تبليغاتX
" حکومت آزاد "
من و ضمیرهایم
.........................

..........

......................................

مرد دانا وقتی به داستان های نوستالوژی که خونده بود فکر کرد؛احساس کرد که یه روح بلند پرواز داره به همین خاطر خونش رو توی شهر ترک کرد و به یه روستا امد و خودش رو جای کشیش جدید معرفی کرد

شاید به دنبال ردی از چیزی می گرده که می خواد باورش کنه شاید هم داره وقتش رو تلف می کنه...

--

فصل یک وقتی شروع شد همه چیز اسلوموشن بود...لعنتی..همه چیز آرومه آروم بود.و یه صدای پیانو که اون رو به دنیایه دیگه ای می برد.

فصل یک از فاصله ها شروع شد.

از فاصله رویا تا درک؛از فاصله میان اوهام و واقعیت.

از باورها.                              

از واقعیت ها.

از چیزی فی ما بین جنون؛درک ودیوانگی.

و چند صباحی هم از عشق نوشته بود البته فقط چند صباحی.

فصل دو با مردی شروع شد که یه خال کوبیه لعنتیه قشنگ پشتش داشت

مردی که دوست نداشت از مرز واقعیت رد شه

مردی که دوست داشت تو دنیای فانتزی لعنتیش باقی بمونه.

دوست داشت فکر های بزرگه کنه و رویاهای بی انتها بسازه

مردی که خودش رو توی اوهامش غرق می کرد.

مردی که دوست داشت فکر کنه که می تونه بخنده.

مردی که دوست داره فکر کنه خلسه چه قدر می تونه لذت بخش باشه.

مردی که دوست داره نقشه های بزرگ احمقانه بکشه.

مردی که دوست داره فکر کنه که چه قدر خوش بخته و اینکه به انتهای بی انتها فکر کنه.

کتاب بخونه و با خودش هی کلمه "لعنتی" رو تکرار کنه.

با منطق درونش بجنگه و برا خودش یه شهر پر از قانون بسازه.

و براشون شماره گذاری کنه.

و آخرش هم فکر کنه که می تونه همه چیز رو نادیده بگیره.

چون اینجا حکومت آزاده لعنتیه.

و آخرش هم می خنده.

همون خنده هایی که خودش می دونه چه شکلیه

پی نوشت 1 : توهم؛نوستالوژی؛نایت ساید؛همون آهنگ پیانو که آروم بود؛یه روح خسته؛

همه رو با هم قاطی کن ببین چی میشه.

پی نوشت 2 : خیلی وقت بود یادم رفته بود ارازل بودن یعنی چی :)

نوستالوژی تو این عکس داره فریاد می زنه....

پی نوشت ۳ : می دونم الان همه دارن در مورد سیاست حرف می زنن کسایی هم که یه جو مغز تو کلشون باشه می دونن بایستی چی کار کنن بنابراین همین کافیه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 0:36  توسط HooMaN | 

.....................

.........

......................

لعنتی

این یکی از سکانس های مورد علاقه منه؛دقیقا همونجایی که دختره و پسره تو چشای هم نیگاه می کنن و عاشق هم می شن.

دقیقا همونجایی که بعدش هم دیگه رو می بوسن و بعدش هم دیگه رو بقل می کنن.آره دقیقا همون جا

اما توی سکانس بعدی کسی که قرار نقش یه آدم دنیا دیده رو بازی کنه؛وای پسر من اونجا دیونه می شم اون شخصیت مورد علاقه منه.

همون سکانسی که اون مرد در مورد عشق حرف می زنه بعدش هم می گه شما دو تا از زندگی واقعی چی می دونید.و اینکه به درده هم نمی خورید.

 توی سکانس بعدی که دختره گریه می کنه واقعا حزن برانگیزه؛اونجا واقعا وقتی یه دختر عاشق بشه رو میشه فهمید میشه درکش کرد.

تو سکانس های آخر وقتی پسره مجبور میشه؛قلب دختره رو بشکنه...خیلی درد آوره؛آخه پسره می دونه عشق فقط جزئی از واقعیته.....و اون می ترسه وارد واقعیت بشه.... .

لعنتی واقعیت؛انگار همه چیز تو همین خلاصه میشه.

