![]() |
![]() |
|
| من و ضمیرهایم |
|
........................
......... ....................................... من داستان ها را هر بار جور دیگر تعریف می کنم داستان آن مرد که بهترین شب زندگیش شبی بود که در رویا زندگی کرد داستانی که آفتابش بوی کهنگی می داد و بارانش بوی نا داستان دختری با پاهای برهنه که در ساحل قدم زد داستانی که سکوتش بلند تر از هر فریاد بود داستانی که قدم هایش به ورق سنگینی می کرد داستانی که هرگز پایان خوبی نداشت.... . ما انسان ها زندگی می کنیم بعضی اوقات خوب و بعضی اوقات سگی گاهی اوقات با لباس های پاره می خوابیم و با لباس های رنگی از خواب بلند می شویم ما خواب می بینیم اما کمتر انها را برای دیگران تعریف می کنیم ............. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 0:14 توسط HooMaN |
|
|
...............
...... ....................... . بابا آمد... بابا نان داد... بابا آب داد... بابا عشق نداد... بابا عشق نداد...
پی نوشت ۱ : به قول این دوستم ممد یه چی شنیدم تشتک پروندیم. پی نوشت ۲ : هه فکر کرده من اسکولم اما نمیدونه من خرم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 0:6 توسط HooMaN |
|
|
...........
.................... ........ بعضی وفت ها که خیلی خستم خیلی داغونم می افتم زمین و می شکنم می شم هزار تیکه خرد و خاک شیر میشم بعضی وفت ها که خیلی خستم خیلی داغونم نمی تونم بخوابم نمی تونم
انگار که باید تاوان شدن هایی که نباید می شد رو من باید بدم همون موقع هاست که یاد درد پام می افتم بعد به این فکر می کنم که وقتی قرار شد بیام زمین به خدا می گم این درد رو تو وجود من بزاره که همیشه باهام باشه؛که شاید تو چند بار قبلی که زندگی کردم یه اشتباه خیلی بزرگی کردم که در عوضش این درده باید همیشه باهام باشه...که خودم انتخاب کردم بعدش یاد این می افتم که من اصلا اعتقادی به خدا ندارم بعد به داستان های نوستالوژیکی که خوندم فکر می کنم. بعد از اون سعی می کنم فکر نکنم سعی می کنم افکارم باعث دیوانگیم نشه همون موقع هاست که به رویاهام پناه می برم افکارم و درد فیزیکی اونجا نمی تونن بیان این یه قانونه فکر کنم بند پنج منطق بود اونجا منطورم تو رویاهامه؛اول عاشق می شم بعد یاد این می افتم که عاشق شدن خیلی وقته تکراری شده پس همونجا می میرم گاهی اوقات با ضمیر هام در مورد خدا صحبت می کنیم اما هیچ وقت به جایی نمی رسیم بعضی وقت ها که خیلی خستم خیلی داغونم مسواک نمی زنم بعدش عذاب وجدان می گیرم که چرا مسواک نزدم به قانون هایی فکر می کنم که همیشه به خودم قول دادم بهشون عمل کنم اما هیچ وقت یادم نمی مونه خیلی کار های دیگه هم می کنم که شاید خوابم ببره اما می دونم چون خستم نمی تونم بخوابم نزدیک های صبح که میشه,انگار که سبک شده باشم می تونم بخوابم؛اون موقع می دونم میشه خوابید همیشه هر روز همون موقع؛وقتی می خواد صبح شه آره همون موقع می تونم بخوابم................
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 23:50 توسط HooMaN |
|
|
......................
....... ............................ . من دوست دارم هر وقت که بتوانم این جا باشم هر وقت که خسته و یخ زده به خانه می رسم گرم کردم استخوان هایم در کنار بخاری خوش است آن دورها آن سوی کشتزار بانگ ناقوس آهنین مومنان را به زانو زدن فرا می خواند تا به نجوای ورد های جادوئی گوش فرا دهند.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 1:15 توسط HooMaN |
|
|
...................
..... ............................. ..
