تبليغاتX
" حکومت آزاد "
من و ضمیرهایم
...............

...

...................... .

.......باید خودم را نگه دارم.من از آن نوع آدم هایی ام که به هر تصمیم خود پابند می مانند؛آدم هایی که همیشه عواقب مسایل را می بینند.

درست است که در زندگی؛عواقب مسایل بسیاری را تا غایت خود دیده بود؛اما تنها مسایل بی اهمیت؛مانند طول دادن بحثی که به سادگی می توانست با یک عذر خواهی پایان بپذیرد؛و یا تلفن نزدن به مردی که عاشقش بود؛فقط برای این که فکر می کرد این رابطه به جایی نمی رسد.او در مورد مسایل ساده سر سخت بود؛گویی می خواست به خودش ثابت کند چه قدر نیرومند و بی تفاوت است؛هر چند در حقیقت؛فقط زنی شکننده بود؛که هرگز یک دانش آموز پایدار نبود؛که هرگز در ورزش های مدرسه نمی درخشید و هرگز نمی توانست آرامش را در خانه حفظ کند.

بر نقص های کوچک خود غلبه کرده بود؛فقط برای این که از مسایلی که اهمیت اساسی داشتند؛شکست بخورد.توانسته بود به شدت مستقل جلوه کند؛اما در حقیقت؛در همان لحظه به گونه غم انگیزی نیازمند دیگران بود.وقتی وارد اتاقی میشد؛همه به طرفش بر میگشتند و نگاهش می کردند,اما او تقریبا هر شب را تنها؛و در صومعه ای با تماشای تلویزیون به صبح می رساند,تلویزیونی  که حتی به خودش زحمت تنظیم آن را نمی داد. به تمام دوستانش این تصور را القا می کرد که زنی است که باید دشمنش داشت؛و بیش تر نیروی خود را صرف تلاش برای رفتار به تناسب همان تصویری می کرد که از خودش خلق کرده بود.

به همین خاطر هرگز نیروی کافی نداشت تا خودش باشد: زنی باشد که همچون هر کس دیگری در جهان؛ برای شادی به انسان های دیگر نیاز دارد.اما نزدیکی به بقیه آدم ها بسیار سخت بود.به شیوه های غیر قابل پیش بینی واکنش نشان می دادند؛خود را در محاصره دیواره های دفاعی قرار می دادند؛رفتارشان درست مثل خودش بود؛وانمود می کردند؛هیچ چیز برایشان مهم نیست. وقتی کسی با نگرشی بازتر نسبت به زندگی ظاهر می شد؛آشکارا او را پس می راندند؛و یا با نابغه ای بی اهمیت دانستنش؛رنجش می دادند.

ورونیکا می توانست افراد بسیاری را با قدرت و نیروی اراده تحت تاثیر قرار دهد؛اما این قدرت و نیرو او را به کجا رسانده بود؟به خلاء.به تنهایی مطلق.به ویلت.به اتاق انتظار مرگ............

  نمی توانم توصیفش کنم....وسعتش بیش از توصیف و نوشتن است..

داستانک :

ای آدم ها به عشق اعتقاد داشته باشید

ای آدم ها این یک کلمه سه حرفی نیست

ای آدمها مطمعن باشید که عاشقی نزده به سرم که دارم اینا رو می گم

ای آدمها اصلا شما آدمید ؟

 

--

پی نوشت 1 : امیدوارم زیاد ناراحت نشوی...اما خوب....چه طور بگویم.....ببین....می خواستم بگویم که...که....مرا ببخش....اما خوب؛ دوستت دارم.

 --

برق ها خاموشه ساعت فکر کنم یک نصفه شبه.....آرش عود روشن کرده...من هم پیرهنم رو در آوردم یه شمع روشنه اون وسط....از نوری که ازش ساطع میشه کمی از دسته گیتار رو معلوم می کنه... و آرش با ناخن هاش روی گیتار ظرب گرفته و وقتی ظربش به ۴ می رسه شروع می کنیم....

