تبليغاتX
" حکومت آزاد "
من و ضمیرهایم
 

اومممممممم

تست می کنیم... .

یک... .

دو.... .

سه...

صدا میاد کسی می شنوه ؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 1:19  توسط | 
..............

......

........................

می خواستم بدونم اشکال نداره اگه بهت فکر کنم ؟

جرم نیست اگه پیش خودم دوست داشته باشم !!!

عیب داره اگه فکر کنم که تو هم من رو دوست داری ؟

امیدوارم ناراحت نشی از اینکه هر شب تو رو می برم به رویاهام.

اصلا می خوام ازت تشکر کنم از این که هستی.

از اینکه باعث شدی بتونم با فکر کردن بهت خوشحال باشم ازت ممنونم... .

--

یادمه وقتی تو بهشت پیش خدا کار می کردم؛روز های خیلی خوبی داشتیم.......

یک روزی خدا همه ما رو جمع می کنه و خبر این رو می ده که جایی به نام  زمین رو قراره بسازیم؛و به افکار و مشورت ما نیاز داره..

البته این قبل از بود که از روح خودش در انسان بدمه :) و موجودی به نام انسان خلق کنه.

و بدین سان زمین و کوه ها؛آسمان ها و دریا و... رو به وجود می یاره.....

در جایی از زمین که سرسبز بود و دشت های زیبا و بزرگ داشت انسان ها شروع به زندگی می کنند.

شاید نسل های خیلی زیادی می گذره تا در اون مکان دختری بسیار زیبا به نام تاج ماه به دنیا می یاد و باالواقع هم که مانند ماه زیبا بود... .

روز ها می گذره و اون بچه به نوجوانی کاملا زیباتر تبدیل میشه...

روزی از روز ها یکی از قشون دولتی در حالی که برای کاری به استان بالایی می رفته و اتفاقا از همون روستا رد میشه اون خانم جوان و زیبا رو می بینه و شاید بیشه خیلی راحت بقیه ماجرا رو حدس بزنید....

درسته که این  اتفاقات هیچ وقت نتونست به یک قصه تبدیل شه اما اون خانم که یک روزی خیلی زیبا بود می تونه الان مادربزرگ من باشه که مدت هاست تو بهشته و من امیدوارم که یه روزی ببینمش....

 

بقیه داستان رو برا خودم نیگه می دارم.....

 

--

داستانک : حقیقت واقعا چیست ؟

پای سیستمم نشستم الکی این فولدر اون فولدر می کنن؛پیج باز می کنم می بندم؛می رم تو مای کامپیوتر؛می رم تو سطل آشغال؛کتاب فروغ رو از روی اسپیکر بر می دارم ورق می زنم؛ آهنگ عوض می کنم...می رم شعرهایی که تو برام نوشتی رو می خونم.....

البته من این کار ها رو نمی کنم ضمیر ناخود اگاهم هست که داره این جوری می کنه من فقط دارم فکر می کنم که یه چیزی بنویسم که به نظرم ارزش داشته باشه؛سه صفحه مطلب نوشتم اما همشون رو پاک می کنم به نظر بی ارزش میان...... گوشیم یه ذره می للزه می فهمم که اس ام اس آمده.... دقیقا نوشته شده

Valentinet mobarak….. :)

یادم میفته که امشب شب ولنتاینه

اولین چیزی که به فکرم خطور می کنه اینه که اولین کسی هست که ولنتاین رو تبریک می گه بهم؛ و اینکه چرا واقعا این کار کرده ؟ .... اما اگه می دونست فقط با فرستادن یک اس ام اس ساده قراره چه اتفاقی براش بیفته هیچ وفت این کار رو نمی کرد......هیچ وقت....

هیچ وقت امکان نداشت تا صبح بیدار بمونم اون هم در حالی که کاملا هوشیار باشم.....

هیچ وقت این قدر بی احساس نشده بودم...

هیچ وقت بحث و مشاجره ی نداشتم که تا ساعت 4 صبح طول بکشه...

هیچ وقت با حرفام یکی رو این قدر خرد نکرده بودم....

هیچ وقت نشده بود که فقط با یک جمله  عصبی شم...

هیچ وقت نشده بود یک طرفه فکر کنم....

اما بالاخره باید یک روزی این هیچ وقت ها اتفاق میفتاد دیگه..... . اما حقیقت واقعا چیست ؟

روزی بزرگ برای آزادی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 0:12  توسط HooMaN | 
 .................

 ......

............................

""و مرد دانا چنین گفت که کسی خواهد آمد....شاید که به از دیگران.....پس باران بارید و همه جا را شست...باد سفرش را آغاز کرد و باقیمانده ها را زدود....پس ماه رفت....و خورشید آمد که نمایان گر راهت باشد...رویا شیرین تر شد.....رنگ ها رنگین تر شدند.......درختان برایت سایه ای شدند....پرندگان برایت نواختن.....باد تو را نوازش کرد.....و نسیم تو را راهنمایی........و انگار مرد دانا می دانست که کسی خواهد آمد...

