![]() |
![]() |
|
| من و ضمیرهایم |
|
....................................
.............. ..................................... یک بازیه خطرناک
همه آدمها احساساتشون با هم فرق داره..... یه سریا هستن خیلی لطیف می مونه احساساتشون خیلی نرمه....چه جوری بگم....مثل دست زدن به ته سیگار می مونه..... مثل یه نسیم خنکه .....مثل یک شادی خفیف تو دل آدمه......مثل یک قلقلک دوست داشتنی هست.....بازی با این احساسات خیلی آسونه؛زودی بهت اعتماد می کنه....خیلی زود بازیچه می شن اما یک سریای دیگه این جوری نیستن........مثل سنگ سفت و سخت می مونن....... مثل یخ می مونه احساساتوشن اصلا هیچ وقت نمی تونن احساساتشون رو به درستی بروز بدن..... خودشون که این جوری فکر نمی کنن که.....میگن نه اگه بدونی ما چه قده مهربونیم :).....احساسات سنگی؛مثل یک اتاق سرده سرده......از حماقت های یک نوشته خیلی بیشتره.......یک خونه خالی و بدون گرما......خیلی سخت میشه باهاشون رابطه برقرار کنی.....خیلی سخت میشه نزدیک اون احساسات شد.....اما اونا غیر منتظره هستن یهو خودشون به تو نزدیک می شن.....بازی با این احساسات وقت و صبر می خواد.....خیلی کم پیش میاد بازیچه شن... :) -- همکار -- یه لرزه ای تو دلمه....یه هیجان خاص.....یک استرس دوست داشتنی.......هنوز ته دلم یه جوریه .....وتصمیم رو می گیرم......در رو به آرومی باز می کنم......صدای بچه ها از همه طرف شنیده میشه......و من تو خاطراتم برای لحظه ای غرق می شم.......روپوش های سبز پر رنگ......صدای ناظم که میگه ندویین.....حرف های صد درصد ابلهانه......می دوم آزاد بی خیال.....آزاد آزاد.....بی قید و بند همان پله ها.....حتی همان مدیر......همان ناظم......سیزده سال پیش من اینجا درس خوندم......ناظمم رو می بینم........خودم رو معرفی می کنم......"(لازم-بی محتوا)" نمی تونی حتی باور کنی........من دیگه بزرگ شدم......شاید اگه هنوز اون موقع بود بغلم می کردی.....اما الان بعد از سیزده سال داری با مهربونی نیگام میکنی.....هی چه خوب بود بچه بودیم......سه نفر بودیم من...تو....او......و نشاید که آنها.......جشن های آخر سال.....
صدای گذشته....صدای خاطرات.....
-- من همیشه فکر می کردم همه چیز خوبه.......هیچ وقت هیچ اتفاقی نمی فته...........اما وقتی اونجا دزدی شد....فهمیدم این جوری نیست........من همیشه تو رویاهام عاشق بودم.........فکر نمی کردم یه روزی یکی.....اما با تو آشنا شدم...........من همیشه فکر می کردم نمی تونم......اما امروز فهمیدم می تونم.......من همیشه نا امید بودم......اما تو........من همیشه فکر می کردم چرا بزرگ نمی شم چرا مرد نمی شم.....اما تجریه......من همیشه فکر میکردم.....اما امروز فهمیدم میشه بهشون عمل کرد........من هیچ وقت به حماقت های یک نوشته اعتقاد نداشت تا اینکه مرد دانا گفت........"تو آدم بزرگی خواهی شد اما تنها".......و ما هم دیگه رو ترک کردیم........و من فکر کردم که آدم بزرگی هستم..... -- پی نوشت 1 : عقب نشینی I must go to city "be nazar" holy البته از کنارش رد میشیم شاید هم یک سر بهش زدیم.ما کلی فکر داریم. :) ?!Can You Help Me
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 23:41 توسط HooMaN |
|
|
من فلسفه دارم
