتم توهین شده............حداقل انتظار داشتم یک جوابی بشنوم نه اینکه هیچی نفهمم....... بعد از مدت ها خیلی گیج شدم.........گیج از خودم.......شاید شما می گید آخه به توچه.......آره حق دارید به من چه....ذهنم میگه بی خیال شم.....اما دلم میگه نه بایستی ته توی کار رو در بیاری..........تصمیم رو می گیرم.......گور پدرش........... نکنه می خوای بگی نباس این قدر زود آدم نا امید شه........شاید میشه گفت نباس این قد زود شونه خالی کرد..........اما من این جوری فکر نمی کنم.....من فقط حال ندارم تمومش کنم.........مثل خیلی چیز های دیگه که نتونستم تمومش کنم.........خیلی چیز های دیگه............ مثل تو که هنوز بهت فکر می کنم و این قدر چیز های دیگه که اون موقعی که باید وای می سادم و باسش می جنگیدم؛اما به جاش ازشون فرار کردم.........آره خیلی راحت فرار کردم......مثل یک ترسوی احمق.........مثل یک نادون که فکر می کرد هر چی خودش فکر کنه درسته...........مثل کسی که غرورش بهش اجازه نداد از کسی کمک بگیره.... کات. پی نوشت 1 : به اون یارو تو چند پست پایینیم سی دی " آن ان آیلند دیوید گیلمور " دادیم.. پی نوشت 2 : چرا وقتی که آدم تنها میشه غم و غصش قد یک دنیا میشه ؟ پی نوشت 3 : مانده ام در آغوش چه کسی گریه کنم....... پی نوشت 4 : از تظاهر خسته شده ام......می خواهم خودم باشم....... پی نوشت ۵ : دقیقا امروز بیکار شدیم........ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 20:21 توسط HooMaN |
|
|
........ .. ................ . در درونم ترسی وجود دارد زیرا که قرار است محاکمه شوم........به دلایل احمقانه جرمم چیست....ها...اصلا خنده دار است آنها من و واژه های سیاهم و افکارم را محکوم کرده اند........... ....منطق درونم به عنوان قاضی انتخاب شده است......شاکی این ماجرا وجدان آگاهم است و موکل او ضمیر آگاهم....و من هم کسی را جز شیطان برای دفاع از خود پیدا نکردم................ ندای درونم به عنوان منشی دادگاه و دیگر اعضا اعم از...وجدان نا آگاه...ضمیر نا خود آگاه....کودک درونم و روحم؛هیئت شورا و تصمیم را بر عهده دارند... و این سودا تماشاگرانی را نیز دارد.......اوهام صورتی....زمان ساکن....هویت پنهان.....و در نهایت باورهایم و شما... و جلسه شروع می شود......و همگی در جای خود قرار می گیرند...... ضمیر آگاهم مرا محکوم می کند که نظم درون را از بین برده ام و باعث بر هم زدن ثبات وجودیه همه آنها شده ام.....زیرا که افکار من در همه وقت مزاحم بر کار ایشان است.... موکلم در پی جواب توضیح می دهد که : کم وسعت بودن خانه های تخیل؛افکار و توهم(اوهام)... باعث بر هم زدن نظم درونی شده است.... و باید اجازه داد که از دیگر منابع جایگزین استفاده کرد.... ضمیر آگاهم توضیح می دهد که دایره خانه های تخیل و اوهام به پایان رسیده است و خارج از آن مرز جنون و دیوانگی است و برای حفظ ثباتیه درون نباید مرز ها را رد کنیم زیرا که باعث از بین رفتن درونیت می شویم.......... و بدین ترتیب واژه های سیاهم به دلیل تکرار خود و آسیب به ذهنیت مورد اتهام قرار گرفتند...................... از خودم می پرسم اصلا اینجا چه خبر است ؟ نکند به راستی به مرز جنون نزدیک شده ایم.... اصلا حواسم نیست که چه مدت گذشته است زیرا که جلسه به پایان رسیده است...... و در آخر صدای ندای درون را می شنوم که می گوید ادامه جلسه به روز دیگری موکول یافته است... !!! به مزرعه ام می روم...........در کنال ساحل می نشینم....... از دور کودک درونم خوشحال و خندان به من نزدیک می شود.....و خود را در آغوش من می اندازد........و من او را دوست دارم زیرا که دروغ گفتن نمی داند.... می گوید بهتر است پا به مرز جنون و دیوانگی نگذاریم.....می دانم که از نجواها می ترسد.....می دانم از سایه های بلند فرار می کند....می دانم کودکیست که هرگز بزرگ نمی شود.......می دانم داستانیست که پایان ندارد..... داستانک : از سیاهیه متن وارد می شویم...... تو ازدحام جمعیت دارم کار مورد علاقم رو انجام می دم :) می رسم نزدیک خیابون......می خوام از خیابون رد شم که یهو می بینم یک ماشین داره با سرعت میاد... کنار من هم یک خانمه هست که اصلا حواسش تو این دنیا نیست همین طور می خواد رد شه که یهو ضمیر نا خود آگاهم میگه: هی خانم.... و اون وا میسه و ماشین با فاصله کمی از کنار اون رد میشه............ وقتی از خیابون رد می شیم؛میگه....شما جونم رو نجات دادید.... میگم؛قابلی نداره...من اگه روزی دو...سه نفر رو نجات ندم روزم شب نمیشه.... میگه : اسپیدرمن تونی ؛ میگم شت از کوجا من رو شناختی......میگه ها ما اینیم دیگه :) پی نوشت 1 : تو پست قبلیم به اون خانمه که سی دی دادیم اگه گفتید چی بهش دادیم ؟ پی نوشت 2 : در جاهای معروف که احتمال داره یک دوست و یا آشنا از اونجا رد شه سیگار نکشید..... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 18:33 توسط HooMaN |
|
|
دیدین بعضی قیافه های خاص رو می بینید......دوست دارید در موردش بیشتر بدونید.....منظورم این نیست که عاشقش شده باشیدا.... یعنی اینکه می خواید کشفش کنید...دوست دارید از همه چیش سر در بیارید...اومم از علایقش....از همه چیش..... من هم دوست دارم یکی رو کشف کنم آخه اصلا نمیشه با نیگاه تو چشاش چیزی ازش بفهمم......تازه نیگاش این قدر سرده که زیاد نمی تونی بهش زل بزنی..... بارها به بهانه های مختلف رفتم پیشش اما جز سلام و خدانگهدار اون هم آروم و زیر لب ازش چیزی نشنیدم.... خیلی دوست داشتم ازش بیشتر بدونم.......سرگذشتی داره یا نه.....اسمش چیه....... هیچ شکافی پیدا نکردم که بهش نزدیک شم......طرز رفتارش این قدر پر قدرت هست که اجازه پرسیدن هر سوالی رو از آدم صلب می کنه....... حداقل باید یکی از علایقش رو بفهمم تا بشه بهش نزدیک شد........ بهتره کلاسیک و حرفه ای عمل نکرد.....