 

"می تونم بگم خوش امدی"

:)

 دختر پاییز

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 23:26  توسط HooMaN | 

...........................

.........

..................

داره میاد.....ای ول.....دارم احساسش می کنم........انگار که هر لحظه داره نزدیک تر میشه.......

 

اوه نه...لعنتی......ضمیر هایم آن را دزدیدند............آنها یک آپ خفن را که داشت وارد مغزم می شد دزدیدند..... گوسفند های یابو....

---

گفته بودید که چرا نام عنوان پست هیچ ربطی به نوشته های پست نداره خوب می تونم بگم که حرف شما درسته نام عنوان ها اغلب نام کتاب های بزرگ از نویسنده های بزرگ هست؛و اینکه نام عنوان و خط اول در گیرایی نوشته تاثیر زیادی داره درسته اما وقتی شما کسی رو توی نوشتن قبول داشته باشید دیگه مهم نیست که نام نوشته و یا خط اول اون چی باشه....

بهتره وقتی کتابی رو شروع به خوندن کردید اون رو تا انتها دنبال کنید..

اگه فیلمی رو شروع به دیدن کردید؛ازتون خواهش می کنم تا آخر اون رو ببینید..

و زندگی ما هم همین طوره بهتره کارهای مهم زندگیتون رو نصفه نیمه ول نکنید :)

--

<=......ازت می پرسم چرا بینیت قرمز شده.....میگی خوب گریه کردم دیگه........میگم برا من......با مهربون ترین چهره دنیا رو به من می کنی و میگی آره فقط برای تو..... . :)

الان مدتیه از اون قضیه گذشته؛اما خیلی چیز ها هنوز داره اذیتم می کنه......یک چیزی هنوز داره بهم می گه باید جوابم رو پیدا کنم......بهم میگی تو فکری به چی فکر می کنی ؟ میگم غیر از تو به چی می تونم فکر کنم...

خوشحال میشی وقتی جوابم رو می شنوی.....به خودم میگم چه فایده قراره دوباره ناراحتت کنم....

  " شبه...سرده....خوابیدی.....آروم دستامون رو از هم جدا می کنم..... توی رخت خوابت می چرخی و یک لبخند زیبا و معصومانه روی چهرت می شینه شاید داری یک خواب خوب می بینی....

 و وارد دنیایی می شم که تو  توش نیستی..... نمی خوام داستانم طولانی شه؛شاید موقعی که برگشتم بتونم توضیح؛بدم اما من جوابم رو پیدا کردم و حالا آمادم که برگردم و این بار هرگز ترکت نمی کنم"..=>

--

پی نوشت 1 : توی نت چرخیدن نمی تونه تا صبح سر حال نیگهت داره باور کن راست می گم....باید مغزت کار کنه....انگشتات باید قدرت داشته باشه........هنوز نفهمیدی....خیلی سادست :)  با هفت نخ سیگار :)

پی نوشت 2 : باور کنید بیشتر از لذت سکس؛سیگار بعد از ناهاره.....

پی نوشت 3 : روزی سر هر انسانی به سنگ می خورد؛روزی هر انسانی به خاطر کاری در گذشته افسوس خواهد خورد.....روزی خواهد رسید که آروزی مرگ می کنی.......روزی خواهد رسید که به حماقت های گذشته ات می خندی......و روزی خواهد رسید که خواهی مرد........ .و فقط نامی چه خوب و یا بد از تو بیشتر به جا نخواهد ماند..... .

پی نوشت 4 : پی نوشت یک و دو حرف مفت زده اند سیگار چیز خوبی نیست ؛آنها مثل سایه ها دروغ می گویند.

پی نوشت 5 : دندونامو تو آینه شمردم 32 تا بود خیلی حال داد؛ ذوق مرگ شدیم؛تا حالا نشمرده بودم :)

پی نوشت 6 : من از ساختن معما های ساده در عین هال هوشمندانه خوشم میاد :)

داستانک :

همین جور که دارم به 22 بهمن فکر می کنم؛ضمیر نا خودآگاهم یاد بهمن دوستم میفته؛یک ذره دیگه فکر می کنم می بینم که ریزش کوه هم بهمن میشه حالا خلاصه تو همین جاها گوشیم زنگ می زنه؛شماره رو که نیگاه می کنم نا آشناست؛بر نمیدارم.....بعد از چند لحظه دوباره زنگ می زنه به خودم می گم شاید کار مهمی داره بنده خدا....گوشی رو که جواب میدم یک خانمه هست که با یه آقاحه غیر از من کار داره....میگه ببخشید مثل اینکه اشتباه گرفتم...من هم میگم حالا مشکلی نیست اشتباه گرفتید داریم صحبت می کنیم دیگه؛حالا چی کارش داشتید اون بنده خدا رو شاید من بتونم کمکتون کنم.....بنده خدا پشت خط صدای تعجب مغزش رو می شنوم که نمی دونه چی بگه....و بعد ییهو قطع می کنه حالا واقعا چرا قطع کرد ؟!×