بعضی حسرت ها تو دنیا وجود داره که حتی با بهشت هم نمیشه معاوضشون کرد البته اگه بخوایم باور داشته باشیم چیزی به نام بهشت و اینا وجود داره .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 0:0 توسط HooMaN |
|
|
................. ...... ......................... شب جایش را با روز عوض می کند.....نغمه های ذهن خاموش می شوند......صندلی ها چیده می شوند و همه جمع می شوند .... و بدین سان محاکمه آغاز می شود.. باورش سخت است که برای بار دوم از من شکایت شده است... بار اول را خوب به یاد دارم.... این بار انها نقض کردن قوانین شخصیتی و آسیب به خانه افکار را اتهام جلوه داده اند با این اتهام خندیدن آسان تر است تا نشان دادن عمق حماقت قاضی دادگاه منطق درونم است و شاکی ماجرا وجدان بیدارم است و موکل او ضمیر آگاهم و من هم دوباره کسی را جز شیطان برای دفاع از خود پیدا نکردم ندای درونم به عنوان منشی دادگاه است و ضیمر نا خود آگاهم؛وجدان نا آگاهم؛کودک درونم و روحم هیئت شورا و تصمیم را بر عهده دارند. اوهام صورتی؛زمان ساکن؛هویت پنهان؛باورهایم؛افکار سیاهم و شما تماشاگران این سودا هستید. ندای درونم حکمم را می خواند : نقض قوانین و از بین بردن باور باورها و آسیب به قائده باور ها. ضمیر آگاهم این چنین شروع می کند که: با نقض کردن قوانین و قائده ها نه تنها به سرشت درونیت آسیب رسیده بلکه به باور باور ها و قطعیت آنها نیز آسیب رسیده است. موکلم در پاسخ می گوید : سرشت فانی در رعایت نکردن اصول است.و این چیزی هست که با چیزی به نام منطق شما؛جور در می آید. ضمیر آگاهم در جواب می گوید : و همین منطق قانون ها را برای رعایت نکردن اصول خلق کرد.و همین طور هشدار های بعد از صلب قانون و مجازات های آن.و قانون ها هرگز عوض نمیشن. موکلم پاسخ می دهد که : همه چیز را نمی شود بر پایه منطق و قانون اندازه گیری کرد.همین طور که در دنیای شما عشق رو چیز دیگه ای غیر از قانون و منطق توصیف می کنند..... به کودک درونم نگاه می کنم...و هرگز نفهمیدم که چرا بزرگ نمی شود....به روحم می نگرم و نمی دانم چرا همیشه از من بزرگ تر است.به گذشته ای که می دانم چیست فکر می کنم.....و به آینده ای که نمی دانم.... صدای ندای درون مرا از افکارم بیرون می کشد که می گوید.تا لحظاتی دیگر هیئت شورا تصمیم خود را می گیرد.برایم مهم نیست تبرئه شوم یا نه در نهایت فقط چند بند به حماقت هایی به نام قانون اظافه می شود.................... --
پی نوشت 1 : تبرئه شدیم...... پی نوشت 2 : پازل ها را کامل کنید. پی نوشت 3 : لعنتی. |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 1:9 توسط HooMaN |
|
|
..................
..... .......................... هر از چند گاهی فکر کنید دیوانه اید هر از چند گاهی بمیرید هر از چند گاهی مزخف شوید هر از چند گاهی آهنگ های مسخره گوش کنید هر از چند گاهی با خودتان دعوا کنید هر از چند گاهی به شکم گند اتان نگاه کنید هر از چند گاهی آدم باشید هر از چند گاهی مست کنید و سیگار بکشید هر از چند گاهی ارازل بازی در بیاورید هر از چند گاهی وبلاگتان را اپ کنید هر از چند گاهی شرطی بازی کنید هر از چند گاهی با دوست دخترتان دعوا کنید هر از چند گاهی به گداها کمک نکنیم هر از چند گاهی حرف مفت نزنیم هر از چند گاهی سفر کنیم هر از چند گاهی بدهی هایتان را صاف کنید هر از چند گاهی ازدواج کنید هر از چند گاهی هم طلاق بگیرید هر از چند گاهی چراغ های قرمز را رد کنیم هر از چند گاهی فکر کنیم هر از چند گاهی معتاد شویم هر از چند گاهی ترک کنیم اصلا همون هر از چند گاهی بمیریم بهتره؛اره بهتره راحت تره حالا می دونی چرا همش سر این مسئلس که همه چیز تکراری شده همینه تکراری شده همه چیز بعضی وقت ها برا آدم تکراری میشه؛یه ذره نه ها زیاد تکراری شده؛عین فیلمی که از دیدنش حالت به هم می خوره و اینا لعنتی اصلا شت. -- دیشیم دارام رادام دام دیدیم دیدیم دادام دام رام داشه دام شادان ران دیشم دیشم جوشان تان
هه چه باهال این متنه که نوشتم خط بالاییه پشت سر هم بخونید خیلی خنده دار میشه.... . -- پی نوشت 1 : خدای من دختره عاشق شده... اصلا بهش نمیاد.... پی نوشت 2 : من هنوز نفهمیدم مشکلم با مذهب چیه... پی نوشت 3 : :)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 0:40 توسط HooMaN |
|
|
امروز روز خوبی نبود نه اصلا خوب نبود اصلا لعنتی -- پی نوشت ۱ : الان واقعا اگه کسی بود یه ذره خودم رو خالی می کردم.واقعا این کار رو می کردم.ببین جدی این کا رو می کردم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 23:32 توسط HooMaN |
|
|
.......................