و یک داستان چند مجهولی و چند ضمیر گمشده و جملات اشاره من فیلسوفم از عاشقی مینویسم و سیگار میکشم و جیش میکنم پررنگ و کمرنگ و تنها سفر میکنم و ماهی را میپرستم و سنگریزه های خیابان ها را جمع میکنم و در برابر دو آینه از دو سنگریزه ساحل بی پایانی پر از سنگریزه هایم میسازم برای آذوقه ی سفرم ساحلم را با خودم می برم. من شترم. با دو کوهان بلند و در شکمم، آب و غذای سفرم و در چشمانم خاک و خاشاک راه من شترم و سفرم .. بیابان و غایتم، ماهی من هستم. من، همه هستم. من، با تو هستم مزه هستم من مزه ی تلخ قصه هستم و تو حتی شتر هم نیستی و تلخ هم نیستی تو اصلا نیستی تو آب شش ماهی من هم نیستی تو اصلا چیستی؟ تو؟ تو شاید یک کلمه است شاید هم یک شعر است و شاید هم کسشعر است ولی میدانم تو مزه نیستی و حتی یک سنگریزه هم نیستی دیده ای ؟ شتر ها رم میکنند دیوانه میشوند سر به بیابان میگذارند و میدوند از چه ؟ من نمیدانم شاید از تلخی مزهی کوهانشان میدانی ؟ غذا بماند میگندد و غذای شترها همیشه درونشان ماندهاست و گندیده و در قدیم به غذا میگفتهاند قوت و تو چه دانی که قوت چیست .. و قوت چه میداند تو چیستی و شاید تو همان قوتی در کوهان شتر که گندیده است من لطیفم مثل برکه من فلسفه ی لطیف شامگاهم کنار برکه و باد خنک و ماهی های تخیلی به من گیر نده خودم میدانم برکه همان گنداب است که آرام گرفته ساکت و آب در آن گندیده و به هیچ طرفی نمیرود مثل غذا در شکم شتر ... گفتم که .. گیر نده ٬ مگر کوهان با شکم چه فرقی دارد ؟ من برکه ام با دو گل بنفشهی زیبا روی سینههایم میدانی ٬ زیبایی بنفشه هرچقدر هم که اسم گنداب را عوض کند و بگذارد (اسمش را) برکه ولی مزهاش را چه کند ؟ من تلخم یک برکهی تلخ با ابروهای کمانی و چشمان شتری و قلبی که به رنگ ماهی می ماند و کتابی که از آن فلسفه می بارد. من دیشب با ماهی خوابیدم و صبح ماهی را ترک کردم و قبل از رفتن گوشه ی باله اش را کشیدم، و کندم و با خودم بردم. میدانم ماهی بدون باله، تعادل نخواهد داشت و دیگر هیچ وقت در مسیر مستقیم شنا نخواهد کرد شاید حتی روزی که من عروسی میکنم، ماهی از مسیر کج و معوجی خودش را به من برساند و من ماهی را دوباره مزه کنم هر چه باشد ، من ، شترم و مزه ی ماهی همیشه زیر زبان شتر میماند چه ماهی دریا، چه ماهی برکه ولی من میدانم ماهی من، یک باله نخواهد داشت آن باله، نشانی ماهی من است من، هستم من، منتظر هستم من ، یک فیلسوف منتظر هستم با انبوهی کوهان خالی از ماهی و شبی که نمیدانم چرا صبح نمیشود
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 22:12 توسط HooMaN |
|
|
.................
..... ........................... داستان ما دوست داره که تو یک شب سیاه شروع بشه.........دوست داره وقتی نوشته میشه با قلم سیاه نوشته شه..........تو این شب سیاه داره بارون میاد.......یه بارونه سیاه.........شهر ما خیابوناش همه سیاهه........هیچ کسی هم بیرون تو این شهر سیاه نیست جز یک نفر..........که اون هم یک بارونی سیاه پوشیده ............کلا همه چیز سیاهه...........این مرده سیاه پوش داره تو این خیابونای سیاه دنبال یک پنجره میگرده که سیاه نیست..........دنبال یک پنجره میگرده که اصلا شبیه این شهر نیست......پشت این پنچره یکی هست که با کل این رویای سیاه فرق داره......اون یک نفر باعث شده تا همه چیز سیاه نشه.....اون باعث شده که اون مرد سیاه پوش تو تاریکی و سیاهی غرق نشه.......اون چشای قهوه ای روشن داره.......اون کسیه که باعث شده.... -- من و تو دعوامون شده........من خیلی احساس می کنم مشکل دارم..........من همش فکر می کنم که چرا نمی تونم درست فکر کنم........من فکر می کنم وضع مالیم بد شده................من فکر می کنم احساسم به تو عوض شده.........من فکر می کنم سلامتیم مشکل پیدا کرده.......من فکر می کنم اوضاع خیلی وخیم شده من وقتی دوباره فکر کردم دیدم که اوضاع خیلی بیشتر از خیلی پیچیدست......من فکر می کنم که احساس خوبی ندارم......من خیلی فکر های دیگه هم می کنم.... خوب معلومه چرا..... چون من فقط یک نخ سیگار دارم و هزار سودا :) -- اینا همش شوخیه.....اینا همش مثل بازیه...... من تو او ما اصلا شما وشاید هم آنها آره همش یه موضوع سادست فقط باید درکش کرد به نظر باید فهمید انگار که باید شد آن روز که گذشت و ما عاشق شدیم........من فردا را دیدم و پشیمان شدم... . -- درام عاشقانه