اینجای کار باید فانتزی و بچه گانه باشه...... این قدر رفتم پیشش که خودشم شک کرده آخه آدم که برا پرینت یک ورق کاغذ؛اون هم هر روز نمی ره پیش کسی؛تازه جالبیه کار اینه که کاغذت هم تکراریه مثل همیشه یک ورق کاغذ می دم بهش میگم اگه زحمتی نیست پرینت بگیرید ازش......برای بار اول ازم می پرسه چرا هر روز همین کاغذ رو میارید تا پرینت بگیریم ؟ من هم که بچه زرنگ برا این سوالش قبلا جواب آماده کردم میگم : خوب یک طرفش سفیده می مونه میشه چک نویس.....از جواب ساده و احمقانم تعجب می کنه خودشم می فهمه که نمی خوام جوابش رو مثل بچه آدم بدم...کاغذ رو ازش می گیرم و قبل از رفتن میگم می خواستم نظرتون رو در مورد چیزی بدونم......همون طور که داره نیگام می کنه از جیبم یک سی دی در میارم و بهش می دم...براش توضیح می دم که داخلش یک سری موزیک هست که من و دوستم سر بد بودن و یا خوب بودنش تفاوت نظر داریم و به نظر اون زیاد جالب نیست؛اگه میشه شما هم بعد از گوش دادن نظرتون رو به من بگید....سی دی رو بهم میده و میگه زیاد اهل موزیک گوش دادن نیست.....ازش خواهش می کنم که این کار رو کنه....و اون هم قبول می کنه......وقتی مطمعنم که از چیزی که بهش دادم خوشش میاد....پس انگار یک شکافی داره باز میشه فرداش دوباره میرم پیشش......این بار کاغذی همراه خودم نبردم.....خیلی مودبانه سلام می کنم و منتظر می شم.....خیلی آروم سلام می کنه و میگه انگار امروز از پرینت خبری نیست.....با خنده میگم امروز نه ولی شاید فردا احتیاج بشه.......برای اولین بار کمی می خنده....سی دی رو که دیروز بهش دادم بهم میده و میگه دوستتون باید خیلی بی سلیقه باشه که در مورد آهنگ ها بخواد بد قضاوت کنه و اینکه من با اجازتون اون آهنگ ها رو تو سیستم خودم کپی کردم......با خوش رویی میگم شما فکر کنید اون آهنگ ها از قبل برا شما بوده....برای اولین بار احساس می کنم اون لایه سرد و خشک رو از صورتش کنار زده........حالا میشه از نیگاهش خیلی چیز ها فهمید......جریان قوی احساسات....سادگی... مهربونی.....ازش تشکر می کنم و این گار که حالم بد شده باشه سریع میام بیرون............ چند روزی میشه نرفتم پیشش؛انگار که می ترسم دوباره نیگاش کنم....به خودم میگم لعنتی تو که می خواستی کشفش کنی خوب پس همه چیز تمومه.......اما یک چیزی تو دلم خلاف این حرفم رو میزنه....یک حسی که دوباره بیدار شده....اینگار که عاشق شده باشم....به خودم لعنت می فرستم......اینگار که هر لحظه دوست دارم پیشم باشه......و یا چهرش اصلا از جلوی چشم کنار نمیره.... ! نمی دونم کجای کارم ایراد داشته که این جوری شدم........به همه چیز لعنت می فرستم و دوباره می رم پیشش......زیاد مرتب نیستم.....یک ذره پریشونم....می رم تو سلام میکنم خدای من اصلا حواسم نبود...هیچ کاغذی همراه خودم نیووردم......جواب سلامم رو میده و میگه...خدا بد نده اینگار زیاد حالتون خوب نیست.....می دونم داره نیگام میکنه جرات ندارم سرم رو بالا بگیرم.....اما همه درونم با من مخالفه......می دونم که اگه فقط یک بار دیگه تو عمق اون چشم ها نیگاه کنم....دیگه هیچ کاری نمی تونم کنم...... با بیچارگی سرم رو بالا می کنم و تسلیم اون نیگاه میشم........ *** ما الان دست های هم دیگه رو گرفتیم و داریم میان برف های زمستون حرکت می کنیم.......هیچ وقت فکر نمی کردم اون قیافه خاص برای من بشه............ تو داری برای من توضیح می دی که با بقیه فرق دارم.......یک جورایی عوضی نیستم........یعنی عوضی هستما اما عوضی خوب :) و تو خوشحالی.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 23:57 توسط HooMaN |
|
|
..............
..... ................. بعضی وقت ها فکر میکنم اگه ما دو تا باسه هم دیگه بودیم چه کارها که نمی کردیم...........تو میشدی لیلی و من مجنون...... شاید هم دوست داشتی شیرین باشی و من فرهاد............تو دوباره می توانی شیرین شوی ولی من این بار خسرو نخواهم شد............ اصلا می توانستیم در نهایت عاشق هم بمیریم. اصلا بیا خودمان باشیم..............من می شوم من..............تو می شوی تو......او می شود ما.............راستی دوست داری افکار مرا زنده کنی.......؟ حیف که نمی توانم گریه کنم........حیف که روز هایم تکراری شده اند..........و اگر توانستی؛کلید زندان غم را به من بده شاید که خود را آزاد کردم...............شاید روزی توانستم اسمت را از دیوار های ذهنم پاک کنم.....شاید که خود را هم فراموش کردم..... .........من در دنیای خیال واوهام...........همیشه با تو هستم؛دست در دست هم......در آغوش من....در میان باد و کلبه..........قدم زنان در جزیره من در کنار ساحل.....و آن چشم های مهربان که همواره در کنار من هستند...........شاید فکر کنی روزی آن چشم ها را با دیگری عوض خواهم کرد....اما این گونه نمی کنم....... --------------------------------------------------------------------------------------------------------------- شما تصمیم می گیرید که امروزتون رو با کسی که دوستش دارید بگذرونید؛بهش زنگ می زنید و یک از محله های پر رفت و آمد و شلوغ شهر رو برای ملاقات انتخاب می کنید.البته شما به اون میگید که لباس مناسب تنش کنه و زیاد تو آرایش خودشو غرق نکنه؛آخه شما دوست ندارید برادر های گشت ارشاد مزاحمتون شن. شما حمام می کنیدو پس از اصلاح صورتتون تصمیم میگیرد آماده شید..... لباس مناسب و در حد شخصیت خودتون رو انتخاب می کنید عطر مورد علاقتون رو می زنید و بیرون از خونه قدم می زارید....از اونجا که شما آدم وقت شناسی هستید سر ساعت در محل مورد نظر حاظر می شید اما دوستتون یک ذره تاخیر داره...بالاخره اون هم میاد البته به تمام اون چیز هایی که شما پشت تلفن گفتید هیچ گونه دقتی نکرده :) در حالی که دارید با هم دیگه قدم می زنید؛یک گدای بد بخت از شما طلب کمک می کنه و شما هم بی درنگ به اون مبلغی پول کمک می کنید؛دوست شما که همراهتون هست میگه: اون از من و تو پول دارتره چرا بهش کمک کردی؛و شما در جواب بهش می گید که آدم سخاوت مندی هستید.. احساس تشنگی می کنید و کمی هم احساس خستگی؛به دوستتون می گید بهتره بریم یک کافی شاپ اون هم که حواسش هر جایی هست غیر از شما میگه باشه بریم.....