................ .................................. اونجا یه دهکده کوچیکه خیلی کوچیک و خیلی آروم و با مردمانی ساده تر... مرد دانا توی اون دهکده زندگی می کرد اما مدت ها پیش اون جا رو ترک کرده بود دختر پاییز می خواست مفهوم واقعیه عشق رو بدونه و این سوالی بود که مرد دانا جوابش رو می دونست هر کسی توی دهکده در مورد دلیل رفتن مرد دانا ایده ای داشت. اما هیچ کس مطمعن نبود که چرا اون دهکده رو به یک باره ترک کرده. دختر پاییز یه روز خیلی اتفاقی شنیده بود اگه کسی می خواد مرد دانا رو ببینه بهتره به بلند ترین زمین اون منطقه بره و مطمعن باشه اون روز بارون می یاد. دختر پاییز تصمیم خودش رو گرفته بود؛اون روز ها و روز ها منتظر موند و صبر کرد. تا این که یک روز بارون گرفت. دختر پاییز خودش رو به بلند ترین زمین اون منطقه رسوند و بالاخره مرد دانا رو دید دختر پاییز خیلی آروم به مرد دانا نزدیک شد و سلام کرد مرد دانا با لبخندی بر لب گفت : سلام دختر پاییز دختر پاییز سوالش رو در مورد عشق پرسید و گفت که چیز زیادی ازش نمی دونه. وقتی حرف های دختر پاییز تموم شد مرد دانا برای اون ازعشق گفت... "عشق کلمه نیست و یا حتی بازی عشق درک شدن یه احساس خیلی خوبه دختر پاییز پرسید عشق رو چه طور میشه توصیف کرد ؟ مرد دانا گفت که عشق قابل توصیف نیست اما بعضی وقت ها احساس عشق می تونه چیزی فی ما بین سکس و دوست داشتن باشه عشق هم سادست و هم پیچیده عشق بعضی وقت ها بیشتر به یه چیز لعنت شده شبیه میشه تا درک واقعی از خود کلمه عشق بعضی وقت ها زیبا و بعضی وقت های دیگه زشته عشق به دست اوردنی نیست؛پیدا شدنی نیست؛بیشتر اوقات باور شدنیه عشق رو می تونی با مرور زمان و یا حتی توی یه لحظه پیدا کنی عشق حتما چیزی بین زن و مرد نیست عشق می تونه درک کردن از چیزی باشه که برای ما مهم باشه می تونه از یه چیز خیلی ساده و یا خیلی پیچیده باشه ... " |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 0:52 توسط HooMaN |
|
|
...........................