چه خوب است این درام عاشقانه......برای دیدارهای شبانه یا که شاید تلفن های عاشقانه.... چه خوب است پندارهای احمقانه.....فصه های مردانه.......نجواهای زیرکانه......قلب های شیدانه....عشق های شبانه.... مانند مجنونان رفتارهای ساده لوحانه....... هدیه های روزانه...ماهانه و شاید هم سالانه.......... در کل رویاییست عاشقانه......اما در آخر احساس های احمقانه از باور های ساده لوحانه......غرور های شکسته بند های پاره شده.....حال زمان گریه های شبانه......پاره کردن عکس های زمانه........فاصله های احمقانه... زود است باور باورهای عاشقانه......آری تجربه ها بسی گرانه.......تن نده به هر بازی عاشقانه......آه از دست این درام های کودکانه..... بار دگر می شود سخت باور.......که این عاشق در به در.........می گوید دروغ را از باور......ساده است عاشق را از دروغ و باور......نکن با او این چنین سخت باور.....آری دیگر چنین است شراب عشق خوردن آن بسی شیرین است و تلخی آن بسی افسوس بار هنوز زود است که باور کنی عشق را از باور.......دروغ را از حرف های در به در........عاشق ناکام می بیند روز را اما به سیاهی شب........افتاب را اما به سردی زمستان........سکوت را به بلند ترین فریادها.......نگاه را به پر رنگ ترین حرف ها..........بهشت را به مانند جهنم........روز ها را به مانند سال.......وعشق را به مانند آتش.......هنوز زود است که باور کنی عشق را از باور....هنوز زود است. :) پی نوشت 1 : پنجاه هزار مایه تیله گم کردیم.... . پی نوشت 2 : به تمام مقدسات قسم که هر چیزی بهایی دارد.....هر چیزی در این دنیا... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 21:14 توسط HooMaN |
|
|
................................................
................... ............................................................
داستان کلاغی که هرگز به خانه اش نرسید.اما این بار کور خوانده اید : مدت ها قبل منظورم زمان های قدیم هست وقتی مادرها برای بچه هایشان قصه می گفتند در آخر من بودم که آخرین نقش هر داستان را بازی می کردم..آری منظورم کلاغی هست که هرگز به خانه اش نمی رسید اما مدت هاست که دیگر مادری برای بچه اش قصه نمی گوید و اگر هم بگوید من نقشی در آن داستان ندارم.. باور کنید من هم خانه ای دارم و به آن رسیده ام اما زمان حال؛زمان شنیده شدن داستان من است.... -در آخرین روز هایی که به یاد دارم شنل قرمزی بعد از مرگ مادر بزرگش آن خانه را فروخت و حال در یک آپارتمان شیک در حومه شهر زندگی می کند. پینوکیو هم بعد از اینکه آدم شد به درس خواندنش ادامه داد و حال جراح بینی شده است....ژانولژان پول نزول می دهد زیرا که در خانه ای اجاره ای زندگی می کند.... سیندرلا پس از گذراندن دوره آرایش گری و یاد گرفتن فنون" شینیون؛دیسپانسل؛نانسی؛بافت مکزیکی و ...." در حال حاظر یک آرایش گاه بزرگ دارد....سفید برفی در آخرین باری که او را دیدم برنزه شده بود......گربه نره در آخرین آزمایش ژنتیکی گربه ماده نامیده میشود......روباه مکار دیروز در اثر دیابت مرد......