شما می بینید و می پرسید چرا؟ ولی من رویای چیزهایی را دارم که هرگز نبوده و می پرسم چرا نه ؟ :)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 19:52  توسط HooMaN | 
.............

....

........................... .

برای اینکه تا صبح بیدار بمونید  چی کار می کنید ؟

---

داستانک:

نشستیم تو پارک داریم حرف می زنیم.............دیوار به دیوارمون هم دبستان هست..........

داریم یاد دوران بچگیمون می کنیم.........از بچگی هایی که کردیم حرف می زنیم.......

به من میگی وقتی بچه بودی فکر می کردی پرده گوش همون پرده اتاق هست و فرقی با هم ندارن... :)

البته من رویاهایی در کودکی دارم که می تونه خیلی جالب تر از حماقت های یک نوشته باشه............

صدای زنگ مدرسه میاد به نظر میاد تعطیل شده باشن............

یهو سیل عظیمی از این بچه مچه ها می ریزن تو پارک..........آدم نمی دونه بچه ها رو نیگاه کنه یا مادرشون رو :)

بیشترشون از کنار ما که رد می شن چرت و پرت میگن....یکیشون آبمیوه تعارف می کنه....یکیشون به ما می گه یک وقت دیونه نشید :).....

ولی همشون نازن.......داریم با هم دیگه فکر می کنیم کدمشون بچه ما باشه.......آخه تو پسر دوست داری....

اونی که تو انتخاب می کنی موهاش فره.....صورتش تپله.....دماغش کشیدست......موهاش هم یک ذره زرده....

به من میگی تو هم یکی رو انتخاب کن دیگه.........من کلا فکر می کنم یک بچه کافیه تو زندگی........اما تو هی اصرار می کنی...... خوب اونی که چشای جصوری داره چه طوره.......تریپش کچله اما خوش تیپش کرده........یک ذره لاغره اما بزرگ شه خوب میشه.....صورتش هم که ساده و قشنگه.....خوب حالا ما دو تا بچه داریم.....

پاشیم بریم بزرگشون کنیم..............

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 0:12  توسط HooMaN | 
.............

.....

..................

باور نمی کنم....آنها باز هم بیکار شده اند.........دیگر حتی با من هم مشورت نمی کنن.........

 

آنها مرا به کلیسا می برند.......اما من که مسیحی نیستم...........حتی فکر نمی کنم مسلمان هم باشم......

تا آنجا که خودم را می شناسم عضو هیچ فرقه و یا گروهی نیستم.....

صدای ناقوس بلند می شود.......و همه مرا به جلو می خوانند.........

اما آخر کلیسا برای چه ؟؟؟؟ فکر کنم اینجا تنها جای درون افکارم هست که همیشه خلوت است.......

جالب است.......ضمیر هایم.....وجدانم......منطق درونم...کودک درونم.....اوهامم.....افکارم......چه آگاه و چه نا آگاه......... و .....همه در این حماقت شرکت دارند...........وارد می شویم و همه در جای خود می نشینند

وجدان آگاهم می گوید........اعتراف کن.....می گویم به چه.......منطق درونم می گوید......اعتراف کن....

بله انها بیکار شده اند........ولی من به آنها هیچ چیز نخواهم گفت.........

ولی می دانم آنها چه می خواهند بشنوند............

 

 

داستانک :

 

درام عاشقانه

 

همین جور دارم با بی خیالی آروم آروم راه می رم........ به همه چیز فکر میکنم.....به خودم.....به آینده.....به فیلمی که دیشب دیدم.......به اینکه چرا تو اون فیلمه دختره که عاشقه پسره شده بود آخرش به هم نرسیدن آخه من این جوری دوست ندارم...دختره وقتی دید پسره بهش محل نمی زاره...رفت با یکی دیگه دوست شد.....بعدش پسره تصمیم میگیره که با دختره دوست شه اما یهویی اون رو می بینه که با یکی دیگه دوست شده.......اصلا این چه وضع فیلم ساختنه هان؟؟

بهتره قدم هام رو سریع تر کنم.......دوباره بازی با چشم ها رو شروع می کنم که یه سوژه خیلی خوب می بینم :)

 

یک دختره رو می بینم واساده هی این ور اون ورش رو نیگاه می کنه.... اینگاری منتظر کسی هست......