من آخرش رو هنوز ندیدم ولی مطمعنم توی سکانس بعدی پسره داره سیگار دود می کنه؛دختره هم یواشکی راه میفته دنبال پسره؛که فقط بتونه ببینش آخه اون خیلی عاشقه؛شاید هم بشینه گریه کنه..................آخرش هم یا خوب و یا بد تموم میشه :)

--

پی نوشت 1 : هر وقت یه نخ سیگار داشتی؛حرومش نکن چون بعدش پشیمون میشی.

پی نوشت 2 : سیگار نکشید که بخواید بعدش به خاطر یه نخ پشیمون شید.

پی نوشت 3 :آتیش داری؟

پی نوشت 4 : یکی دیگه از پیوندهام فیلتر شد :))

پی نوشت 5 : در باب انتخابات : خداییش مردم ما چه قدر به خودشون جو انتخابات و اینا میدن.

 ببین تو هم یه روز به غلط کردن میفتی؛میگی نه ؟ باشه میبینیم حالا...

--

داستانک :

آقا امروز از سر کار که داشتیم بر می گشتیم خونه نرسیده به چهار راه یهو یه نفر از این بسیجی اسگولا پرید جلو ماشین؛یه دونه از این پوستر های انتخاباتی هم دستش بود؛آقا به این رای بده............

ما هم گفتیم یا این کسخله یا  دکتره....خداییش دیگه یارو برا ناموسش از این خطرا نمی کنه...

هیچی داشتیم بر می گشتیم که یهو یه دونه از این ماشین گنده خفنا هستن؛ داشت از کنارمون رد می شد؛یه دختره اگه نگم جنده بود مطمعنم میرم جهنم.حدودا تا کمر از پنجره عقب آمده بود بیرون؛اون هم باز یه دونه از این پوستر انتخاباتیا دستش بود؛اون هم گفت به این رای بده و اینا......

حالا بماند که تو خیلی جاها سر همین مسائل احمقانه زدن هم دیگه رو آباد کردن و اینا ولی خداییش مردم ایران خیلی جو گیرن...خداییشا

ببین؛من و نیگاه....خداییش خیلی...... :)

 نتیجه این داستان ما هم اینه که آخه آدم دلو و درست که پا نمیشه بره از این کارا کنه که....

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 20:13  توسط HooMaN | 

...............

..........

............

زندگی واقعی؛حرف های واقعی؛ببین وقتی میگم واقعی تو الان درک نمی کنی واقعی بودن یعن چی؛وقتی همه چیز برات واقعی شه که حسش کنی؛بتونی لمسش کنی؛حالا من حرفم بیشتر روی زندگیه واقعی هست.

زندگی واقعی می دونی باید چه جوری حسش کنی ؟

اصلا می دونی یعنی چی یا اینکه این قده قدی که میگی می دونم

نمی دونی که؛فقط بهتره زودتر حالیت شه

ببین وقتی تو پدر و مادرت می میره؛اون موقع فهمیدی پدر و مادر یعنی چی اون موقع فهمیدی واقعی بودن یعنی چی اون موقع فقط یه مقدار از واقعی بودن رو می فهمی فقط یک مقدارش رو.

ببین عاشق می شی یکی رو دوست داری؛یه حسه خیلی دوست داشتنی برات به وجود میاد ؛ آره اون حسه واقعیه

اگه بدنت زخمی شه وقتی درد می کشی اون هم واقعیه اون درد که آزارت میده واقعیه.

حالا اینا در برابر فهم کلی زندگی واقعیه هیچه؛مثل خنده می مونه.و واقعا هم هیچی نیست.

من هم نمی دونستم واقعی بودن یعنی چی؛تا اینکه یه مشکل واقعی برام پیش آمد

اون موقع یه ذره فهمیدم واقعی بودن یعنی چی

بعدش که مجبور شدم اون مشکل گنده رو جبران کنم؛وارد پشت دنیای کار شدم؛شاید نفهمی چی می گم شاید هم بفهمی

مجبور شدم واقعی کار کنم؛مجبور شدم واقعی کار و یا حرفی رو که دوست ندارم بشنوم لعنتی

می فهمی

واقعی

اینا من و به واقعیت نزدیک کرد

ببین هر چه قدر هم خوب باشی وقتی به واقعیت نزدیک می شی به همون مقدار هم عوضی میشی.