حالا هر کی ندونه فکر می کنن این دو تا می خوان چی کار کنن.....هیچی بابا جو گرفته بودشون نشستن آهنگ ضبط کردن...

 

خوب آهنگ lamentos رو از گروه UARAL رو من و آرش با هم زدیم میشه گفت دو تا ساز اصلی داشت البته ما کلی سوتی دادیم زدیم اما خوب زدیم دیگه.

:)

آرش آرپژ می زنه من ملودی.

اینی که ما زدیم اینهlamentos

اصل آهنگ رو هم دارم اماحجمش زیاد بود نتونستم اپلود کنم اگه دفعه بعد یادم نرفت خود آهنگ اصلی رو هم آپلود می کنم.

قابل عرض این که فایل برای اینکه راحت دانلود شه با کیفیت 56 کیلو بایت در آورده شده و کیفیتش خیلی جالب نیست اما فقط خواستم شما هم گوش کنید :)

 

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 21:50  توسط HooMaN | 
............

......

................... .

 

 چه حرف ها که برای گفتن ندارم...

چه حرف ها.

 

چه چیز ها که برای گفتن ندارم...

 

 

پی نوشت ۱ : زمان آشفتگی و بس.

 

.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 22:47  توسط HooMaN | 
.....................

........

......................... .

دخترک می دانست که عاشق پسری شده است که سرتاسرش دروغ است....

خودش هم می دانست که از حماقت است....

اما خوب...

عاشق شده بود...

با تمام وجود خواهانش بود...

ذره ذره اش را می خواست...

پسرک دیوانه بود و ...

دخترک دیوانه تر...

دخترک اهمیتی نمی داد به دروغ های پسرک...

لعنتی...

می گویم عاشق شده بود...

معلوم است که اهمیتی نمی داد...

.... .

لعنت به حماقت های بی پایان بشر..لعنت.

 

داستانک :

 

جویی می گه : هی بچه ها میشه بس کنید.

لوک میگه : آخه این لعنتی دو نخ به من بدهکاره...

پاتریک در حالی که می خنده می گه : دست بردار پسر....

 

.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 19:36  توسط HooMaN | 
 

................

.....

.................... .

 

تا حالا پست بدون شرح نداده بودم لول.

 

 

 

 

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 17:49  توسط HooMaN | 
.................

.......

........................... .

من یک دنیای متراکم هستم.

که خیالاتی در سر دارم.

می خواهم با دور شدن عزیز شوم.

تو را نمی دانم چه طور سر می کنی.

دیروز یکی از ضمیرها مرا ترک کرد.

یادت نرود که من با رنگ ها بازی می کنم.

چرا همه روز هایمان مشکی شده است در این تراکم.

که مانند مَثل شده است.

دلزده ام از تکرار مالامال روز ها و خواب.

تو را چون آرزوهایت دوست خواهم داشت به شرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری.

با آرزوهای رنگارنگ بار سفر می بندم.

تمام آن را با خود می برم.

حتی دلشوره هایت را.

برو و بعد سفر کن.

اما در ذهنت هیچی گاه مرا ترک نکن.

من کاری را که بهترین باشد می کنم.

 

چه قدر رمز و راز هوفففف :)

 

 

داستانک

 

خوب پس با این حساب من تو رو بازی می کنم !

مگه قرار نشد من تو رو بازی کنم ؟

ای بابا...

اصلا از اول همه بگن

من تو رو بازی می کنم.

من هم تو رو بازی می کنم.

و من هم تو رو بازی می کنم.

اما به نظرم من تو رو بازی می کردم بهتر بود..!

من هم اگه تو رو بازی می کردن بد نمیشد ها !!!

من هم اون وقت بهتون می گفتم خفه شید...

 

--

 

پی نوشت 1 : موفق باشی.

پی نوشت 2 : اگه گفتید کی با کی بازی کرد.