وارد کافی شاپ می شید دو تا نوشیدنی سفارش می دید...اون آقاحه که سفارشتون رو اورده وقتی میخواد بره شما یک اسکناس درشت می زارید تو سینش....و وقتی آقاحه رفت؛دوست شما میگه نباید این کار رو می کردی.....و شما بهش میگید که آدم لارجی هستید.. . دارید با محبت به هم دیگه نیگاه می کنید و فکر می کنید که چه قدر هم دیگه رو دوست دارید؛اما گوشی شما یهو زنگ می خوره و وقتی اسم کسی رو که با شما تماس گرفته رو می بینید متعجب زده از جاتون بلند می شید و در خارج از کافی شاپ به صحبت هاتون ادامه میدین...وقتی صحبتتون تموم میشه بر می گردید و از دوستتون عذر خواهی می کنید که چند لحظه ای ترکش کردید...اما اون خیلی عصبانی از شما می پرسه کی بود ؟ و شما می گید که همکارتون بود؛ دوستتون دوباره می پرسه مرد بود یا زن؛شما میگید یک خانم بودن......اون هم بیشتر ناراحت میشه و میگه اگه همکارت بود چرا همین جا باهاش حرف نزدی حتما دلیلی داشته و........ شما می گید که بر حسب عادت این کار رو کردید و براش توضیح میدید که حق با اونه و خودتون رو جای اون می زارید و می بینید که حق داره ناراحت شه.....اون از اینکه شما این قدر منطقی هستید شما رو می بخشه و همه چیز به خوبی تموم میشه...... دوستتون پارکی رو در همین نزدیکی می شناسه و به شما پیشنهاد میده که برید اونجا......در حالی که روی نیمکت پارک نشستید و دارید از خاطرات گذشته خودتون صحبت می کنید؛یاد روز اول دوستیتون میفتید که وقتی شما شغل دوستتون رو می پرسید اون به شما می گه که فیزیک هسته ای می خونه و تازه به ایران بازگشته؛والبته بعدها توضیح میده که شوخی میکرده....اما شما در وحله اول در مورد خودتون فقط حقایق رو گفتید و با صبر و شکیبایی سعی در" آدم "کردن دوستتون کردید.......البته همیشه نا موفق بودین..... اون روز رو هر طور که بود شما تموم می کنید........شاید چون دوستتون هوس آیس پک کرده بود؛شاید چون دوست داشت بره سینما و ...باعث شد شما دیر برسید خونه اما بالاخره اون روز تموم میشه و شما به خونتون می رسید..... خوب دوستان داستان کوتاه ما تموم میشه و می دونم که چیز های زیاد یاد گرفتید...مثل نظافت شخصی؛وقت شناسی؛داشتن سخاوت؛لارج بودن؛منطقی بودن؛صبور بودن؛صداقت و ..... اما الان سرتون پر شده از هیاهوی روز بهتره؛اون رو به شب بسپارید و با خیالی راحت به سمت رخت خوابتون برید...........بهتره هممون کمی استراحت کنیم...... حرف آخر : مطالب بالا اصلا نمی خواد برتر بودن نژاد مرد رو نشون بده و یا نژاد پرستی کنه.....شاید شما فکر کنید ما می خوایم بگیم زن ها بی منطقن؛خسیسن؛ و یا چیز هایی از این قبیل اما ما هرگز این چنین قصدی نداریم.......ما فقط حقایق رو آن گونه که هست بیان می کنیم.....
پی نوشت 1 : دختره برا من آدم شده...اصلا دم در آورده....برا من متال گوش میده.....اون وقت سه تار میگیره دستش....... پی نوشت 2 : در شرف بیکار شدنیم؛باید که پی کار بگردیم...... پی نوشت 3 : وقتی آدم دپرس باشه خود به خود مطالبش این جوری میشه...... پی نوشت ۴ : یکی از خوبی های وبلاگ من اینه که اگه یک روز یک بلایی سرش بیاد...خوشبختانه مخاطبی نداره که از دست بده... . داستانک(یک ذره زیاده) نشستیم سر میز دارم نگات می کنم؛تو هم یک ذره کلافه شدی......هی نیگات رو از من می دزدی.....آخر سر میگی میشه این جوری نیگام نکنی....خوشم نمیاد.... من هم می گم باشه.....برای این که بحث رو شروع کنم می گم خوب.....تو هم یک ذره عصبانی میشی؛از سر جات نیم خیز شدی و در حالی که دستات رو میزه و سرت رو به طرف من گرفتی میگی خوب که خوب !!! چشات داره خصمانه و مهربانانه نیگام میکنه........یک ذره لبخند می زنم........میگی کفت نخند.........وطوری لبخند می زنی که تمام دندان های ردیف و سفیدت معلوم میشه....من همیشه فکر میکردم آدم چه طوری میتونه لبخند بزنه که همه دندون هاش با هم معلوم شه...من خیلی جلوی آینه تمرین کردم اما نشد تازه دندون های من یک که یک دست و سفید هم نیست......یک ذره به خودم جرات میدم و دستت رو از روی میز میگیرم.....میگم تو این چند وقت خیلی فکر کردم.....تو هم مشتاق میشی با دقت داری گوش میکنی...فکر می کنی من آدم شدم.......میگم الان که دستم گرمه؛پس سرد نیستم دیگه هان........یک ذره اخم می کنی انگار که این ملاقاتمون بیهوده بوده میگی اذیت نکن دیگه......تو دلم برا اینکه این همه صبور هستی تحسینت می کنم..........از تو کیفت یک جعبه در میاری.....با مهربونی به من میگی این برا توئه.......وقتی می بینم برام هدیه اوردی ...توی دلم یک جوری میشه؛یک چیزی تو مایه های عذاب وجدان........دستم یک ذره می للرزه می تونم حدس بزنم چیه....در جعبه رو باز میکنم..........یک سرویس کوچیک از فندک و جا سیگاری جیبی هست و از این چیز ها.......خیلی از هدیت خوشم میاد.....بهت میگم من که سیگاری نیستم....تو هم یک ذره با تعجب نیگام می کنی میگی نیستی !!!میگم نه.....با خنده میگی پس اگه جرات داری جیبات رو خالی کن.........برای بار اول هست که احساس می کنم از حریفم یک مهره عقبم؛شاید هم بیشتر از یک مهره........ازت می پرسم چرا این کار رو می کنی........تو هم میگی خوب معلومه دوست دارم...... می دونم که هر چی جلوتر برم باعث ناراحتیش میشم..... یک کاغذ از کیفت در میاری میگی:یادته این رو برام نوشتی: "بسی خوردیم از شراب عشق؛ شیدا شدیم........شاید که مقداری هم رها شدیم انگار که در آسمان فنا شدیم.......ما در میان آتش و یخ هویدا شدیم سرد شدیم.......گرم شدیم نکند ما مجنون شدیم.........به مثال دیوانگان شدیم به نظر که شیطان شدیم......اما نه فرشته شدیم....."
