![]() |
![]() |
|
| من و ضمیرهایم |
|
..............
..... ...................... من تا حالا دو بار عاشق شدم هر دوبارش هم سن طرف و اینا 26 بوده. جفت بارش هم اسم طرف و اینا سه حرفی بوده جفت بارش هم بی نتیجه بوده جفت بارش هم سر اون چشمای لعنتیشون بوده مگه چشمها چه قدر می تونن باهات بازی کنن چه قدر می تونن خوردت کنن عوضی عمرا دیگه عاشق شم دو بار قانون خودم رو زیر پا گذاشتم دو بار کم نیستا تصمیم گرفته بودم اگه این بار دومی جواب بده قانون شماره یکم رو توی دوستی عوض کنم.اما لعنتی این جور نشد. بار اول به خاطر ترس؛بار دوم به خاطر جسارت کلا فاک به نظرم باید قانون شماره دو رو هم عوض کنم شاید قانون شماره سه رو هم عوض کردم اما اگه قانون شماره دو و سه عوض شه ؛ غرورت یه ذره میره زیر دست و پا من هم خوشم نمیاد این جوری شه. اصلا از اولش نباید این کار رو می کردم کلا به ما مثل آدم بودن نیومده دیروز که داشتم دفتره پاره شده و خط خطی تقدیر و سرنوشتم رو نیگاه می کردم توی قسمت های عشق و عاشقی و ایناش نوشته بوده عشق من با بقیه فرق داره آخه به من چه با بقیه فرق داره. -- داستانک ببین عاشقتم عاشق اون پکهای سنگین سیگارتم عاشق اون دروغاتم عاشق اون پیچوندناتم ببین هر کاری می خوای بکنی بکن ولی تو دختری هستی که با دنیای من جفت و جوری حالا هی بپیچون؛هی خالی ببند ولی من و نیگاه عاشقتم حالا تو هر کاری دوست داری بکن. -- پی نوشت 1 : ببین سردمه؛سرد سردم پی نوشت ۲ : ببین هر چه قدر پورو هم باشی وقتی عاشق میشی و می خوای بهش بگی دوست دارم و اینا سخته. لعنتی.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 22:32 توسط HooMaN |
|
|
...............
....... ...................... دیدین بعضی وقت ها دوست دارید یه چیزی رو بفهمید خیلی تو کف می مونید تا بفهمید؟ و بعدش وقتی فهمیدی آرزو کنی که کاش هیچ وقت ازش سر در نمیووردی شده ؟ دیدین بعضی وقت ها فقط 10 دقیقه می خوابید اما اندازه یه روز یا بیشتر خواب می بینید و همین طور بالعکس. بعضی ها که ذهن دیوونه ای دارن همیشه با خودشون توی ذهنشون حرف می زنند این قدری که دیوانه شی.... همین طور حرف می زنن؛حرف ها ی دیگران میاد تو مغزشون رد میشه؛دیدین تو مترو یا اتبوس واسادین همه حرف می زنن؛ذهن شما هم همون جوری میشه؛در کنار اینا هی تو با خودت حرف می زنی هی فکر می کنی هی دیونه میشی هی هی و هی. وقتی می گم دیونه شی یعنی واقعا دیونه میشی! اما اونایی که ذهن های قوی تری دارن می تونن افکارشون رو متمرکز کنن می تونن همه رو مرتب کنن می دونی اون موقع چی میشه ؟ من مطعمنم چی میشه. دیگه هیچ صدایی توی مغزت نیست؛هیچی و هیچی فقط یه صدای بوق ممتد آزاد که اصلا آزار دهنده نیست اون سوت ممتد و آزاد هم به خاطر آرامش ذهنت هست؛اون موقع سبک سبک هستی؛انگار از سطح زمین فاصله گرفتی؛و همین طور یه آرامش خیلی خاصی تو تمام بدنت جریان پیدا می کنه؛اون موقع باید حواست باشه کاغذ هایی که جمع کردی با یک باد از بین نره و دوباره............... دیدی بعضی وقت ها بعضی چیز ها چه قدر عجیبه ؟ دیدین همه اون لعنتی هایی که تو صدر هستن یه جورایی مشکل دارن ؟ دیدین چه قدر بار اول عاشق می شین چه قدر اون حسه خوبه. دیدین بعضی وقت ها بعضی چیزا می تونه چه قدر تاثیر گذار باشه ؟ این از همه مهم تره دیدین بعضیا چه قدر مادر جندن ؟ یه ذره نه ها خیلیی!این دیونه هم تو یکی از پستاش در مورد اصل بقای مادر جندگی یه چیزایی نوشته بود اما الان یادم نیست دقیقا چی نوشته بود. دیدی این سیگاره بعد ناهار چه قدر می چسبه ؟ دیدی صبح ها که باید زود بلند شی اما می خوابی چه حالی میده ؟ دیدی بعضی وقت ها خودت رو چه قدر خوش بخت و یا بد بخت می بینی ؟ دیدی بعضی نگاه ها چه قدر باهات حرف می زنه ؟ دیدی بعضی وقت ها چه قدر با خودت حال می کنی ؟ دیدی بعضی وقت ها چه قدر روحت و تنت می تونه خسته باشه ؟این قدری که حتی غروری برات نمونه ؟ دیدی ندیدی دیدم ندید -- از من پرسید تا حالا عاشق شدی ؟ من هم یه ذره فکر کردم و گفتم : به گمونم آره یه بار عاشق شدم.اما الان که بهش فکر می کنم چیزی یادم نمیاد...