هی با بی قراری ساعتش رو نیگاه می کنه.........یگ گل هم زیر آستینش قایم کرده :) عجب !!!

قیافش خیلی ناراحته....فکر کنم قلب و دلش و اینا همه با هم شکسته شده........چه قیافه نازی هم داره:D

 

یک ذره دور میشم اما باید بفهمم با دوستش که قرار داره میاد یا نه....اصلا شاید دوستش نباشه...شاید با یکی دیگه قرار داره....اصلا شاید مادرش رو بعد از سالها پیدا کرده باشه......بر می گردم دوباره.....

دوباره هم می بینمش.........باز هم هیچی نمی گم و ازش رد می شم.............

اما یک چی مثل خوره افتاده به جونم..........

باز هم بر می گردم.....فکر کنم دیگه نا امید شده.......راهش رو می گیره که  بره......قدم هام رو سریعتر می کنم....می رسم بهش :)

بهش می گم نیومد.......... وا میسه نیگام می کنه.........می گم رفیقت رو می گم..........

چشاش یک ذره بغض داره.......تابلو اگه یک کلمه حرف بزنه گریش می گیره......

می گم شاید تو زود امدی......روش رو می کنه اون وری اینگاری که یکی مزاحمش شده......... باز هم این ور اون ورش رو نیگاه می کنه

میگم نیم ساعت بیشتره واسادی ؟

بالاخره زبون باز می کنه :D

خیلی آروم میگه نه همین حدوداست.......همین نیروی عشق تا الان نیگهش داشته...... پس احتمالا دوست پسرشه :D

میگم : نگران نباش اگه گفته می یاد حتما میاد............اما به خاطر دیر کردنش می تونی خونش رو تو شیشه کنی باشه ؟

خندش می گیره می گه..... نه اصلا.............میگم چرا........میگه خوب دیگه.......

یهویی خوشحال میشه میگه دیدی آمد.............فکر کنم این هم با ضمیرهاش مشکل داره مثل من....اونا میگفتن نمیاد....این می گفته میاد....

به من میگه اگه میشه شما برید امد دیگه......من هم رام رو کج می کنم می رم......یه نیگاه به پسره می کنم.....از این عتیقه هاست.........موها سیخ.........ته ریش.........همه دختر ها ته ریش دوست دارن من نمی دونم چرا حالا واقعا چرا :)

اخه ادم باید برا قیافش شخصیت قائل بشه......آخه این چه جور قیافه ای........من نمی دونم این با این قیافه چه جوری با این دختره دوست شده..........مگه آدم قحطی بوده.......

من هم دوباره مسیر خودم رو ادامه می دم و به فیلمی که دیشب دیدم فکر می کنم...............

 

پی نوشت 1 : هیچ چیز در اینجا نهان نیست و همه چیز جواب دارد......

پی نوشت ۲ : پازل ها را کامل کنید.........

:)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 16:50  توسط HooMaN | 
.................

......

................

باور کن داشت زیر چشمی نیگام می کرد.....یک مدت طولانی هم داشت نیگام می کرد.... .

تا نیگاه من رو دید کمی طول کشید تا بفهمه من هم دارم نیگاش می کنم....نیگاهش رو خیلی بچه گانه دزدید....

یعنی.....یعنی میشه پیش خودش من رو دوست داشته باشه ؟

وقتی از اتفاقی که براش افتاده بود صحبت کرد من.......من خیلی ناراحت شدم....

می خواستم با حرفام بهش بگم که حواسش جمع تر باشه.......اما نمی دونم چرا حتی نتونستم یک کلمه مناسب بگم.... .

حالا کلی چرا وجود داره که جواب می خواد.......

چرا وقتی با لبخند نیگام می کنه...دیگه هیچی برام مهم نیست...چرا احساس می کنم همه چی دارم.... .؟

چرا نمی تونم صاف تو چشاش نیگاه کنم؟

چرا فکر می کنم اون نیمه گم شدمه ؟

چرا اون این قدر خوبه ؟

چرا نمی تونم مثل بچه آدم باهاش حرف بزنم ؟

چرا من این قدر احمقم ؟

چرا این قدر دوست دارم بغلش کنم ؟

چرا فکر می کنم باید برای من باشه ؟

چرا من اصلا این فکر ها رو می کنم ؟

شاید فکر می کنی عاشق شدم.............خوب من فقط دوسش دارم.......

اصلا همون بچه هم که بودم....یادته می گفتم تو زنمی.....تو هم می گفتی آره........

پس الانم بیا زنم شو دیگه..........

اصلا مگه یادت نیست یه پسر دیگه هم سن خودم اون موقع امد گفت تو باید زنم شی....من باهاش دعوا کردم..........