پوز خندی می زنم وبه خودم میگم عجب غلطی کردیم خوردیم(شراب عشق بسی شیرین است و تلخی آن بسی افسوس بار) میگم آره یادمه......تو میگی خیلی شیرین بود....میگم چی...با خنده میگی شراب عشق دیگه.......بهت میگم میشه یک ذره بهم وقت بدی.....با خوشروئی میگی اگه زیر 5 دقیقه باشه آره....میگم یک ذره بیشتر چی می تونی.....با ناز میگی مثلا چه قدر...میگم من سالی دو بار وقت میخوام....میگی اگه دو بار تو سال باشه عیبی نداره......میگم شش ماه اول و شش ماه دوم......ناراحت میشی میگی تو رو خدا با خودمون این کار رو نکن......با خودم میگم "خدا" !!! بهم میگی هنوز مشکلت با خدا حل نشده....می گم نه......میگی برا اون وقت می خوای..... میگم آره.......می پرسی چه قدر طول می کشه می گم خیلی کمتر از اونچه فکرش رو کنی.......سرت رو انداختی پایین و انگار که دیگه هیچی برای گفتن نمونده زیر لب خداحافظی می کنی......من هم که هیچ احساسی در وجودم نمونده چیزی ندارم برای بدرقت بگم......... وآماده میشم که حقیقت رو بفهمم.......
بدنم داره شل میشه.....احساس خنکی می کنم......یک خلسه خوب....یک خنکی خوب....خاطرات خوب....برای آخرین بار خندت میاد جلوی چشمم.....آخرین نخ سیگارم رو روشن می کنم.....و چشمام رو می بندم......................... یک صداهایی دورو ورم می چرخه....انگار صدای بچست....یا گریه......چشام سنگین تر از اونی هست که باز شه................... . *** انگار که یکی داره دست می کشه رو سرم....چشام رو با کمی ترس باز می کنم از اینکه تو رو می بینم داری با لبخند نیگام می کنی تعجب می کنم......اینجایی که هستم خیلی شبیه بیمارستانه شبیه جهنم نیست......... و بعد سیل اتفاقات از جلو چشام رد میشه.............دست چپم سنگین شده.....چون دورش رو بستن........ازم می پرسی چرا این کار رو کردم.......من هم میگم خوب اون موقع شاید می شد خدا رو باور کرد شاید می شد یک جوری بفهمم حقیقت داره...........بهم میگی می دونی چی باعث شد الان زنده باشی.........خسته تر از اونم که بتونم فکر کنم......یک ورق از کیفت در میاری که در ابتدای اون نوشته..."بسی خوردیم از شراب عشق"......میگی اگه برنگشته بودی تا این رو برداری الان شاید.... و ادامه حرفت رو میخوری........ با دست سالمم دستت رو می گیرم و بهت میگم بهتره زندگی کنم.....و با این حرف تو رو خوشحال می کنم....به من میگی ما دو تا هم دیگه رو داریم؛این کافیه.... می دونم نمیخوای نصیحتم کنی؛این قدر خوبی که نمیخوای اشتباهاتم رو به رخم بکشی.....می گم ریئس میشه ما رو ببخشی برات خیلی دردسر درست کردیم....میگی:تا باشه از این زحمت ها؛سریع حرفت رو پس میگیری و میگی نه از این زحمت ها نباشه......ازت می پرسم چرا بینیت قرمز شده.....میگی خوب گریه کردم دیگه........میگم برا من......با مهربون ترین چهره دنیا رو به من می کنی و میگی آره فقط برای تو..... .
سه داستان |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 18:35 توسط HooMaN |
|
|
..................
.......................... ............ گوشیم زنگ می خوره...جواب می دم.....تو پشت خطی........صدات گرفته.....بغض داری....می گم چی شده....جوای نمی دی...هق هقت رو می خوری و خیلی آروم میگی... فقط بیا.......و بعد صدای ممتد بوق آزاد.......از این که گریه کرده بودی ناراحت شدم.....سریع بر می گردم.....هوا سرده....خیلی سرده؛خیلی....... نزدیک خونه می شم...از دم پنجره من رو می بینی....انگار که مدت هاست اونجا واسادی....می یام تو....تکیه دادی به دیوار....موهات پریشونه...چشات قرمزه...دیگه وقتی من رو می بینی نمی خندی.....اینگار بی قرار شدی....اینگار بین یک چیزی گیر کردی....میای جلو محکم یک سیلی می زنی تو گوشم.......بعدشم میای تو بغلم.....من هم این قدر تعجب کردم که به بغل کردنت قناعت کنم....آروم می برمت کنار تخت....این قدر گریه می کنی تا تو بغلم خوابت می بره...می زارمت رو تخت که راحت باشی.......می خوام پاشم برم که می بینم دستم رو می گیری...احتمالا تمام مدت بیدار بودی...دوباره می گم نمی خوای بگی چی شده....اخم می کنی و هیچی نمیگی فقط دستم رو محکم تر می گیری.......میگی نرو..بمون.... بهت می گم می خوای همه چیز رو تموم کنی......تا این رو می گم دوباره گریت می گیره...چشات که آروم شده بود دوباره پر اشک میشه...میگی نه من هم میگم خوبه........من هم دراز می کشم کنارت آروم زیر گوشت نجوا می کنم....یکی بود...یکی نبود...... . -------------- داستانک : تو ماشین نشستی؛بابات هم هست؛اصلا هم حواست به چیز خاصی نیست؛بابات یک بسته سیگار از جیبش در میاره...تو هم اصلا حواست نیست و می گی : بابا یک نخ هم به من بده.....بابات هم بر می گرده خیلی مشکوک نیگات می کنه میگه : مگه تو سیگاری هستی...تو هم که تازه فهمیدی چه غلطی کردی میگی... نه فدات شم می خوام اون یک نخی که به من می دین رو بشکونم که شما یک قدم از مرگ فاصله پیدا کنید....اون هم میگه لازم نکرده.......و بدین سان همه چیز به خوبی و خوشی تموم میشه.. .
پی نوشت 1 : جدیدا سوتی زیاد می دهیم...به چایی دارچینی گفتیم.....این چه آشی بود که مزه شوله زرد می داد :) و... . پی نوشت 2 : احساسم می گه هنوز یک بنده خدایی میاد اینجا اما خودش رو نشون نمیده....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 18:5 توسط HooMaN |
|
|
...........................
................ ................................. . اتفاقات باعث شد که زندگی به وجود بیاد.......عشق زمان رو به واقعیت تبدیل کرد..............انسان ها چرخه روزگار خود را آن گونه که خواستند ساختند...... و بدین سان زندگی به حرکت افتاد..........روز گار نزاره گر ماست.....و سرنوشت تصمیم گیرنده.......مکمل ها به وجود امدن........زن و مرد از مهم ترین اونها بود نقص ها برطرف شد.........خوب ها و بد ها از هم جدا شدن........بهشت و جهنم ساخته شد........و این ها باعث تعغیرات شد......درک ها از بین رفت....فاصله ها بیشتر شد........احمق ها بیشتر شدند و بیشتر.... و در نهایت کلاسیک ها هم از بین رفتند........ . و ما می ترسیدیم که چرخه زندگی به راه غلط رود......وهمین گونه شد...و این دنیایی بود که ما هدایتش کردیم............ . .................................... قفط کافیه یکی چند ثانیه تو چشات نیگاه کنه اون موقع تا تهش رو می تونه بخونه....... تا آون آخرش رو..... چه قدر بده آدم تو یک مهمونی شرکت کنه بعدش یک جفت چشم آشنا رو ببینه که خیلی دوسش داره بعدش همش تو کل مهمونی تو فکر اون چشمای قشنگ و مهربون باشه بعدش هی حسرت بخوره که چرا این چشمها نمی تونه برا اون باشه.... هی فکر کنه که چه قدر اون چشم ها می تونه آدم رو دیوونه کنه........ برا اینکه تابلو نشی که هی نیگاش میکنی باید بری یک کنج بشینی.... اون هم تنهایی......بعدش یواشکی نیگاش کنی.. بعدش یهویی اون چشای مهربون میاد سمتت میگه چرا تنها نشستی.... تو هم که خیلی متعجب زده شدی...آخه فکر نمی کردی اون چشای مهربون به تو فکر کنه که !!! میگی یک ذره سر درد دارم........اون هم فکر می کنه سرت درد می کنه دلش برات می سوزه :) می خواد پاشه برات قرص بیاره.....اما من یهو دستش رو می گیرم...می گم نمی خواد ممنون.. شما که امدین پیشم خوب شدم.....اون هم خندش می گیره می خنده...بعدش خیلی مهربون نیگام میکنه نیگاهش این قدر قشنگ و دیونه کنندست که سرم رو می ندازم پایین........ وقتی دستش رو گرفتم......یک ذره للرزیدم....اما فهمیدم چه قدر لطیف و شکننده هست...چه قدر نازه...... می دونم تا چند وقت دیگه برا یکی دیگه میشه... اما چه فایده که دفتر تقدیر ما رو؛سرنوشت پاره کرده؛بیش تر جاهاشم خط خطی .... همش توش از حسرت نوشته؛از غم و بد بختی؛یکی دو صفحه هم خوش بختی توش داره البته برا بچگی هامون نوشته که اونا رو هم یادمون نیست............. عاشق شدم........ عاشق می مانم...... عاشق می میرم......
