تبليغاتX
" حکومت آزاد "
من و ضمیرهایم

..............

.........

.............................

تو کیستی و من کی ام که بگوئیم ما بر علت و انگیزه کارهای جهان آگاهیم؟

در زیر

آسمان بی پایان

بعضی ها به دنیا می آیند

و بعضی ها می میرند

جنگ در می گیرد؛صلح می شود

اما سرانجام روزی همه چیز از کار می افتد

آهن ها همه زنگ می زنند

آدمهای مغرور همه خاک می شوند

پس زمان همه چیز را روبه راه می کند

و این ترانه به پایان می رسد.

--

داستان این بارم شاید خیلی جالب تر از هر داستان دیگه ای باشه؛این قدری جالب که مطمعنن ارزش خوندن رو داشته باشه!!!

دیروز جمعه بود؛یک روز خسته کننده و مثل همیشه دلگیر اما اتفاقی افتاد که همه چیز بر عکس شد.....

وقتی وارد خونمون شدم روی پای مادرم یک بچه2 یا 3 ماهه بود.

می پرسم این بچه از کجا امده ؟

و مادرم می گه که پدرم اون رو میان شمشادهای نزدیک خونمون پیدا کرده.

و من باور نمی کنم اما حقیقت همون چیزی هست که مادرم میگه.

اوج فاجعه اونجایی هست که حقیقت نهفته هست

به هزاران چرا ها و جواب های کامل نشده

اون یه پسره با چشمانی درشت و قیافه ای معصوم و دوست داشتنی.

حال چه مشروع چه نا مشروع

اما حقیقت چیه؟

..

پی نوشت ۱: تو هنوز داری با مهربون نیگام می کنی؛نمی دونم چی باعث شده این قدر درگیر بشی اما هر چی هست من دوسش دارم.

پی نوشت ۲ : اینجا جایی حتی برای یک مرد مرده هم نیست.

تا به حال به تو گفته بودم جرعه های عشق توست که مرا رام میکند...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 23:59  توسط HooMaN | 
............

......

............................

 

گاهی وقت ها که خسته می شوم اما نمی توانم گریه کنم

باران می بارد

به گمانم آن موقع است که عاشق می شوم

و سکوت می کنم

و انگار که لبخندی هم می زنم

بزرگ می شوم

فاصله میان رویاهایم بیشتر می شود

و تنهایهایم را با تو قسمت می کنم

اصلا آن را 3 تیکه می کنیم

من دو تا

تو یکی

اما نه

من سه تا

تو هیچی

و در ساحل

با دختری با پاهای برهنه

به انتهای بی انتها فکر میکنم

و یکی می شویم

و فکر می کنیم که هستیم.

تو را چون آرزوهایت همیشه دوست خواهم داشت به شرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 23:18  توسط HooMaN | 

عاشق

من کتاب می خوانم و گه گاه در آن غرق می شوم و می میرم.

به داستان آن دختر که در ساحل با پاهای برهنه قدم می زد فکر می کنم.

من فکر می کنم؛اما فکر نکنم بتوانم به تو فکر نکنم.

اصلا من فکر می کنم یا کتاب می خوانم؟

من کتاب می خوانم و گه گاه در آن غرق می شوم و می میرم.

من می خوانم؛نان و شراب می خوانم وخود را جای یک انقلابی بزرگ می پندارم.

من می خوانم؛خداوند الموت می خوانم؛و می خواهم که به فرقه محمد حسن صباح در آیم.

من می خوانم؛غزالی در بغداد می خوانم؛ و می خواهم مثل غزالی سر به بیابان بگزارم که شاید خدا را بیابم.

روزی بهلول می شوم و روزی خلیفه...و روزی در قلعه عقاب ها خواهم بود.

دیروز آگاتا کریستی شدم و راز ده سیاه پوست کوچک را فهمیدم.

من کتاب می خوانم و گه گاه در آن غرق می شوم و می میرم.

به داستان آن دختر که در ساحل با پاهای برهنه قدم می زد فکر می کنم.

..................

من کتاب می خوانم و گه گاه در آن غرق می شوم و می میرم.

من به ساحل نیگاه می کنم و فقط از آن دختر با پاهای برهنه چیزی جز رد پاهایی باقی نمانده...

من وقتی حسابی در افکارم غرق شدم قبل از اینکه دوباره بمیرم آنها را دود می کنم.

و به ته سیگار های زیر پایم نیگاه می کنم.

--

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید.

به آنها گفت: من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه گرسنه باشید؛بفرمایید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.

آنها پرسیدند: آیا شوهرتان خانه است؟

زن گفت :نه؛او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.

آنها گفتند:پس ما نمی توانیم وارد شویم.

عصر وقتی شوهر به خانه برگشت؛زن ماجرا را برای او تعریف کرد.