اینا رو یادته؟.......

می خوای دوباره بچه شیم ؟

 

--

 

اغلب هر قصه ای یک قهرمانی داره..........یا به عبارتی یک شخصیت اول داره.........

برای قهرمان شدن باید یه چیزایی داشته باشی....

اون باید چیزی داشته باشه که اون رو از بقیه متمایز کنه....

شاید قدرتی داره که بقیه ندارن......شاید استعدادی داره که بقیه ندارن......شاید باهوش تر از بقیه هست....

و........ خیلی شاید های دیگه......

اما قهرمان قصه من یه آدم عادیه....اون مثل بقیه زندگی می کنه......مثل بقیه می خنده و گریه می کنه...

مریض میشه و با مرور زمان بزرگ تر میشه..........تنها تفاوت اون با بقیه اینه که شاید مثل بقیه فکر نکنه

آره تنها تفاوت اون همینه.......

همیشه قهرمان ها نباید چیزی جدا از بقیه داشته باشن.....

قهرمان قصه من توئی......

--

فلش بک

 

ساعت ها تو اتاقت وقتت رو بیهوده تلف می کنی............خودت رو بدبخت تر از همیشه می بینی.........

احساس می کنی هیچ آینده ای نداری...........فکر می کنی هیچی اون بیرون منتظرت نیست لعنتی......

دوست داری تنها باشی...........فکر می کنی تنهایی خیلی بهتره............تصمیم گرفتی تا آخر عمرت تنهایی زندگی کنی............بعضی وقت ها به یک نفر دیگه هم فکر می کنی.............بیشتر کارهات رو در حالی که چیزی به انتهاش نمونده ول می کنی........ترسیدی........تو احتیاج به کمک داری.........تو نا امید شدی.......

کاش می شد کمکت کنم........

من فقط فکر کردم راه رو درست امدم همین........تو آرزوهای بزرگی داری......

دوباره سعی کن......باور کن می تونی...........فقط کافیه سعی کنی.... .

--

 

؟

پی نوشت 1 : اگه داستانک پست پایین رو خوندین یک وقت فکر نکنید ما بچه بی تیریپی هستیما......

پی نوشت 2 : ای دختران ترشیده اگر فکر می کنید با عشوه و ناز ما در دام عاشقی می افتیم کور خوانده اید

زیرا که خداوند با ماست.....

پی نوشت 3 : کسی که به عشق اعتقادی نداره عاشق نشده.......

پی نوشت 4 : برا تو یکی زوده من رو نصیحت کنی.....

پی نوشت 5 : خیلی وقت بود پی نوشت زیاد نداشتیم....

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 19:32  توسط HooMaN | 
......................

..........

...............................

خود درگیری

 

آخه ما رو چه به این جاها........بابا ما بچه ته خطیم.....

یعنی منظورم اینه که رسیدیم آخر خط از اینا....

 

ما که بچه تریپ و خفن نیستیم.....

وارد یک رستوران خفن می شیم... فقط قبل از اینکه  به میزی که دوست داریم برسیم.....چندین نفر چه خانم و چه آقا به ما سلام و خوش آمد می گن(همونایی که اونجا کار می کنن)......فکر کنم هزینه سلام هر کدوم از اینا یکی دو تومنی باشه !!!

می شینیم.... یک دونه از این آقاحا که اونجا کار می که یک لیستی برامون میاره.....منتظر میشه ما یک چی سفارش بدیم......میگم یک لیوان آب میشه برامون بیارید......دکش می کنیم بره چند لحظه...... ارزون ترین غذا سیزده هزارتومنه.....به من میگی می خوای بپیچیم بریم.....اول من می رم بعدش تو بیا.........

من هم میگم نه بابا ضایعس......به من میگی من پول همرام هستا........اونو باش هر چی نباشه مردی گفتن زنی گفتنا....همین جور داریم میخندیم چرت و پرت میگیم که آقاحه با لیوان آبش بر می گرده.........

یک پیتزا سفارش میدیم دو نفری بخوریم.......یکیشون نوشابه می ریزه....یکیشون دلستر.....هی میان می گم چیزی نیاز ندارید......آروم به تو میگم می خوای به یکشون بگم برامون دلقک بازی در بیاره بخندیم....

یهو تو از خنده منفجر میشی......کلی می خندیم با صدای بلند....دیگه داریم تابلو می شیم.....

 

همین جوری یک احساس بدی دارم از بابت پول غذا نیستا...

همچین فکر می کنم خوش تیپ کردم.....تیپ زدم........اما اون آقاحه یک مقدار اون ورتر ما نشسته نیگاش می کنم احساس می کنم تو جوب به دنیا امدم.....تریپ گدا هستم نمی دونم چراها فقط احساس می کنم :)

ای دل غافل گوشش رو هم سوراخ کرده که !! ما هم دیگه دلقک بازیمون رو تموم می کنیم پا می شیم میریم....