-- پی نوشت ! : هی آرش جدی من تو خواب حرف زدم ؟ اما خودت بیشتر حرف زدیا :) پی نوشت ۲ : بیشتر فکر کنید تا آروزهای بچگی هاتون رو یادتون بیاد.دقیقا اون موقع که خیلی بچه بودین.اون موقعی که فکر می کردین همیشه همه چیز خوبه؛آدمها؛زندگی و هر کوفت و زهر مار دیگه ای پی نوشت ۳ : به پی نوشت 4 مراجعه شود. پی نوشت ۴ : کتاب بخوانید؛کتاب اساطیر بزرگ را حتما لازم نیست بخوانید؛اما کتاب بخوانید.خوب هم بخوانید؛کتاب را نخورید؛بلکه بخوانید. پی نوشت ۵ : این پیوند های ما هم شده داستان؛یکی فیلتر شده؛یکی پاک کرده وبش رو؛یکی دیگه هم هر چی مطلب بوده پاک کرده و فقط مونده قالبش؛یهوو همه رو پاک کنم خیال خودم و بقیه رو راحت کنم دیگه :) پی نوشت ۶ : رو نت آهنگ زندگی کردن مثل دو روی سکه می مونه یه طرفش خوبه و یک طرفش بد. پی نوشت ۷ : این نمایشگاه لعنتی هم با همه کوفت و زهرماری هاش و چیز دیگه تموم شد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 22:38 توسط HooMaN |
|
|
.................
......... ............................... کلی مطلب جدید تو مخم مونده فقط هم وقتش نیست هم دوباره وقتش نیست که واقعی تر شه. اول اینکه نمایشگاه کتاب فردا روز اولش هست . اینکه ناشر اول امسال هم گاج شناخته شد قلم چی همیشه پولدار هم ۱۷۰ میلیون خرج تبلیغاتش کرده تو نمایشگاه و همینا مهم بود. قسمت ناشران(کمک آموزشی)-سالن ۹-و سالن ۲۰ تیزهوشان به به هیچی هم تبلیغ نکرده اگه امدین خوبه :) پیش ما هم بیاید کتاب هم بخرید اما نخورید بخونید :) پی نوشت : اولین قانون نایت ساید......همیشه اون چیزی که می بینیم قرار نیست اون چیزی باشه که ما می بینیم پی نوشت ۲ : به دلیل شایع آت فراوان حرف های بالا از اینکه کی چه قدر تبلیغ کرده و کی ناشر اول شده در حاله ای از ابهام قرار دارد.و ما و شما خودش رو نگران ندونیم... :) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:56 توسط HooMaN |
|
|
...............
........ ........................... اول فکر می کنم که دارم تو یه بیابون خیلی بزرگ راه میرم بعدش یه باد خیلی آرامش بخش میاد که انگاری داره با آدم بازی می کنه از لای پیرهنت میره تو یه احساس خوبی بهت دست میده منم قیافم عین این آدم هایی شده که توی این جنگای قدیمی شرکت کردند شونصد هزار نفر این ور شونصد هزار نفر هم اونور کلا هم یک نفر زنده مونده اون هم منم :) حالا می تونی فکر کنی قیافم جه جوری شده باشه؟ می رم جلوتر می شینم رو یه تخته سنگ؛آخه خیلی جنگیدم خسته شدم چشام رو می بندم و فکر می کنم به مرگ فکر می کنم به اینکه اگه قرار شد بمیرم توی یک جنگی بمیرم که بهش اعتقاد داشته باشم کلا هر جور که مردم چه با تیر چه با شمشیر زیاد کثافت بازی نشه همه جا خونی نشه زیاد تو قلبم بخوره بهتره کلا خوب تره چشام رو که باز می کنم از میان آسمون و باد یک قاصدک داره بهم نزدیک میشه آروم خودش میاد کف دستم می شینه می زارمش کنار گوشم ببینم چیزی میگه یا نه! بهم میگه باید برم به جنگ بدیها پا میشم که راه بیفتم شمشیرم رو بر می دارم و آماده می شم که برم به جنگ بدی ها اما یهو وسط راه یاد تو که می افتم پشیمون می شم به خودم می گم اگه مردم اون وقت دیگه نمی بینمت که! همون جا وا میسم منتظر می شم یکی بیاد شمشیرم رو بدم بهش اون بره خودش همه کارا رو کنه اما هیچ کس نمیاد که انگار خودم باید کار رو تموم کنم .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 23:33 توسط HooMaN |
|
|
..........
........... ........... بخواب آرام....دل دیوانه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 23:40 توسط HooMaN |
|
|
.
ماریا دختر خشمگین و سردیست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 15:41 توسط HooMaN |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زمان حکومت منطق درونم به سر رسید و قرار شد که رهبری جدید بر گزینند... زمانی جدید برای حکومت آزاد....
مطالب وبلاگ دو قسمت شده اوایل از پینک فلوید بود الان از من و ضمیر هایم.... . ---------------------------------------------------------------------------- پینک فلوید آره این همونه که مورد نظر من هست همون چیز درست. زمان از یادت میره حتی نمیتونی تصورش رو کنی اره پینک فلوید یعنی نور و صدا (مطالب خوب هم پیدا میشه فقط کافیه به پست های دیگه هم سر بزنید) |
| قسمت های وبلاگ |
|
فلسفه کُفتیه من از نگاهی ساده اگه چیزی که این تو هست رو بفهمی خیلی به من نزدیک می شی درباره من |
| آرشیو موضوعی |
|
محبوب ترین اهنگ شما |
| کسانی که دوستشون دارم |
|
مریم دریایی من و او حرف دل حرف های روپوش سرمه ای اشک شیطان "فلسفه از نگاهی ساده" راک & بلوز :) فیلم و سینما عشق تاریک دوستی" اتحاد دو روح بر ضد دنیا" برنده و بازنده |
|
RSS
|
| Emp |