.......... ............................... پاتریک از جوئی می پرسه ؟ آدم ها چه طور بزرگ میشن جوئی پاسخ میده : همون طور که قبلا گفتم انسان ها نوعی احمق هوشمند هستن. اونا بزرگ میشن؛حالا به هر نحوی چه با مشکل و چه بی مشکل چه خوب؛چه بد چه زیبا؛چه زشت کلا مهم اینه که بزرگ میشن لوک که کنار پنجره نشسته و داره سیگار دود می کنه میگه: اما مهم اینه که اونا چه جور دنیایی رو برای خودشون ساخته باشن جوئی هم میگه : دقیقا مسئله تو همین دنیاهای لعنتیه اوناس جوئی ادامه میده؛یه سری از آدمها تو دنیای خیالی و فانتزی خودشون می مونن؛یه جورایی همیشه بچن بزرگ نمیشن؛واقعی نمی شن اما نگران نباش بالاخره مجبور می شن چیزای لعنت شده رو بپذیرن و می خنده اما یه سریا زود واقعی میشن؛زود عوضی می شن از حاشیه وارد متن می شن و فکر می کنن که همه چیر رو می دونن و یا می فهمن.دنیای واقعی رو پیدا می کنن و سعی می کنن که ازش پول در بیارن اما حتی اون لعنتیا هم نمی دونن واقعا چرا این کار رو می کنن. جوئی می گه : احمقانس لوک می گه : آره احمقانس پاتریک می گه :زیاد احمقانس -- داستانک دیروز تو مترو بودم داشتم بر می گشتم خونه یه دختر بچه فال فروش از بین جمعیت رد می شد و به همه گیر می داد فال بخرن رسید به من مهربون نیگاش کردم گفت فال می خری ؟ گفتم آدامس داری ؟ گفت نه گفتم چسب زخم داری ؟ گفت نه گفتم از این پرنده ها که فال فروش ها دارن چه طور نداری ؟ گفت نه گفتم سیگار هم که نداری ؟ گفت نه گفت یه فال بخر دیگه و هی گفت اما من که ازش نخریدم :) پی نوشت 1 : هه هه حتما فکر کردید ازش فال می خرم... . پی نوشت 2 : خیلی وقت بود کامنت خصوصی نداشتیم... .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 0:21 توسط HooMaN |
|
|
من که خود خرم رو می شناسم دیگه برا چی حرف مفت می زنم پس هان خداییشا والا.... . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 0:26 توسط HooMaN |
|
|
............................
.............. ........................................ . ابرها به آخرین نور از آسمان چنگ می زدند و سیاهی مانند دیوی در شب امید را می بلعید در سیاهی رویاها رفتند تنها آخرین فرد رستگار مانده بود و به آخرین خاطره از مسیح فکر کرد به آخرین بخشش در کلیسا اندیشید به خون های ریخته شده در میان گورستان با صدای کلاغ ها و بدن های پوسیده آخرین فرد رستگار به واپسین سو سو های نور نگریست و آخرین امید خود را هم از دست داد.... .
-- "فصل بیست و یک" يسوع بر شد به كفر ناحوم و نزديك شهر شد.(2)ناگهان شخصي از ميان قبرها برآمد.در او ديوي بود كه بر او چيره شده بود؛به اندازه اي كه هيچ زنجيري تاب نياورد بر نگهداري او و به مردم زيان بسياري رسانيد.(3)ديوها از دهان او فرياد برآوردند و گفتند:اي قدوس خداي!پيش از وقت چرا آمدي تا ما را ازجا بركني.(4)آنگاه زاري نمودند به او كه بيرونشان ننمايد،(5) يسوع از ايشان پرسيد: ((شمارتان چند است؟)) (6)جواب دادند:شش هزار و ششصد و شصت و شش...... . -- پی نوشت 1 اقا خواب دیدم هیولا؛تریپ زن و بچه و اینا یک حالی داشت میداد؛کلی حال داد تو خواب پی نوشت 2 : برو بعدی پی نوشت 3 : بزن سه جومونگ شروع شد. :)) پی نوشت 4 : ای بابا کانال و عوض کن بابا حالمون بد شد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 23:36 توسط HooMaN |
|
|
......................
............ ...................................... او به بلند ترین قسمت جزیره رفت سرنوشت را دیده بود به اندک زمان باقیمانده فکر کرد و بعد از آن به مرگ و فکر کرد که بعد از مرگ چیست و سعی نکرد به بعد های های آن فکر کند او به آن چشمهای گرم فکر کرد و بعد گریه کرد.وخود را تنها دید در زمان در مکان او به انتهای تقدیر خود نزدیک شده بود به برگ نوشت هایی که در دست داشت نگاه کرد به چیزهایی فکر کرد؛که دیگران نکرده بودند به چیز هایی اندیشید که دیگران نیندیشیده بودند او در خواب همه چیز را دیده بود و در نهایت سرنوشت را ورق زد..... . پی نوشت ۱ : گذشته درسته کم رنگ میشه اما لعنتی همیشه جزئی از آدمه.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 0:32 توسط HooMaN |
|
|
.............................