:)

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 18:50  توسط HooMaN | 
..............................

.............

............................................. .

 

 

وقتی کلی نوشتی

کلی فکر کردی

وقت گذاشتی

وقت سیو نشه

پس ریده شده به هر چی نوشتی.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 17:39  توسط HooMaN | 
..............

......

..................... .

امروز یک روز آروم بود...آروم و بی دغدغه... .

درسته که تکراری بود...اما بی دغدغه

امروز...امروز بود...دیروز نبود....فردا هم نبود...

امروز وقتی بشه فردا میشه خاطره....

دیروز معلم تاریخ بود...امروز فلسفه و فردا را نمی دانم...

امروز هیچ خبر خاصی نبود...

امروز تمام شد...

اولین قدم در راه آگاهی؛درک جهل است...

 

پی نوشت 1 : من نمی دونم این دوقلو بودن وقتی هیچ حس مشترکی توش نیست به چه دردی می خوره !!!

پی نوشت 2 : به نظرمن دختره حیف شد؛به این خوبی..به این خوشگلی..می تونست انتخاب خیلی بهتری داشته باشه....

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 16:57  توسط HooMaN | 
...................

..........

.......................... .

If i can stop one heart from breaking

I shall not live in vain

I i can ease one life the aching

Or cool one pain

Or help one fainting robin

Unto his nest again

I shall not live in vain

اگر بتوانم مانع شکستن دلی شوم؛

زندگی را بیهوده نگذرانده ام.

اگر بتوانم از رنج انسان دیگری بکاهم؛

یا دردی را تسکین دهم؛

یا قلب شکسته ای را

دوباره درآشیان سینه جای دهم؛

آنگاه زندگی را بیهوده سپری نکرده ام

 

--

داستانک :

 

داستان ما توی یه دهکده کوچیک بین راهی شروع میشه از من نپرسید اون دهکده کوچیک کجاست چون نمی دونم.....

یه دهکده بین راهی جاییه که شما می توید باک ماشینتون رو پر کنید.....یه غذای نیم روزی بخورید و اگه کمی شانس داشته باشید یه جای خواب راحت هم پیدا کنید....

توی این دهکده آدم های زیادی نمیرن و بیان....و کسایی هم که میان بیشتر از چند روز اونجا توقف نمی کنن

مطلقا نه...اونجا جایی برای موندن نیست.....نه سینمایی داره و نه پارک بازی.....کلا چیز قابل توجهی وجود نداره...

مردمانی ساده و به نظر پیر و شاید هم خسته...شاید سرنوشتشون این بوده که توی یه دهکده بین راهی زندگی کنن...

اما در هر صورت اونجا زندگی جریان داره....شاید خیلی جذاب نباشه اما جریان داره....

جوئی....لوک و پاتریک اینجا زندگی می کنن...یه خونه که کمی دورتر از بقیه خونه های دهکده قرار گرفته

***

لوک میگه : بچه ها نظرتون چیه ؟

پاتریک میگه : آره....جالبه

جوئی می گه : اما لعنتی جاش اینجا نیست.

لوک میگه : بی خیال پسر...جالبه

پاتریک میگه : شت

جوئی میگه : هی بچه ها من دیگه سیگار ندارم.....

پاتریک میگه : یه بسته سیگار بهت می دم به شرطی که قبول کنی..

جوئی میگه : قبوله.

پاتریک لیوانا رو می چینه و وقتی همگی حسابی داغ کردن میگه خوب لوک تو اول شروع کن...