 

سعی می کنم واژها را بچینم؛به دنبال چیزی می گردم.....اما....اما نمی تونم درست درکش کنم....

با خودم کلنجار می رم....

آخه...خوب چه طور بگم....سخته.......یعنی اینکه.......

خوب فکر کنم بهترین چیزی که به فکرم می رسه کلمه خانواده باشه.....

آره خودشه....اما نمی دونم چرا یک مقدار غیر قابل درک هست برام.....برادر...خواهر...پدر....مادر

من شنیده بودم برادر مثل رفیق آدمه....اما اصلا این جوری نیست....یا اصلا خواهر.....این رو اصلا نمی دونم چه حسیه.........یا همین طور پدر و یا مادر.....تو می تونی برام توضیح بدی...آره می تونی ؟!

 

آخه من فکر می کنم یک فاصله ای هست که یعنی یک مسافتی هست بین اینا که من فقط می دونم خیلی زیاده ! ! !

 

تو می دونی چه جوری باید این مسافت رو طی کرد ؟

 

   تو تا حالا به زمان بر خورد کردی ؟

آره باهاش چند دفعه ای برخورد داشتم...

   خوب من بهت پیشنهاد میدم از اون کمک بگیری...نظرت چیه ؟

به نظر فکر خوبیه آره همین کار رو می کنم :)

 

اغلب ما رویاهای کودکیمون رو دوست داریم.........شاید که اتفاقاتی افتاده باشه که هرگز از یاد هیچ کدوممون نره....خوب و یا بد....همیشه تو ذهن ما حک شده.........

من وقتی بچه بودم یکی از کتاب هایی که خیلی دوسش داشتم....کتاب بهترین بابای دنیا بود.....حتما تا حالا یک بار براتون پیش امده که فکر کنید بابای شما بهترین بابای دنیاست.....اما الان شما بزرگ شدید هنوز این طوری فکر می کنید.....شاید جالب تر باشه در مورد احمق ترین بابای دنیا حرف بزنیم ها.... اما نه موضوع ما این نیست...!!!                                                                                                               الان همه چیز عوض شده دیگه از گرگ بدجنس خبری نیست که بره در خونه شنگول و منگول.......چوپان دروغ گو دیگه بیکار نیست بشینه دروغ بگه.......دیگه شنل قرمزی شنل قرمز نمی پوشه......یادمه یکی بود دستش رو کرده بود تو یک سوراخی که سد از بین نره.....اسمش رو یادم نیست... فکر کنم پترس بود.......یک روباه اسکولی هم بود که می خواست پنیر یک کلاغه رو بدزده........ اما الان همه چیز عوض شده...دیگه از این خبرا نیست......

 

پی نوشت 1 : من دلم بچه می خواد....

پی نوشت 2 : تو غلط کردی دلت بچه میخواد....

می ترسم پی نوشت ها هم وارد افکارم شوند....پی نوشت 1 با پی نوشت 2 صلح ندارد.....

LOST

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 15:30  توسط HooMaN | 
...................

............

.............................

یادته.........یادته چه روز های خوبی بود...........

اما....

ااااما من مثل تو نبودم.........یعنی...... یعنی اینکه نمی تونستم مثل تو باشم.....

من یک احمق بودم.........که دیر فهمیدم..................آره من ترسو بودم....

 

می دونی چی باعث شد خردم کنه...............می دونی لعنتی؟

فقط همون چند صفحه نوشته ای که برام گذاشتی..........می فهمی............. آره؟؟؟

 

الان که می خونمشون دارم درکشون می کنم.............دارم میفهمم چه حالی بودی....

الان خرد شدم وقتی خوندمش........

 

اینگار دیونه شده باشم............هی دوباره و دوباره می خونمشون.....

 

اخه خیلی قشنگن.......خیلی.....

 

اما باور کن راه دیگه ای نداشتم.......... تو خیلی خوب بودی.........

 

کاشکی داستانم رو خوب شروع کرده بودم اون وقت شاید.................

اما دیوار چی میشه...............همیشه یک دیوار بین ما بود.......همیشه............همیشه....

 

وقتی گفتم بهت دروغ گفتم..............یااادته تو من رو بخشیدی.......تو.....

 

اما همیشه یک قولت رو زیر پا می ذاشتی......

 

اصلا ای کاش زاده نمی شدم تا شاهد نابودی آرزوهام باشم..............

اما وقتی رفتم؛وقتی مردم.....یعنی میشه...مممممیشه تو بهشت ببینمت.......

اما نه.....من که جام تو بهشت نیست.......یعنی اونجا هم نمیشه ببینمت.............