شاید که چهار هزار سال از وقتی که انسان ها به وجود آمدند می گذره.....ولی هم چنان احمقند....... کلاسیک ها را از یاد برده اند......... خداوند می خواهد ببیند که این احمق ها در نهایت چه می کنند........
روزی خواهد رسید که کسی گذشته ها را به یاد نخواهد آورد........
داستانک هی جوئی دیگه دود نمیده...... یعنی چی دود نمیده..... یعنی دود نمیده دیگه.... ذوغول داره...... آره جوئی... پس شت....... ..............
پی نوشت 1 : به زودی حکومت جدیدی خواهم ساخت...... پی نوشت 2 : خوش به حال خودم و افکارم.......... پی نوشت 3 : یکی دیگه به جمعمون اضافه شد.......ندای درون.... پی نوشت 4 : باز هم خوش به حال خودم و افکارم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 18:57 توسط HooMaN |
|
|
.............................
.......... ..................................... . خوب امروز می خوام در مورد باورهامون حرف بزنیم................................ کل ماجرای زندگی تو همین باورهای ما خلاصه میشه................. درسته که تو فکر می کنی "هیچی نیستی"............... اما............. اما مهم اینه که خودت؛خودت رو باور کنی.................... مهم اینه که به خودت ایمان داشته باشی.................. تو هیچ وقت حرف های من رو قبول نداشتی.............. چون من رو باور نداشتی......................... چون به من ایمان نداشتی............................... خلاصه بگم که همه چیز تو باور های ما خلاصه میشه..... بهتره به من ایمان داشته باشی اون موقع می تونی هر کاری کنی.... هر کاری........ اون موقع آتش به مانند سلیمان برای تو سرد میشه.... اون موقع می تونی قدم به کشتی نوح بزاری......... اون موقع می تونی زنده شدن یک مرده رو باور کنی................ اون موقع می تونی عصات رو بلند کنی........... اون موقع برنده ترین ها برات کند میشه............ اون موقع خواب ها رو تعبیر می کنی....... اون موقع می تونی یک غیبت رو موجه بدونی....... شاید که در آن موقع ایمان آوردی....... شاید که توانستی انسانیت را درک کنی..... شاید که با حیوان فرقی کنی.......... شاید که لذت کمک کردن را دریابی........ فقط شاید.............. می دانم که باور کردن برایت سخت است.......... می دانم که شب ها آرزوی خواب داری........ می دانم از غوغای درونت........... می دانم که تاریکی روز را روشن ترین شب ها می دانی..... اما بیا که با خود باشیم.....بیا که کل ماجرا را بنگریم.......بیا که احساس کنیم................ بیا که آزاد باشیم..........بیا که نادان نمیریم.................. بیا که خود قانون را بسازیم.......... بیا که شهری در بهشت بسازیم...... بیا که باور کنیم......بیا که باور کنیم...........بیا که باور کنیم..............بیا که باور کنیم............بیا که باور کنیم.......... .
با خود می جنگم که شاید باور کنم.......... ---- ساعت دقیقا دو دقیقه مونده به 10 شب........ دارم از یک جای خیلی خلوت رد میشم............ خیلی تاریک....خیلی خلوت...... از کنارم یک دختر خانم رد میشه..... صدام رو بلند می کنم میگم......برای یک خانم بده که این موقع شب بیرون باشه.... بر می گرده میگه به توچه کثافت........ و اینگار که منتظر همین بودم.................می خندم و به راهم ادامه میدم آدمیت از یادمون رفته........می تونیم بعد های دیگه خودمون رو هم کشف کنیم......... اما گذشت زمان همه چیز رو از آدمیت ربوده....... بیا که خود را کشف کنیم..........
--- در باب سیگاری ها البته این مطلب کوتاهی رو که دارم میگم برای افرادی هست که با دست راست سیگار می کشن..... اونایی که تازه سیگاری شدن و زیاد اهل سیگار نیستن با انگشت شصت و اشاره خودشون سیگار می کشن..... دسته دوم کسایی که مدت هاست سیگار می کشن البته روزی هفت؛هشت نخ.......... شاید کمی بیشتر...شاید کمتر اونا بین انگشتان اشاره و فاک می گیرین سیگارشون رو...... و دسته سوم که خودشون رو با سیگارشون رفیق می دونن و همه وقتشون رو با اون می گذرونن.....یعنی بعد از چایی بعد از ناهار. سر میز کامپیوتر....یک گپ کوچیک دم پنجره یا تو کوچه یا سر کوچه.....پای تلویزیون......و کلا میشه گفت اغلب اوقات............. اونا سیگارشون بین انگشت فاک و سمت راستی این انگشت عزیز که اسمش رو نمی دونم چیه می گیرن..... حالا خودمونیم من که رفیقتم با کدامین یک از انگشت هات سیگار رو می گیری....؟!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 18:8 توسط HooMaN |
|
|
.........................................
..................... ................................... در کلیسا خونی ریخته شد......... شمشیر ها به خون آغشته شدند........راحبه را کشتند--------نوشته هایم را آتش زدند انگار که آسمان سرخ شد.........دهکده خالی شد.........جوی خشک شد-------------سرد شد... سرد...... خشک شد....خشک......رنگ ها رفتند...........ماند سیاه و خاکستری همه رفتند..........................شن ها آمدند---------بیابان شد...............ولی هم چنان صدای فریاد ماند سکوتی خواهم کرد بلند تر از هر فریاد........... در سیاهی,سفیدی خواهم ساخت.......... در بدی ها بسان خوبی خواهم بود........... ------------------ اهل موسیقی هستی؟ آره..... چی گوش میدی؟ پینک فلوید............. ام پی فورت رو یک لحظه میدی ببنیم چیا می گوشی........ آره.. حتما :) .................................. uaral-Eterno en mi Gary moore-blues collec ناسینگ متالیکا وان متالیکا آنفورگیون متالیکا ناسینگ اجرا سمفونی empyr ium-where at night the.... ایج آف دارکنس اریک کلپتون arias system of a down anathema تول سوبر این تو که هیچی پینک نیست چرا بابا هست یک دونه دیوید هست نیست..... یک دونه بودا.....