نا مادری هانسل و گرتل پس از آخرین شکایت هانس و گرتل به سازمان دفاع از حقوق کودکان و پرداخت جریمه با آنها مهربان شده است و کاری با انها ندارد.....علی بابا با چهل دزد بغداد همکاری کرد و الان ریئس مافیا هست... حنا دیگر در مزرعه کار نمی کند او دو کوچه بالاتر از شنل قرمزی اقامت دارد و استاد دانشگاه شده است.... آنشرلی موهایش را در آرایشگاه سیندرلا مش کرده است.......کوزت و الیور تویئست پس از دیدن یک دیگر و تعریف کردن داستان زندگیه خود برای هم عاشق یک دیگر شدند........ -- داستانک : ساعت 2 نصف شب بود؛که یهو تصمیم می گیرم که روز جمعم رو که فردا میشه به ورزش کوه نوردی بپردازم....سریع وسایل مورد نیازم رو یک کیف کولی کوچیک می کنم و گوشیم رو هم کوک می کنم و می خوابم... . با آلارم مسخره گوشیم از خواب پا می شم و آماده می شم و بعد از خوردن کمی صبحانه میزنم بیرون.... بالاخره می رسم به ورودی توچال...هوا عالیه........تو سیل جمعیت که می خوام از ورودی بگذرم خیلی اتفاقی بین 5 تا پسر سوسول میفتم....آقا ماموره نیشش باز میشه میگه شماها بیاید اینجا :) یک مقدار می ریم نزدیک اقا ماموره..... میگه قلیون دارید......اون پسرا میگن نه..... بعدش من میگم آقائی من با اینا نیستم میشه برم.....میگه خودت تنهایی میگم آره....دوباره میگه خودت امدی....میگم آره دیگه.....میگم تنهای تنهایی...میگم آره بابا......از اون پسرا می پرسه این با شماست میگن نه.....نه خیر مامور راست کرده ول نمی کنه......آقا ماموره به اون پسرا میگه شما برید اما تو بیا این کنار واسا ببینم...........یارو مادرش خرابه فکر کنم..... می رم اون ور تر کنار خروجی وا می سم میگه تو کیفت چی داری.....میگم انرژی هسته ای :D زیپ کیفم رو باز می کنه دونه دونه می بینه.....در آب معدنیم رو باز میکنه بو می کنه....بعدش میگه خوب برو........میگم خداییش من مشکوک بودم یا اونا.....میگه باید بگردیم دیگه....و ما به راهمون ادامه می دیم ما هم همین جور که داریم تو دلمون به حماقت یارو فکر می کنیم احساسات می کنیم که پشتمون خیس شده اینگاری.....بعدش می بینم مرتیکه خر در آب معدنی رو شل بسته نصفش خالی شده تو کیفم یک ذره هم شلوارم خیس شده......و در همین زمان بود که به خودم گفتم سگ خورد این خودش یک مطلبه.... شهر کوچک اون یک دهکده آرومه هر روز مثل روز قبل شهر کوچک پر از مردم کوچک که بیدار بشن تا بگن صبح بخیر صبح بخیر؛صبح بخیر نانوا با سینی نانش مثل همیشه می آید همون نان قدیمی وغل میخوره تا بفروشه هر روز صبح همون چیزها رو که از روزی که ما آمدیم به این شهرستان فقیر اونجا رو نیگاه کن اون داره میاد دختره عجیبیه جای سوالی نیست گیج و حواس پرتیه مگه نه؟ هیچ وقت عضوی از یک گروه نیست چون سرش تو ابرهاست بدون شک اون دختره با مزه ایه باید زندگی چیزی باشه بیشتر و بالاتر از این زندگی روستایی دختره خیلی عجیبیه! نمی دونم حالش خوبه یا نه با اون نیگاه رویائی عجیب این بخش مورد علاقه منه چون می بینی که... اینجا جائیه که اون دختره شاهزاده ی جذاب رو می بینه اما تا بخش 3 کتاب نمی فهمه که اون همون شاهزاده هست درست از لحظه ای که اون رو دیدم گفتم که اون خیلی زیباست و من عاشقش شدم زندگی باید چیزی بیشتر و بالاتر از اینا باشه چیزی بیشتر و بالاتر از این زندگی روستایی نیگاه کن اون داره میره دختری که خیلی عجیبه ولی خاصه عجیب ترین دوشیزه روز بخیر روز بخیر :) |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اسفند 1387ساعت 23:15 توسط HooMaN |
|
|
خسته ام.........خسته........واقعا خسته ام.....