بعدش فهمیدم 95 درصد آدما یه مشت حروم زاده کاملا واقعین

اون 5 درصد هم تا موقعی خوبن که تحت فشار نباشن

ببین اینا همش واقعیه ها

حالا این واقعیته همه چیز رو می تونه تحت شعاع قرار بده

این واقعییت یعنی سختی؛یعنی همه چیز اون جور که هستن رو دیدن

و وقتی همه چیز برات سخت شد؛در کمال نا باوری وقتی تو هم واقعی شدی همه چیز برات آسون میشه.باور کن میشه

ببین خیلی به نفع خودته زودتر واقعی شی

اصلا چه قدر بعضی واقعیت ها مثل نایت ساید می مونه.

ببین واقعی بودن خیلی جای بحث داره؛خیلی حرف های نا گفته داره؛

اما همین قدر همین جا همین حالا به نظرم کافیه

..

پی نوشت 1 : واقعی شوید

پی نوشت 2 : هیچ وقت یادتون نره این جا حکومت آزاده

پی نوشت 3 : در باب انتخابات : خلایق هر چه لایق

به منطق درونت گوش کن....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 23:51  توسط HooMaN | 
.....

.........

................

صفحه سیاه سیاه هست

هیچی نیست

همه منتظرن شروع شه...

یک

دو

سه

 

اون همیشه تو رویاهاش زندگی کرد؛اون همیشه فکر می کرد؛اون همیشه جدا از بقیه فکر می کرد ولی جدا از بقیه حرکت نکرد شاید هم کرد.

اون با مرد دانا مشورت کرد؛ولی بعد پیش خودش گفت اون خیلی احمقه

اون نوشت و نوشت؛اما در آخر همه رو سوزوند

همه اون چیز هایی که فکر می کرد می تونه براش با معنی باشه رو سوزوند

اون نمی دونست که بعضی نگاه ها می تونه چه قدر آدم رو عوض کنه

می تونه چه قدر با آدم حرف بزنه

اما اون همه چیز رو از بین برد

و فکر کرد

به همه چیز فکر کرد

به هدف هاش؛به اعتقاداتش

و به اون نیگاه ها هم فکر کرد

به واقعی شدن فکر کرد

و به خیلی چیز های دیگه

و بعدش گیچ شد

خیلی هم گیج شد

زیاد گیج شد

و شروع کرد با خودش حرف زدن

و روی دیوار نقاشی کشیدن

و تند تند سیگار کشیدن

و هی همه چیز براش بی معنی شد

همه چیز کم رنگ شد

حتی خودش

و کم کم خودش رو هم از یاد برد

و فقط اون چشمها یادش موند

لعنتی فقط اون چشای لعنتی

به نظرت اون فهمید واقعی بودن یعنی چی ؟

اصلا تو رویا زندگی کردن برا اون بهتر بود

آره من می دونم

این جوری برای اون بهتر بود

گفته بودم بعضی نیگاه ها دیونه می کنه آدمو.....

 

زندگی واقعی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 23:29  توسط HooMaN | 
 

 

اولش یه صدای بلند امد

بعد یه نفر با صدای بلند فحش داد

آخرش هم خندید و گفت:

آشغال کثافت

آره فکر کنم همین رو گفت :)

شت و دمنت و اينا.....

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 22:20  توسط HooMaN | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
زمان حکومت منطق درونم به سر رسید و قرار شد که رهبری جدید بر گزینند... زمانی جدید برای حکومت آزاد....
مطالب وبلاگ دو قسمت شده اوایل از پینک فلوید بود الان از من و ضمیر هایم.... .
----------------------------------------------------------------------------
پینک فلوید آره این همونه که مورد نظر من هست همون چیز درست.
زمان از یادت میره حتی نمیتونی تصورش رو کنی
اره پینک فلوید یعنی نور و صدا
(مطالب خوب هم پیدا میشه فقط کافیه به پست های دیگه هم سر بزنید)

قسمت های وبلاگ
اگه چیزی که این تو هست رو بفهمی خیلی به من نزدیک می شی
درباره من
اوراغ در و داغون گذشته
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
آرشیو موضوعی
محبوب ترین اهنگ شما
کسانی که دوستشون دارم
مریم دریایی
من و او
حرف دل
حرف های روپوش سرمه ای
"فلسفه از نگاهی ساده"
اشک شیطان
راک & بلوز :)
فیلم و سینما
عشق تاریک
دوستی" اتحاد دو روح بر ضد دنیا"
برنده و بازنده
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Emp Erorr in Your Internet Explorer !!!