دیدم انگار تو بودی اری- مردی افسرده ولی رویا رنگ............

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 21:53  توسط HooMaN | 

 ..............................

...........

........................... .

هوا سوز داره...از اون سوز های گداکش :)

فکر کنم جفتمون راحت تر باشیم..........بریم یک جایی که فعلا از این سوز رهایی پیدا کنیم......

تو این جاها رو خوب بلدی...آخه همین جاها بزرگ شدی........

میگی می خوای یک میز پیدا کنیم بریم بشینیم..........من که می دونم منظورت چیه؛ میگم اگه یکی باشه بهمون یک نوشیدنی گرم هم بده آره چرا که نه..............

می ریم یه جایی پیدا می کنیم که توش از اینایی که گفتیم داره.....

از بین میز ها رد می شیم تا یک جایی پیدا کنیم که زیاد وسط نباشه..........آخه فکر می کنی وقتی وسط بشینیم همه نیگا مون می کنن..........اما برا من فرقی نمی کنه که.......

یک جایی رو پیدا می کنی که زیاد وسط نباشه .........همین جور که داریم میریم بشینیم؛یک لحظه احساس می کنم یک نفر روش رو اون وری می کنه تا من نبینمش.........یک تامل کوچیک می کنم و می رم سرجام می شینم..........

چند تا میز اون ور تر من صدا صندلی میاد.....وقتی سرم رو بر می گردونم ببینم چه خبر شده؛ می بینم که همونی که فکر می کردم نیگاش رو از من دزیده؛جاشو با دوستش عوض کرده........ والان پشتش به منه

 هممممممم......

 صدای دوست اون خانمه رو می شونم که میگه ما همین الان امدیم.......احتمالا داره بهش می گه که پاشن برن

هنوز کسی نیومده که ازمون سفارش بگیره.........پا می شم خودم سفارش بدم که از جلوی میز اونا هم رد شم :)

وقتی از کنارشون رد می شم........خیلی زود اون کسی که نیگاهش رو از من دزدیده بود رو می شناسم........

اصلا فکر نمی کردم اون باشه.........اون هم که اصلا فکر نمی کرد من برم سمت اونا خیلی متعجب زده میشه

و برای یک لحظه همین جوری خشکش می زنه.........می رم نزدیک میزشون و می گم:

 منطق ادب حکم می کنه سلام کنیم...........و به اون خانمه می گم دوستت رو به ما معرفی نمی کنی............. اینگار که تازه به هوش آمده من رو به دوستش معرفی می کنه......اخه فکر نمی کرد من ببینمش.......و من هم دوستم رو به اونا معرفی می کنم و میزمون رو نشونشون میدم.......دوست من هم براشون دست تکون میده........  :)

---------------------------------

 دراز کشیدم.........تو هم هستی........سرت رو گذاشتی رو سینم.......عین بچه ها می گی برام قصه بگو......

آروم میگم چشات رو ببند..........دارم آروم موهات رو نوازش می کنم...........می گم قصه مترسک تنها خوبه.......میگی نه اون تنهاست یکی دیگه بگو.........میگم قصه مردی که تو تاریکی گم شد چه طوره...... اخم می کنی میگی نه می ترسم......... میگم روحی که عاشق ماند چی ........باز هم بهونه می گیری.......

میگی چرا توشون تنهایی و تاریکیه........من هم میگم اگه قرار بود همه چیز خوب تموم شه که قصه نمی شدن

میگی یک قصه بگو که تهش خوب تموم شه..........میگم قصه من و تو خوبه...........میگی برا ما که تموم نشده که بخوای بگی..............

ازم می پرسی چرا هر وقت قصه تموم میشه کلاغه به خونش نمی رسه....

میگم شاید نمی دونه خونشون کجاست..........میگی اخه گناه داره.........همش داره پرواز می کنه..........

میگی پس کی می رسه خونش...........میگم نمی دونم اما فکر کنم یک روزی می رسه دیگه..............

میگی چرا همیشه یکی بود یکی نبود..نمیشه همه باشن......این جوری خوب تره............ خندم می گیره

دوباره می پرسی یه زنبوره بود دنبال مادرش می گشت! آخر سر پیداش کرد؟.........یک ذره فکر می کنم میگم.....آره به گمونم پیداش کرد..... دیگه ازم سوال نمی پرسی....نفس هات آروم تر شده و طولانی تر.........

اینگاری خوابت برده.........

من هم یک ذره با خودم فکر می کنم میگم؛واقعا چرا کلاغه هیچ وقت به خونش نمی رسه.....

-----------------------------------

نظرت چیست ؟؟؟؟

 بیا که بی پرده حرف بزنیم....

که شاید قاعده ها را کنار زدیم.... .

می خواهی پی نکته ها نباشیم..... .