اصلا تو پینک فلوید رو می شناسی... مگه همون گروه بلک متال رو نمی گی ؟............................ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 20:32 توسط HooMaN |
|
|
............................ ........... ................................ .
تلفن به دنبال مشترک مورد نظر می گردد... تی وی جنگ برفک ها را نشان می دهد... دزد گیر دزد را نمی گیرد... کتری آب را جوش نمی کند... قوری چای را دم نمی کند... اف اف در را باز نمی کند... مرد گیتار زن در وسط سولو دست از کار می کشد... ساعت خوابیده است... باران نمی بارد... حتی این هم راست نمی کند... قلم نمی نویسد... شاعر شعر نمی گوید... درخت میوه نمی دهد... ماهی ها انگار که مرده اند... گل ها پژمرده اند... سیاه می خواهد سفید شود.... دردی نیست.... وجدانی نیست... هیچ کسی نیست... اما..................... . اما من می فهمم مشکل چیست ! زمان ایستاده است--------میشه ازتون خواهش کنم بشینید و همه چیز به حالت عادی بر میگردد................. پی نوشت 1 : آهای پسر ها تا یک خانم با شخصیت می بینید؛زرتی فکر نکنید قراره با شما ازدواج کنه.... . داستانک : از نا کجا وارد متن می شوم.... روی اغلب شیشه های کتاب فروشی های مغازه های انقلاب چیز هایی نوشته شده..... البته ما با کل اون نوشته ها کاری نداریم فقط بعضی هاشون........... مثل : دروس ابتدایی نداریم؛می ریم تو مغازه یارو..... سلام آقاحه کتاب ابتدایی دارید....... نه خیر مگه رو شیشه رو نخوندید........با نیش باز چرا خوندم میریم بعدی:البته این یکی تابلو می فروشه اما یک گل خیلی زشت تو ویترینش هست که روش نوشته فروشی نیست آخه کدوم احمقی میاد این رو بخره اما قضیه سگ خورده میریم تو آقا این گل فروشیه : یارو بد بخت وقتی این رو میگم ذوق مرگ میشه فکر میکنه خیلی گل مصنوعیش طرفدار داره؛میگه : شرمنده همون طور که روش نوشته فروشی نیست یارو بیچاره دکتره فکر کنم......... بعدش روش نوشته کتاب پیام نور نداریم....مغازش هم خیلی شلوغه.....آقا ببخشید کتاب های پیام نور دارید........یارو خیلی عادی اصلا جوابم رو نمیده دیگه داریم می رسیم ته داستان... میشه گفت حدودا رو اغلب بقالی ها نوشته سیگار نخی نداریم.......خوب این هم یک سوژست دیگه..........میریم تو اقا یک نخ سیگار......بده........چشم بفرمایید...... مگه رو شیشه نزدید سیگار نخی ندارید.............عزیزم یک نخ؛دو نخ این حرف ها رو نداره..........دو نخ بدم درست شه.......بده............ من که سیگاری نیستم اما این اقا مغازه داره می خواد ما رو سیگاری کنه........ |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 18:5 توسط HooMaN |
|
|
...... ....................... ....... همیشه دوست داشتم مجهول باشم؛و این که به درستی شناخته نشم و تا حدود زیادی هم موفق بودم.......... اما بدین ترتیب مجهول هم خواهم مرد !!!
احساس می کنم دارم تکراری می شم سرد؛پوچ و تو خالی.................. و این خوب نیست . و همه چیز به مکمل احتیاج دارد.......... . نور؛خاک؛باد؛آتش نمی دونم چرا من همیشه تو رویاهام تنهام چراغ سبز-رفتن به جلو و او مرا می خواند؛همچون معلمی بر سر کودکی.......... بیابان.............. . و من آنجا هستم و فریادکشان می گویم از من چه میخواهی ؟
سال هاست در ایستگاه مانده ام؛همه می روند اما من مقصد را نمی دانم اما خوب است چون راه ها را می دانم دوزخ را بهشت را؛جهنم را؛می توان حتی به معبد گاه شیطان رفت می شود جاودانه شد می شود حقیقت را دریافت اما هر کس بسان راه خود باید رفت............. به دهکده ام باز می گردم اما چرا ....؟! من زنی را دیدم...........او هرگز نفهمید برای چه آفریده شده او مرد و هرگز نفهمید اما من مسیر او را دیدم.........او به بهشت رفت شاید که در آنجا بفهمد....... سایه ها را دنبال کردم؛اما آنها فریب می خورند ----------------------------------------------------------------- ...............راستی خیلی دوست دارم یک سری ها رو دعوت کنم خونم.........اما حیف که نمیشه....... من مطمعنم که اگه اتاقم رو ببینی بیشتر از جاهای دیگه خونه خوشت میاد.....آخه دیگه از بس عکس های مورد علاقم رو به دیوار چسبوندن هیچ جای دیگه ای از دیوار به غیر از سقفش معلوم نیست...اینگار که اصلا دیواری نیست.... . مطمعنم اگه باغچم رو ببینی عاشقش میشی آخه معرکه درستش کردم.....اما چه فایده که نمی تونی بیای می دونم خیلی دوست داری برا یک بار همه که شده بیای اونجا رو ببینی اما.... خونه من تو یک مزرعه کوچیک هست وسطش هم یک کلبه کوچیک تر....جلوش دریا هستش و پشتش یک دشت بزرگ درسته که خونه من خیالیه اما اگه شد یک روز می برمت اونجا ------------------------------ من همیشه فکر می کنم وقتی بمیرم مشهور میشم آخه آدمهای بزرگ بعد از مرگشون هست که مشهور میشن..... تو مگه آدم بزرگی هستی ؟ اوممم خوب آره قدم که بلنده.....بدنسازی هم که میرم.....تا چند وقت دیگه بزرگ هم می شم.... تازه میگن این آدما های بزرگ توی شهر یا کشور خودشون بزرگ نیستن...بهتره هر چه سریعتر از ایران خارج شم. آره بهتر بری... خدمت رفتی ؟ نه.... . اوه شت جوئی نمی تونی بری.....اوممم آره نمیشه چه بد شد داشتم آدم بزرگی می شدما............... . داستانک : من از بین جمعیت رد شدن روخیلی دوست دارم و خیره تو چشم یکی نیگاه کردن رو یک کار جالب می دونم شاید به همین خاطره که انقلاب رو بالا پایین می کنم....امروز احساس کردم دوباره اون چشای گرم و آشنا رو که قبلا دوست داشتم بین جمعیت دیدم.......اما من فقط فکر کردم.... . ------------------------------- میشه مشکلات رو جور دیگه در موردش حرف زد اوممم مثلا بگید : من هنوز به این دنیا بدهکارم و یا اصلا یک کار جالب کنید :) دنیا رو بانک حساب کنید....مشکلات رو قسط که باید خرد خرد بدین...... . خوب پس من با این حساب 30 تا قسط دارم که 20 تاش رو دادم مونده ده تای دیگه.......... اغلب اوقات بین دادن این قسط ها اتفاقاتی پیش میاد که باعث میشه شما بدهیتون یا مشکلاتتون یک ضرب تموم شه و یا شاید هم تعدادشون بیشتر شه...البته شاید هم کلا کم بیارید.....این قسط ها کارهای دیگه ای هم می کنن.... که شاید شما رو مرد کنه.....شاید شما رو بی ایمان کنه.....شاید وسطش نتونستی ادامه بدی و کم بیاری....شاید خردت کنه اما مهم این وسط خودت هستی که آخرش زنده می یای بیرون یا نه !!! یک سری ها تو این میدون اولش جون هستن آخرش پیر می شن یک سری ها تا آخرش جوون می مونن یک سری ها هم که پیر هستن احتمال داره آخرش بمیرن......اما مطمعن باشن که تهش جوون نمی شن :) ............. . فدات شم یک وقت راه رو اشتباه نری :)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 20:12 توسط HooMaN |
|
|
هی آدمها -بهتره هیچ وقت بعضی چیز هاتون رو نفروشید.....