شوهرش به او گفت: برو به آنها بگو شوهرم آمده؛بفرمایید داخل.

زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد.آنها گفتند: ما با هم داخل خانه نمی شویم.

زن با تعجب پرسید: چرا؟ یکی از پیرمرد ها به دیگری اشاره کرد و گفت: نام او ثروت است.و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت: نام اون موفقیت است. ونام من عشق است؛حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه ی شما شویم.

زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد.شوهر گفت: چه خوب؛ثروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! ولی همسرش مخالفت کرد و گفت: چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟

عروس خانه که سخنان آنها را می شنید؛پیشنهاد کرد: بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.

مرد و زن هر دو موافقت کردند.زن بیرون رفت و گفت: کدام یک از شما عشق است؟او مهمان ماست.

عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند.زن با تعجب پرسید:شما دیگر چرا می آیید؟

پیرمرد ها با هم گفتند:اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید؛بقیه نمی آمدند ولی هر جا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست ! :)

--

پی نوشت : از دیدن برنامه کلاه قرمزی لذت بردیم.....از جوان شدن زلیخا خوشحال شدیم.....

پی نوشت 2 : ما کلاسیک هم می خوانیم

پی نوشت ۳: سیگار نکشید اما اگه می کشید روزی یک بسته بکشید.

همه مشکل تو همین باورهات خلاصه میشه...

.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 1:29  توسط HooMaN | 
...............

.......

................................

من یک ذهن پر هستم

و پر از داستان های گم شده و تکراری

و کودکی که مدام گریه می کنید

و صدای سگی که شنیده می شود

من با ضمیر هایم هستم

 وبا یک وجدان آگاه و به نظر بیدار

و کودک درونی که با اوهام صورتی من آمیخته شده است

من فاصله هستم

من فاصله بین فاصله ها هستم

و مسافت میان رویاها

من چیزی میان شک و تردید هستم که مرا آزار می دهد

من دو دل هستم....

من رنگی میان سفید و آبی هستم

من مثل باران هستم اما...اما فقط قطره ای از آن هستم

من عاشق می شوم.....

 در روی شن های ساحل نقاشی می کنم......

 گم می شوم...اول در خیابان گم می شوم و بعد شاید در رویاهایم.......من می خواهم که تو مرا پیدا کنی.....

و وقتی مرا پیدا کردی یک داستان بی انتها خواهیم ساخت.......شاید هم یک رویای جالب....

----

"من اگر قو بودم رفته بودم

من اگر قطار بودم دیر می کرد.

و اگر آدم خوبی بودم

بیشتر از حالا با تو حرف می زدم.

و اگر به خواب می رفتم؛خواب می دیدم

اگر می ترسیدم؛قایم می شدم.

اگر عقلم را از دست بدهم؛بی زحمت سیم هایت را در مغزم نکار.

 

من اگر ماه بودم سرد می شدم

من اگر کتاب بودم؛ خم می شدم

و اگر آدم خوبی بودم فاصله میان دوستان را درک می کردم

من اگر تنها بودم؛گریه می کردم

و اگر با تو بودم؛آسوده خاطر بودم

و اگر دیوانه بشوم

باز هم می گذارید با شما هم بازی شوم؟"

--

پی نوشت : برید کوه.. ورزش کنید... بعدش از اون بالا بپرید پایین :)

--

You're the king of girl that fits in with my world

 I dreamed you had left my side

Can speak your name

……

:)

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 21:40  توسط HooMaN | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
زمان حکومت منطق درونم به سر رسید و قرار شد که رهبری جدید بر گزینند... زمانی جدید برای حکومت آزاد....
مطالب وبلاگ دو قسمت شده اوایل از پینک فلوید بود الان از من و ضمیر هایم.... .
----------------------------------------------------------------------------
پینک فلوید آره این همونه که مورد نظر من هست همون چیز درست.
زمان از یادت میره حتی نمیتونی تصورش رو کنی
اره پینک فلوید یعنی نور و صدا
(مطالب خوب هم پیدا میشه فقط کافیه به پست های دیگه هم سر بزنید)

قسمت های وبلاگ
اگه چیزی که این تو هست رو بفهمی خیلی به من نزدیک می شی
درباره من
اوراغ در و داغون گذشته
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
آرشیو موضوعی
محبوب ترین اهنگ شما
کسانی که دوستشون دارم
مریم دریایی
من و او
حرف دل
حرف های روپوش سرمه ای
"فلسفه از نگاهی ساده"
اشک شیطان
راک & بلوز :)
فیلم و سینما
عشق تاریک
دوستی" اتحاد دو روح بر ضد دنیا"
برنده و بازنده
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Emp Erorr in Your Internet Explorer !!!