گم می شوم.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم اسفند 1387ساعت 1:4 توسط HooMaN |
|
|
..................
...... .................... هنوز نمی دونم چرا واقعا این کار رو کردم....یعنی اینکه وقتی داشتم اون کار رو انجام می دادم تمام مدت یه احساس ناراحتی ناجوری داشتم...از اینکه نقشی رو بازی کنم که بهش اعتقاد درستی ندارم بیزارم از اینکه حرفهایی بهت زدم که خودم تو باورشون مشکل دارم اما توئی که من رو قبول داشتی وقتی اون حرف ها رو شنیدی آروم تر شدی.....احساس گناه می کنم..... می ترسم گمراهت کرده باشم.... -- رویاهای کودکی.......مشق های شب.........دلهره های دعوای بابا.........دقیقه 90 خواندن درس ها......دروغ های بی پروا.....کتک های بی صدا.......شیطنت های نا بجا.....فحش های پس فردا......حرف های آقا بزرگا.. باورهای آسان.....خواهش های بی پایان.......مغز های نادان.....حسرت های بی پالان.....خوشحالی فروزان... بیچاره آن جوجه های نالان.....و آن تیر و کمان بران.....آن شمشیر های چوبی....عروسک های خاله.... غذاهای خوش مزه.....بادبادک های مادر بزرگ.....دعواهای پدربزرگ......یادت هست آن ماشین پدر را و یا آن شیشه و سنگ را و بعدش کتک های آن را ؟......چه خوش بودیم ما.......انگار بزرگ بودیم ما.....سه دوست بودیم ما.....داستان های ترسناک......شب نشینی های لذت بخش.......عید ها....آجیل ها و یا اصلا عیدی گرفتن ها....اما ندانستید که در آخر چه کردید با دل ما....... . -- پی نوشت 1 : کتاب ترک دانا رو خوندید ؟ پی نوشت 2 : من وقتی بچه بودم زیاد جوجه می کشتم؛همیشه آرزو داشتم یکیشون نمیره تا بزرگ شه :) -- داستانک : گربه سفید در زمان های قدیم پادشاهی بر سرزمینی بزرگ حکومت می کرد؛این پادشاه بزرگ سه پسر شجاع داشت؛ پادشاه همه آنها را دوست داشت اما نمی خواست که بی گدار به آب بزند و سرزمین خود را بین انها تقسیم کند :) بنابراین تصمیم گرفت انها را امتحان کند؛روزی آنها را نزد خود فرا خواند و گفت : شما یک سال وقت دارید که سگ کوچکی برایم بیاورد و هر کس که زیباترین سگ را برایم بیاورد وارث تاج و تخت من خواهد شد...سه پسر شجاع پادشاه درنگ نکردند و سریع به راه افتادند... دو برادر بزرگ تر به سرزمین دوری رفتند...اما شاهزاده جوان ما به سمت غرب حرکت کرد و در موقع غروب آفتاب به جنگلی رسید.همین که باران شروع به باریدن کرد شاهزاده جوان قصری زیبا در جلوی خود دید...قصری که دیوار هایش با جواهرات درخشان آراسته شده بود....شاهزاده جوان در طلائی قصر را باز کرد اما وقتی وارد شد دوازده دست او را به درون اتاقی زیبا و مجلل راهنمایی کردند و لباس های خیسش را در اوردند و لباسی زیبا تنش کردند.در این اتاق میزی برای دو نفر چیده شده بود....شاهزاده بسیار متعجب شده بود. پس از مدت کوتاهی تعدادی گربه وارد اتاق شدند هر کدام سازی در دست داشتند و شروع به نواختن کردند.ناگهان یک گربه سفید زیبا وارد اتاق شد و با صدایی آرام و دلنشین به شاهزاده گفت : شاهزاده!به قصر من خوش آمدی !(و این داستان ادامه دارد) پی نوشت 3 : قصه های پریان :) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 20:12 توسط HooMaN |
|
|
............................