شاید بگی مثل چی............. ! اوممم احتمالا وجدان گزینه خوبی برا فروش نیست..........البته می دونم اون رو مدت هاست فروختی واین قدر هم به شیطان بدهکار شدی که فقط با فروختن روحت به اون می تونی بدهیت رو بدی و وقتی هم روحت رو با اون معاوضه کنی بدون این که بفهمی خودت هم میشی شیطان............................... ---- ...........تو مگه نمی گی به خدا اعتقاد نداری چرا میگم..............پس چرا وقتی خواستی از رو نرده بپری قبلش گفتی یا علی.......از دهنم پرید جدی ؟ آره................پس اون دفعه که من خنگ بازی در آوردم اعصابت خورد شد چرا گفتی ای خدا این رو از دست من نجات بده هان ؟ اینا همش اصطلاحاته...... پس دفعه دیگه که ماشین خواست بزنه بهم یادته باشه نگی خدا بهت رحم کرد..... باشه نمی گم. رفتم جای زیارتی یک وقت نگی ها برای ما هم دعا کن.......... اوکی.. پس دفعه آخرت باشه می بینم غذات رو با بسم الله...شروع می کنی.............(داره میره رو اعصابم) آخرش هم نمیگی خدا رو شکر.........(لعنت به تو) اما به نظرم من تو اون قدر ها هم بی ایمان نیستی یادمه وقتی خواستیم بریم مسجد گفتی من نمیام تو..... یادمه گفتی من اون قدر ها تمیز نیستم شاید اونجا مناسب من نباشه..... ! می شه خفه شی................ تو همین جور داری با تعجب نیگام می کنی آخه فكر نمي كردي بهت بگم خفه شو...... آخرش هم میگی خیلی عمله ای آخه این بیشترین فحشیه که بلدی....و میری و من می مونم با یک ذهن پر از خالی......... درسته که همین چند لحظه پیش کسی رو که دوسش داشتم از پیشم رفت و من هم هیچ کاری نکردم....اما اصلا بیا یک کاری کنیم بیا تکلیف خودت رو با ما روشن کن هان ؟ تو اصلا خودت هم خودت رو نمی شناسی.......بعضی وقت ها خیلی بی رحم میشی اما در عین حال مهربونی.....معلوم نیست خنگی یا باهوشی......مثل بقیه هستی یا متضاد از بفیه.......خوشحالی اما نیستی... گرمی اما سردی............................. --- من هر وقت با تو حرف می زدم...خوشحال بودم باور کن.....اما تو به من می گفتی سرد شدی..دور شدی.... اما من که مثل همیشه هستم....می خندم..خوشحالم....اما تو گفتی سرد شدی...یعنی به همین خاطر همه چیز تموم شد... اما من همیشه بهت فکر می کنم..... شاید هم من این قدر سرد شدم که تو رو هم سرد کردم این یعنی.... .
قدیما اختیارم بیشتر دست خودم بود.......یا این که حداقل می تونستم در مورد مشکلاتم با کسی حرف بزنم..... اما جدیدا دیگه نمی تونم این کار رو کنم....آخه بچه هام نمی زارن-ضمیرهام-وجدانم-آگاهم و نا آگاهم.. اونا میگن این مشکله خودته قرار نیست با کسی تقسیمش کنی.....میگن اون شادی که تقسیم میشه :) دارم با آقای پنکه حرف می زنم....باباش هم بالا سرشه آقای کولر ...می گم من واقعا سرد شدم..؟اونا هم فکر می کنن من سردم شده برا همین هم خودشون رو خاموش میکنن و دیگه نمی تونن جواب من رو بدن... ! پی نوشت 1 :ازت خواهش می کنم وقتی نمی تونی مشکلم رو حل کنی در موردش حرف نزن و تشدیدش نکن. پی نوشت 2 : چرا بعضی چیزها رو که میخوام بنویسم نمیشه-چرا نمیشه رو قلم آورد....آره بعضی چیز ها رو نمیشه وصف کرد؛میشه درک کرد....میشه حس کرد...شاید مثل خدا....... . داستانک : تو دلم میگم آخه ابله من که می دونم تو سیگاری هستی برا چی این قدر تحمل میکنی که مثلا جلوی من سیگار نکشی... من که دارم بی قراریت و بی حوصلگیت رو حس می کنم......آخرش هم که جلو من روشن میکنی می کشی....به من میگی سیگاری نیستی فقط بعضی وقت ها می کشی....من چیز خاصی ندارم بهت بگم حداقل من صبرم بیشتره....به یک اوهوم گفتن قناعت می کنم و فکر می کنم که تو چه قدر ابلهی :) آقا اگه پست طولانی بود شرمنده.......احتمالا حوصله یک سریا سر میاد تا بخوننش....البته امكان هم داره اصلا نخوننش و يك ضرب كامنت بدن و شايد هم يك ذرش رو بخونن شايد هم اصلا كامنت ندن :) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم دی 1387ساعت 18:57 توسط HooMaN |
|
|
........................ . ........................................ . ............. .
فرض کنیم که مردها از سیارهی مریخ و زن ها از سیاره ونوس هستند، در روزگاران قدیم، روزی مریخی ها با تلسکوپ های خود، ونوسی ها را کشف کردند با نگاهی کوتاه، احساساتی در آن ها برانگیخته شد که بی سابقه بود. آن ها عاشق شدند. و در فضا به سیاره ی ونوس پرواز کردند. ونوسی ها با آغوش باز به آن ها خوش امد گفتند. آن ها ناخودآگاه می دانستند که چنین روزی پیش خواهد آمد. دل هایشان مملوء عشقی شد که قبلا احساس نکرده بودند. عشق بین مریخی ها و ونوسی ها سحر آمیز بود. آنها از با هم بودن و یاری و مشارکت با یکدیگر لذت می بردند. هرکدام از دنیای دیگری بودند و از تفاوت هایشان لذت میبرند. ماه ها صرف شناخته یکدیگر کردند. احتیاجات و سلیقه ها و امیال و رفتار یکدیگر را کشف کردند. و تفاوت های خود را ارج نهادند. سال ها با عشق و آرامش در کنار یکدیگر زندگی کردند سپس مصمم به پرواز به کره ی زمین شده بودند. در آغاز همه چیز شگفت آور و زیبا بود ولی آنها تحت تاثیر جو زمین قرار گرفتند و یک روز صبح همگی با یک نوع فراموشی انتخابی از خواب برخواستند. هم مریخی ها و هم ونوسی ها فراموشی کردند که از سیاره های جداگانه ای هستند و ملزم به داشتن تفاوت ها می باشند. همان روز صبح هرچیزی که در مورد تفاوتهایشان آموخته بودند از خاطراتشان زدوده شد. از آن روز بود که برخورد و کشمکش بین زن و مرد آغاز شد............. (جان گری) پی نوشت 1 : به نظر شما یک خانوم با شخصیت که داره با نیش باز از خیابون رد میشه، آیا میشه بهش چیزی نگفت: مثلا اینکه هوی خانوم "نیشت رو ببند" پی نوشت 2 : ای دخترانی که تازه دوست پسر پیدا کرده اید، این قدر ذوق مرگ زده نباشید....... . |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم دی 1387ساعت 19:37 توسط HooMaN |
|
|
............................................ .