اصلا از اول شروع می کنیم.....

من می شوم من ؛ تو می شوی تو ؛او می شود ما

ساعات ها را می چرخانیم

خود را عوض می کنیم

جور دیگر آغاز می کنیم

که شاید زندگی را بفهمیم

راستی تو من بودی یا من تو ؟

 من خواب دید ه ام که کسی می اید-من خواب یک ستاره قرمز دیده ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 22:36  توسط HooMaN | 

 

----

(در اینجا عاطل و باطل ماندن و درباره واقعیت اجتماعی فلسفه بافتن هیچ کاری را از پیش نمیبرد و حتی و موجب شناسایی عمیق تر ان واقعیت نیز نخواهد شد.برای درک واقعیت باید در خود واقعیت بود و در جنبش و تحرک و مبارزات ان شرکت داشت.))این استدلال نه تنها یک کشف شخصی نیست بلکه تکرار یک فکر کهنه است که به صورت دیگر عرضه میشود.

--------------------

خرگوش  پرسید :واقعی بودن چیست؟

اسب چرمین در جواب گفت:

واقعی بودن چیزی است که برایت اتفاق میافتد.وقتی کودکی تو را برای  مدتی  خیلی طولانی دوست داشته باشد ان وقت واقعی میشوی.

خرگوش پرسید: این واقعی شدن درد و رنجی هم در پی دارد؟

اسب جواب داد:

گاهی اوقات. ولی وقتی واقعی هستی برایت اهمیت ندارد که صدمه ببینی.

خرگوش پرسید ایا همه اینها یک باره اتفاق میافتد؟

اسب گفت:

نه یک دفعه اتفاق نمافتد.احتیاج به زمان طولانی دارد به همین خاطر است که برای انهایی که شکننده هستند یا لبهای تیز دارند یا انهایی که در حفظشان باید دقت کرد چنین اتفاقی نمافتد.

اکثر اوقات  تا زمانی که واقعی شوی  بیشتر موهایت ریخته چشمهایت از حدقه بیرون زده مفاصلت سست و بی رمق شده و اوضاع در هم بر همی پیدا کردی.

اما هیچ کدام از این مسایل اصلا مهم نیستند  چون وقتی واقعی شدی دیگر زشت نخواهی بود مگر در

نظر ادمهایی که درک نمیکنند.

------------------------------ 

شادابی بلک متال—ورزش سیگار

داستانک : لباس می پوشم می خوام یک ذره بدوم.....ساعت 4 ظهر هست.......هوا یک ذره سرده........

به خودم قول می دم تا ساعت 5 به دویدنم ادامه بدم.........ام پی فورم رو روشن می کنم و می رم بیرون......

احساس می کنم روحیم  خیلی خوبه........صدای ناله ها و زجه های اورال تو گوشمه..............

یه پیری تو پارکه هی نیگام می کنه می گه آفرین جوون ورزشکار.... ممنون حاجی جون :)

دور پارک هی می رم و میام............. ساعت رو نیگاه می کنم داره 5 میشه..........خسته شدم......سمت راست بدنم یک ذره پایین تر از سینم می سوزه.........خیلی دویدم........ می شینم صندلی روبرو حاجی

یک نخ سیگاردر می یارم.......

یک پک عمیق...........لعنت می فرستم به گذشته....به حال و آینده

پیری داره همون جور نیگام می کنه...........

 چه قدر آشناست این عکسه

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 22:7  توسط HooMaN | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
زمان حکومت منطق درونم به سر رسید و قرار شد که رهبری جدید بر گزینند... زمانی جدید برای حکومت آزاد....
مطالب وبلاگ دو قسمت شده اوایل از پینک فلوید بود الان از من و ضمیر هایم.... .
----------------------------------------------------------------------------
پینک فلوید آره این همونه که مورد نظر من هست همون چیز درست.
زمان از یادت میره حتی نمیتونی تصورش رو کنی
اره پینک فلوید یعنی نور و صدا
(مطالب خوب هم پیدا میشه فقط کافیه به پست های دیگه هم سر بزنید)

قسمت های وبلاگ
فلسفه کُفتیه من از نگاهی ساده
اگه چیزی که این تو هست رو بفهمی خیلی به من نزدیک می شی
درباره من
اوراغ در و داغون گذشته
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
آرشیو موضوعی
محبوب ترین اهنگ شما
کسانی که دوستشون دارم
آشنایی با بدنسازی
مریم دریایی
حرف دل
حرف های روپوش سرمه ای
اشک شیطان
"فلسفه از نگاهی ساده"
راک & بلوز :)
فیلم و سینما
دوستی" اتحاد دو روح بر ضد دنیا"
برنده و بازنده
عشق تاریک
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Emp Erorr in Your Internet Explorer !!!