لوک میگه : من چیزای خیلی زیادی یادم نیست اما تا اونجا که یادمه پدرم یه احمقه عوضی بود و می خنده اون همیشه مادرمو کتک می زد اما نمی دونم چرا مادرم باز هم عاشقش بود....من هیچ وقت پدر و مادرم رو دوست نداشتم.....یادمه آخرین بار وقتی داشتم از دست پدرم فرار می کردم تا ازش کتک نخورم از پنجره اتاقم پریدم پایین و فرار کردم و اون پشت سرم فریاد می زد لعنتی بهتره هیچ وقت دیگه نبینمت.... اون مثل همیشه مست کرده بود......احمق......من وقت زیادی رو تو جاهای مختلف گذروندم.....من یه بار عاشق شدم...عاشق یه دختر....هنوز که بهش فکر می کنم می تونم بخندم...... و سکوت میکنه

پاتریک میگه : هی جوئی به نظر میاد نوبت تو باشه...

جوئی میگه : پسر بهتره آخرین مشکل رو بزاری برا من و به جمله ای که گفته بود می خنده....

پاتریک میگه : پدر من همیشه فکر می کرد که ما رو دوست داره اما من می دونم که اون هیچ وقت نتونست معنی خانواده رو بفهمه..هیچ وقت..اون توی کارش غرق شده بود..کار بیشتر پول بیشتر.....ولی فکر کنم مادرم همیشه ما رو دوست داشت شاید سعیش رو می کرد که هم برای ما مادر باشه هم پدر اما نمی تونست

پدرم حسابی توی کارش پبشرفت کرده بود.....احتمالا کتاب چگونه یک مدیر خوب باشیم رو خونده بوده.... لعنتی....وقتی داشتم ترکشون می کردم فکر کنم چشمهای مادرم خیس بود اما پدرم هیچ احساسی نداشت خیلی سرد باهام دست داد و هیچ چیزه دیگه ای بهم نگفت....وقتی داشتم می رفتم مادرم گفت کی بر می گردی و من بهش گفتم هر وقت لازم باشه.......من همیشه دنبال یه جای آروم می گشتم تا اینکه اینجا رو پیدا کردم.... به نظرم اینجا بهتر میشه سیگار کشید.....میشه فکر کرد...میشه تصمیم گرفت.....

پاتریک و لوک به جوئی نگاه می کنن و به نظر منتظر میان...

جوئی میگه : من آدمی نیستم که بخوام به گذشته فکر کنم.....اما خوب گذشته همیشه یه جزء لعنت شده از ما باقی می مونه که تا اخر عمر همراه ماست.....تا اونجا که یادمه من همیشه اینجا بودم....نمی دونم پدر و مادرم کی بودن....چیز زیادی یادم نیست.....فقط یادمه از وقتی که تونستم روی پام وایسم اینجا بودم پیش لئونارد پیر تو همین خراب شده که من دوستش دارم اما اون مرد و از اون موقع به بعد من اینجا به جای اون زندگی کردم برام مهم نیست پدر و مادرم کی بودن.....من اینجا رو دوست دارم...من این دهکده آروم رو دوست دارم....

پاتریک میگه : من اینا رو نمی دونستم پسر

لوک میگه : لعنتی من هم نمی دونستم

جوئی میگه : اینایی رو هم که شما گفتین من نمی دونستم

پاتریک میگه : فاک

لوک میگه : دمنت

جوئی میگه : شت

و دود سیگار چهره  اون سه نفر رو گم می کنه....

بزرگ می شویم....و لعنت به ما که به همان اندازه دور می شویم...

پی نوشت 1 : می خواستم لعنتش کنم.....اما منصرف شدم.

پی نوشت 2 : کسی که بخواد من رو بخونه؛میخونه...

پی نوشت 3 : مرتیکه داف

 

:)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 21:56  توسط HooMaN | 
................................

..............

.................................... .

یک مرد خسته چه حرفی برای گفتن دارد....

یک مرد خسته؛که تمام روز؛کار می کند....

یک مرد خسته که پر از مشکل است؛چه حرفهایی برای گفتن دارد ؟

داستان یه مرد خسته آیا همیشه بد است ؟

به نظرت داستانش بوی نوستالوژی میدهد ؟

داستان بد شاید یک روز تعطیل باشد آخر می دانی او روز های تعطیل هم کار می کند...