........... ....................... رویا آغاز می شود....ماهی ها می میرند......گربه ها می رقصند.......صداها می روند.....روز ها می گذرند.....قلم ها می خشکند.......دل ها می شکنند.....نغمه ها خاموش می شوند......صورتک ها می گریند. آری به نظر می آید می خواهد باران ببارد؛نکند که رویا تمام شود...اما دیر بازییست که باران نباریده است..... ای کاش که این رویا تمام نشود.....می خواهم بمانم....می خواهم خیس شوم......می خواهم آرزو کنم ......شنیده ام عشق را می توان پیدا کرد....شاید در درون و شاید در بیرون...... -به نظرت عشق در اینجا چه می کند؟ آخرعشق عاشق باران است؛او می آید من می دانم..... رویا می خواهد تمام شود دیگر وقتی برای عاشق شدن نیست؛به این فکر می کنم که داستان عشق چیست؟ -------- در جزیره ای زیبا تمام حواس؛زندگی می کردند:شادی؛غم:غرور:عشق و ... روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند.اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند.چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت؛عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت: آیا می توانم با تو همسفر شوم ؟ ثروت گفت : نه؛من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد. پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود؛کمک خواست.غرور گفت :نه نمی توانم تو را با خود ببرم؛چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد. غم در نزدیکی عشق بود.پس عشق به او گفت:اجازه بده؛تا من با تو بیایم.غم با صدای حزن آلودی گفت:آه؛عشق من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم. عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.اما اون آن قدر غرق شادی و هیجان بود که صدای عشق را هم نشنید.آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر نا امید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت :بیا عشق؛من تو را خواهم برد.عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره راترک کرد.وقتی به خشکی رسیدند؛پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود؛چه قدر بر گردنش حق دارد. عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید:آن پیرمرد که بود؟ علم پاسخ داد: زمان :) عشق با تعجب گفت: زمان؟!اما چرا او به من کمک کرد؟ علم لبخندی خردمندانه ای زد و گفت :زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است :)
پی نوشت ۱ : و مرد دانا چنین گفت که ای نویسنده جدید خودت را نباز :) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 0:6 توسط HooMaN |
|
|
...........................
.......... ............................
شرح حال درون یه مقداری چشام خستگی می کنه......اینگاری می گه که به یه چرت احتیاج داره......شاید یه خواب کوچیک؛شاید یه استراحت کوچیک... یه چاردیواری سریع درست می کنم؛تو کنجشم یک تختخواب می زارم...آخه من وقتی تو کنج هستم بیشتر احساس امنیت دارم... راحت و آزاد؛بی فکر خیال تصمیم دارم خودم رو توی خواب غرق کنم.....یک خمیازه مرغوب می کشم یه کش و قوس قبل از خواب که خیلی لذت بخشه؛یه نسیم خنک که باهات بازی می کنه که بخوابی؛یه احساس خیلی خوب و در آخر یه بدن خسته که می تونه همه این چیز ها رو با کمال میل قبول کنه :) و اینجاست که داستان ما شروع میشه : من از خلسه خیلی خوشم میاد چون نه خواب هستی نه بیدار می تونی اتفاقاتی رو که در حول و هوشت میفته با این که خوابی درک کنی......اما یهو یک اتفاق غیر عادی میفته احساس می کنم یه چیز خبیثی داره نزدیک میشه..... یه احساس نا خوشایند کل بدنم رو می گیره؛ کل اعضای بدنم شروع می کنه به مور مور کردن و سفت شدن؛ضربان قلبم بیشتر میشه.....نمی تونم درست نفس بکشم....اینگار که کسی فرکانس صدا رو عوض کرده باشه همه جا ساکت میشه..... احساس می کنم خیس عرق شدم و بعد برای لحظه ای بدنم می لررزه.....چون دیگه نمی تونم حرکتی کنم... بدنم قفل شده فقط صدای نفس های بلندم هست که می شنوم....تنها جایی که می تونم حرکت بدم چشمانم هست که داره توی حدقه می چرخه....اما من که خوابم چه طور می تونم نیگاه کنم.......شاید این هم یه جور خلسه باشه.....شنیدم وقتی بختک هم رو آدم میفته همین جوری میشه...اما من می تونم بفهمم که خوابم ولی اینگار می تونم با چشمان بسته محیط دورم رو ببینم.........در باز میشه و یکی داره یواشکی نیگام می کنه احساس می کنم تویی.....اما تو که خیلی وقته من رو ترک کردی چه طور ممکنه ببینمت.......من خیلی سعی دارم صدات کنم اما نمی تونم....با تمامه وجودم می خوام که حرکتی کنم اما نمی تونم..... سعی می کنم با چشام بهت بگم من رو از این خواب لعنتی بیدار کنی اما یادم میفته چشام بستست.....نفس کشیدن سخت تر شده مطمعنم اگه از این خواب لعنتی بیدار نشم می میرم.......از تو چار دیواریه من یه چیزی بر می داری و میری بیرون...... من هم موندم و این رویای لعنتی....خیلی سعی می کنم کاری کنم اما فقط باعث می شم بد تر نقس بکشم...... اینگار دارم آروم تر می شم...بدنم دیگه مور مور نمی کنه...اما هنوز نفسهام مشکل داره.....اینگار همه چیز عادی شده.....مطمعنم اگه بخوام می تونم چشام رو باز کنم.....و خیلی آروم این کار رو می کنم......خیلی سریع نیم خیز میشم احساس می کنم کسی تمام مدت رو سینم نشسته بود.....سریع بلند می شم و سعی می کنم برای زندگی نفس بکشم..... . به نظر شما این چه اتفاقی بود ؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم اسفند 1387ساعت 1:13 توسط HooMaN |
|
|
.................