........................ . ................................................ . ................................................................................................................................ ............................................................. . ................................................................................................................... . (!) ................................................................ . ................ . :) و همین |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم دی 1387ساعت 1:40 توسط HooMaN |
|
|
.......
........................ ........ شنیده ام به اونایی که میرن خونه خدا میگن حاجی..........اما من یکی دیگه رو هم میشناسم که خونه خدا نرفته اما بهش میگن حاجی بازاری این چیه پس ؟ این رو هم شنیدم که هر جور شده حتما یک بار باید بری خونش اما باید پول هم بدی وقتی میخوای بری خونش ؟! تازه اون هیچ وقت خونش نیست!!! منشی هم نداره ازش وقت قبلی بگیری- تو یک کتابی خوندم که نوشته بود :خداوند در عرش اعلا نشسته و به آنهایی که به او بی توجهند میخنده....نکنه کار او همین است و فقط می خنند ؟! البته من دوست ندارم کسی به من بخنده و اما روحانیت میگه خداوند در همه جا هست:البته به نظرم زندگی از وفتی زندگی ماشینی شده اون هم اعصابش خورد شده رفته..... ! احتمال این که سرش شلوغ باشه هم هست خوب بالاخره تعداد آدم بدها از خوب ها خیلی بیشتر شده...................امکان داره که جهنم هم پر شده باشه........ . البته منطق به ما می گوید:اغلب قرار نیست هر چیزی را می شنوی باور کنی و یا این که؛چیزهایی که وجود مادی داشته باشند به و یا بتوان دید به سهولت می توان ثابت کرد....! و حال من باید بر ضد منطق عمل کنم؛شنیده ها را باور کنم-مادیات را کنار بگذارم؛خود را کور کنم....احساسم را رها کنم....وضعیت حال و آینده ام نبینم و فقط گذشته را نگاه کنم....به زور اسطوره بسازم و برایش دعا گریه ویا جشن بگیرم....اصلا از من چه می خواهی....... مسخره است......در کل فیلم بازی کنم که من آدم خوبی هستم و یا این که خوب هستم............ اصلا هر چه بیشتر فکر می کنم بوی کشک مرا اذیت می کند. "ای تو که گوشه مهراب نشستی به من چه و ای من که گوشه میخانه نشستم به توچه گویند کسان بهشت با هور خوش است اما من گویم که آب انگور خوش است این نقد را بگیر و دست از نسیه بردار که آواز دهل از دور خوش است همای"
هی بیا بریم.......تو زاده شده ای که زندگی کنی.......... اما من چیزی فراتر از زندگی می خواهم----من باید بدانم......... با من همراه شو روزی خواهی فهمید---این را می دانستی که تو مرا می ترسانی ؟ اما من هنوز نفمیده ام......... فهمیدن هم بهایی دارد....پس بهتر است هیچ گاه نفهمی.... .
کات.
عروس خانم وکیلم : عروس خانم رفته دستشویی برای بار دوم عرض می کنم وکیلم : عروس خانم ریده برای بار سوم عرض می کنم وکیلم : عروس خانم رو گشت ارشاد گرفته سگ خورد برای بار چهارم عرض می کنم وکیلم : در این لحظه خواهر کوچیکه عروس خانم در حال ذوق مرگ شدن هستن و می گن بعععععلهه البته در نهایت معلوم میشه عروس خانم کر بودن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم دی 1387ساعت 18:30 توسط HooMaN |
|
|
اغلب یا آدم خودش کرم داره
یا اینکه بعد از ناهار هوس می کنه-یا شاید هم اعصابش خورده یا اصلا بهش معتاده........ ممکنه فکر کنه بزرگ شده........و یا اینکه احساس بهتری بهش دست میده.........شاید فکر می کنه این طوری جنتلمن تره........بالاخره امکان داره یکی از این عوامل باعث بشه که آدم سیگار بکشه
وارد مغازه میشم؛سلام آقاحه دو نخ سیگار بده(برا اینکه تبلیغ نشه اسم سیگار رو نمی گیم)یارو اقاحه داره با شک و تردید داره نیگام می کنه ..... میگه برا خودت می خوای؟! تو دلم می گم نه برا عمت میخوام . آره آقاحه دوباره میگه حیف نیست شما به این جوونی به این خوشگلی ای بابا حاجی ایناش به خودم مربوطه حالا من اگه هر روز یک رانی مجانی بهت بدم خوبه که سیگار نکشی ؟!(یارو تابلو بچه بازه) تو دلم میگم ........آدم خالی بند-ای بابا حاجی دیرم شده میخوام برم........................... .
پی نوشت 1 : چرا به زنها نمیشه گفت قربان؟! مثلا بگیم چشم قربان(خیلی مسخره به نظر میاد لول) پی نوشت 2 : یک پست در مورد خدا نوشتیم که در آن دعوایمان شده بود؛فرداش سیستم به طرز مشکوکی خراب شد(من گفتم معجزه بفرست نگفتم بزن سیستم رو خراب کن که!!!(خیلی پست مهمی بود) پی نوشت ۳ : وقتی کسی رو نمیشناسید خواهش میکنم در مورد یارو قضاوت نکنید. پی نوشت ۴ : فردا میگم بریم یا نه !!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم دی 1387ساعت 17:23 توسط HooMaN |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زمان حکومت منطق درونم به سر رسید و قرار شد که رهبری جدید بر گزینند... زمانی جدید برای حکومت آزاد....
مطالب وبلاگ دو قسمت شده اوایل از پینک فلوید بود الان از من و ضمیر هایم.... . ---------------------------------------------------------------------------- پینک فلوید آره این همونه که مورد نظر من هست همون چیز درست. زمان از یادت میره حتی نمیتونی تصورش رو کنی اره پینک فلوید یعنی نور و صدا (مطالب خوب هم پیدا میشه فقط کافیه به پست های دیگه هم سر بزنید) |
| قسمت های وبلاگ |
|
اگه چیزی که این تو هست رو بفهمی خیلی به من نزدیک می شی درباره من |
| آرشیو موضوعی |
|
محبوب ترین اهنگ شما |
| کسانی که دوستشون دارم |
|
مریم دریایی من و او حرف دل حرف های روپوش سرمه ای "فلسفه از نگاهی ساده" اشک شیطان راک & بلوز :) فیلم و سینما عشق تاریک دوستی" اتحاد دو روح بر ضد دنیا" برنده و بازنده |
|
RSS
|
| Emp |