من می دانم یکی از خوشحالی های مرد خسته در این است که در وقت استراحت در جا سیگاریه جدیدش سیگار دود کند...

آیا یک مرد خسته حق عاشق شدن دارد ؟

آیا می تواند عقب نشینی کند ؟

همه به نوعی خسته می شوند...

آن شخص می تواند همسایه بالای سری شما باشد که هر روزش یک نواخت شده است...

می تواند آن پسرک روبروی خانه تان باشد که هر روز ورق های سنگین را بار نیسان میکند....

می تواند یک کارمند باشد که از زور بیکاری خسته شده است....

می تواند گدایی باشد که از گدایی خسته شده است.....

می تواند پدر و مادری  باشد که از فرزند یاغی خود خسته شده اند....

کسی از داشتن خسته می شود و دیگری از جستجو...

و شاید زمان از نایستادن.....

و شاید حماقت از بی انتهایی...

نقطه سر خط.......

خسته ام....باور کن خسته شدم دیگه.... .

پی نوشت ۱ : خسته نباشید....

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 23:16  توسط HooMaN | 
......................

.........

......................... .

قبل از اینکه در خونه رو ببندم به آینه توی راه پله ها یه نیگاهی به موهام می ندازم و یه ذره باهاشون ور میرم.

گوشیم زنگ می خوره.....شماره نا آشناست..هر کی هست از خونه تماس گرفته..... .

بر میدارم پشت خط یه دختره هست....

 سلام می کنه...

میگم : سلام بفرمایید

میگه : ااام فکر کنم اشتباه گرفتم

 میگم : به نظر میاد اشتباه گرفتی

میگه : جدی اشتباه گرفتم

میگم :  باور کنید اشتباه گرفتید :)

آخر مکالمه وقتی قطع میکنم به گوشیم نگاه می کنم که تایم صحبت رو ببینم نوشته...

بیست وهفت دقیقه و سی و هفت ثانیه.......

به خودم میگم خوب شد اشتباه گرفته بود.......

و می خندم......

بوف کور... .

پی نوشت 1 : اون معما ها بود که آخرش می رسیدید به یه کلمه؛اون یه کلمه "دموکریتوس" هست برید ببینم آخرش رو چی کار می کنید...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 0:19  توسط HooMaN | 
..............

.....

................... .

امروز

من اونا رو ترک کردم

هنوز کسی نمی دونه

دومین روز

اونا نگرانم شدن؛دارن دنبالم میگردن.....هر کدوم از دوستام رو می شناسن دارن سراغ من رو ازشون میگیرن

به پلیس اطلاع دادن....

سومین روز

پدرم خسته شده و داره فکر می کنه.....مادرم گریه می کنه.....برادرم هنوز فکر می کنه این یه بازیه

خواهرم با دستاش سرش رو گرفته و تو خودشه...

چهارمین روز

پدرم و مادرم تو پزشک قانونین.....الان توی فامیل همه فهمیدن من گم شدم...همه ی بیمارستان های شهر رو گشتن

پنجمین روز

به نظر نا امید شدن

ششمین روز

زنگ تلفن همه رو از جا می پرونه.....از پزشک قانونی زنگ زدن می گن بیاید شناسایی

برمیگردن به نظر من نبودم....

هفتمین روز

هیچ کس حرفی نمیزنه

یک ماه بعد

به نظر همه از گشتن خسته شدن

دو ماه بعد

دیگه کسی کمتر در مورد گم شدن من حرف میزنه..اما هنوز منتظرن

پنج ماه بعد

همه به این نتیجه رسیدن دیگه در موردش حرف نزنن

یک سال بعد

دیگه کمتر در مورد من فکر میکنن...

دو سال بعد

هنوز یه نفر هست که به من فکر می کنه......اون دیروز خواب من رو دیده بود...