.... ..................... بدین وسیله من رسما از بزرگسالی استعفا می دهم و مسوولیت های یک کودک 8 ساله را قبول می کنم. می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران 5 ستاره است. می خواهم فکر کنم که شکلات از پول بهتر است.چون می توانم ان را بخورم ! می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم. می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم. می خواهم به گذشته برگردم؛وقتی همه چیز ساده بود؛وقتی داشتم رنگ ها را؛جدول ضرب را و شعر های کودکانه را یاد می گرفتم؛وقتی نمی دانستم که چه چیز هایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم. می خواهم فکر کنم که دنیا چه قدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند. می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگی های دنیا بی خبر باشم. می خواهم به همان زندگی ساده خود بر گردم؛نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری؛خبر های ناراحت کننده؛صورتحساب؛جریمه و ... می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم؛به یک کلمه محبت آمیز؛به عدالت؛به صلح؛به فرشتگان؛به باران,به ... این دسته چک من؛کلید ماشین؛کارت اعتباری و بقیه مدارک؛مال شما. من رسما از بزرگسالی استعفا می دهم. اگر می خواهید بیشتر از این با من بحث کنید؛باید بتوانید مرا بگیرید؛چون...! پی نوشت : ای بابا ولم کنید من نه زن می گیرم نه شوهر می کنم :) پی نوشت ۲ : جواب کامنت ها رو من می تونم بدم نویسنده جدید حق دسترسی کمی داره :) ---------- دیدید بعضیا یهو خفه می شن؛نمی تونن حرف بزنن اینگار که یک دست قدرتمند داره گلوش رو فشار میده دیدن بعضی حرف ها آدم رو خفه می کنه؛دیدین یا نه ؟ این حرف رو از کسی بشنوید که هم خیلی دوسش دارید هم ازش توقع ندارید بعدش یهو یه حرفی بهت بزنه که این قدر برات سنگینه که خفه می شی...اون لحظه فقط صدا تالاپ تالاپ قلبته که می شونی... اون لحظه نمی تونی حرف بزنی؛اینگار خرد شدی.... .
همین.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم اسفند 1387ساعت 13:30 توسط HooMaN |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زمان حکومت منطق درونم به سر رسید و قرار شد که رهبری جدید بر گزینند... زمانی جدید برای حکومت آزاد....
مطالب وبلاگ دو قسمت شده اوایل از پینک فلوید بود الان از من و ضمیر هایم.... . ---------------------------------------------------------------------------- پینک فلوید آره این همونه که مورد نظر من هست همون چیز درست. زمان از یادت میره حتی نمیتونی تصورش رو کنی اره پینک فلوید یعنی نور و صدا (مطالب خوب هم پیدا میشه فقط کافیه به پست های دیگه هم سر بزنید) |
| قسمت های وبلاگ |
|
اگه چیزی که این تو هست رو بفهمی خیلی به من نزدیک می شی درباره من |
| آرشیو موضوعی |
|
محبوب ترین اهنگ شما |
| کسانی که دوستشون دارم |
|
مریم دریایی من و او حرف دل حرف های روپوش سرمه ای "فلسفه از نگاهی ساده" اشک شیطان راک & بلوز :) فیلم و سینما عشق تاریک دوستی" اتحاد دو روح بر ضد دنیا" برنده و بازنده |
|
RSS
|
| Emp |