................ .............................. نوشته ها همه خاکستری گه گداری هم به رنگ کلاغ ها مشکی ندا ها... نجواها.... همه می دانند مشکی....خاکستری وقتی شادی رفت رنگ ها نیز همه با او رفتند. مشکی ماند خاکستری ماند سرما ماند وسوسه ماند و صدای کلاغ ها بر فراز زمینی بایر و خشک و نجواها و صداهای بی انتها و نوشته هایی که آتش گرفتند و تنها راهبه ای که رستگار ماند. و تنها راهبه ای که رستگار ماند.
پی نوشت ۱ : عجب چشم و ابرویی داشت لعنتی :)
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم تیر 1388ساعت 0:15 توسط HooMaN |
|
|
............................
........... ....................... رویا آغاز می شود....ماهی ها می میرند......گربه ها می رقصند.......صداها می روند.....روز ها می گذرند.....قلم ها می خشکند.......دل ها می شکنند.....نغمه ها خاموش می شوند......صورتک ها می گریند. آری به نظر می آید می خواهد باران ببارد؛نکند که رویا تمام شود...اما دیر بازییست که باران نباریده است..... ای کاش که این رویا تمام نشود.....می خواهم بمانم....می خواهم خیس شوم......می خواهم آرزو کنم ......شنیده ام عشق را می توان پیدا کرد....شاید در درون و شاید در بیرون...... -به نظرت عشق در اینجا چه می کند؟ آخرعشق عاشق باران است؛او می آید من می دانم..... رویا می خواهد تمام شود دیگر وقتی برای عاشق شدن نیست؛به این فکر می کنم که داستان عشق چیست؟ -------- در جزیره ای زیبا تمام حواس؛زندگی می کردند:شادی؛غم:غرور:عشق و ... روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند.اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند.چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت؛عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت: آیا می توانم با تو همسفر شوم ؟ ثروت گفت : نه؛من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد. پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود؛کمک خواست.غرور گفت :نه نمی توانم تو را با خود ببرم؛چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد. غم در نزدیکی عشق بود.پس عشق به او گفت:اجازه بده؛تا من با تو بیایم.غم با صدای حزن آلودی گفت:آه؛عشق من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم. عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.اما اون آن قدر غرق شادی و هیجان بود که صدای عشق را هم نشنید.آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر نا امید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت :بیا عشق؛من تو را خواهم برد.عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره راترک کرد.وقتی به خشکی رسیدند؛پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود؛چه قدر بر گردنش حق دارد. عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید:آن پیرمرد که بود؟ علم پاسخ داد: زمان :) عشق با تعجب گفت: زمان؟!اما چرا او به من کمک کرد؟ علم لبخندی خردمندانه ای زد و گفت :زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است :)
پی نوشت : از برای گذشته......
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 23:51 توسط HooMaN |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زمان حکومت منطق درونم به سر رسید و قرار شد که رهبری جدید بر گزینند... زمانی جدید برای حکومت آزاد....
مطالب وبلاگ دو قسمت شده اوایل از پینک فلوید بود الان از من و ضمیر هایم.... . ---------------------------------------------------------------------------- پینک فلوید آره این همونه که مورد نظر من هست همون چیز درست. زمان از یادت میره حتی نمیتونی تصورش رو کنی اره پینک فلوید یعنی نور و صدا (مطالب خوب هم پیدا میشه فقط کافیه به پست های دیگه هم سر بزنید) |
| قسمت های وبلاگ |
|
اگه چیزی که این تو هست رو بفهمی خیلی به من نزدیک می شی درباره من |
| آرشیو موضوعی |
|
محبوب ترین اهنگ شما |
| کسانی که دوستشون دارم |
|
مریم دریایی من و او حرف دل حرف های روپوش سرمه ای "فلسفه از نگاهی ساده" اشک شیطان راک & بلوز :) فیلم و سینما عشق تاریک دوستی" اتحاد دو روح بر ضد دنیا" برنده و بازنده |
|
RSS
|
| Emp |