سه سال بعد

من عکس های زیادی نداشتم..اونا بعضی وقت ها به عکس هام نگاه می کنن

5 سال بعد

سرگردانم...خوابم یا بیدار

10 سال بعد

همه چیز عوض شده....همه چیز پیرتر شده....

20 سال بعد

هنوز کسی هست که به من فکر می کنه.....نمی تونم باور کنم که هنوز کسی به من فکر کنه

20 سال و یک روز بعد

اونی که به من فکر می کرد؛عاشقمه هنوز...

لعنتی

 من احمق نیستم........اون تنهاست..... .

داستانک :

گوشیم زنگ می خوره...جواب می دم.....تو پشت خطی........صدات گرفته.....بغض داری....می گم چی شده....جوای نمی دی...هق هقت رو می خوری و خیلی آروم میگی...

فقط بیا.......و بعد صدای ممتد بوق آزاد.......از این که گریه کرده بودی ناراحت شدم.....سریع بر می گردم.....هوا سرده....خیلی سرده؛خیلی.......

نزدیک خونه می شم...از دم پنجره من رو می بینی....انگار که مدت هاست اونجا واسادی....می یام تو....تکیه دادی به دیوار....موهات پریشونه...چشات قرمزه...دیگه وقتی من رو می بینی نمی خندی.....اینگار بی قرار شدی....اینگار بین یک چیزی گیر کردی....میای جلو محکم یک سیلی می زنی تو گوشم.......بعدشم میای تو بغلم.....من هم این قدر تعجب کردم که به بغل کردنت قناعت کنم....آروم می برمت کنار تخت....این قدر گریه می کنی تا تو بغلم خوابت می بره...می زارمت رو تخت که راحت باشی.......می خوام پاشم برم که می بینم دستم رو می گیری...احتمالا تمام مدت بیدار بودی...دوباره می گم نمی خوای بگی چی شده....اخم می کنی و هیچی نمیگی فقط دستم رو محکم تر می گیری.......با نگاهت می گی نرو..بمون...

بهت می گم می خوای همه چیز رو تموم کنی......تا این رو می گم دوباره گریت می گیره...چشات که آروم شده بود دوباره پر اشک میشه...میگی نه

من هم میگم خوبه........من هم دراز می کشم کنارت آروم زیر گوشت نجوا می کنم....یکی بود...یکی نبود...... .

 --

پی نوشت ۱ : امروز به دیروز گفت: یادت بخیر....

پی نوشت ۲ : به معشوقه نرسیدن لذتی دارد که رسیدنش ندارد...

پی نوشت ۳ : من بی واسطه ها را دوست دارم؛زیرا که بی واسطه دوستم می دارند

پی نوشت ۴ : وقتی تنها یک نفر مرا درک کند؛آماده ام برای مرگ.... .

پی نوشت ۵ : داستانک از برای گذشته.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 0:1  توسط HooMaN | 
................

.........

...................... .

من دیروز یه خواب عجیب دیدم....

خیلی جالب وعجیب بود....

البته کل خواب یادم نمیاد فقط یه چیزاییش رو یادمه...

یادمه ته داستان رسیدن به یه اسم به نام "سیمین"اگه اشتباه نکنم.... کل ماجرا زیر سر اون بود....

حالا میخوام......

خودش مثل یه مرد....

 بیاد جلو.....

 بگه کی بوده....

که دیشب امده بود تو خوابم....

:)

سیمین....؟به نظرتون کی بوده هان ؟

پی نوشت ۱: اون سه نفر با هم توی یه دعوا رفیق شدن....

پی نوشت ۳ : پیش به سوی روزهای جمعه و کوه نوردیییییییییییییییییییییییی.

پی نوشت ۲ : انسان؛انبوه نگون بخت اسرار است.

                                                                                                (آندره مارلو)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 19:57  توسط HooMaN | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
زمان حکومت منطق درونم به سر رسید و قرار شد که رهبری جدید بر گزینند... زمانی جدید برای حکومت آزاد....
مطالب وبلاگ دو قسمت شده اوایل از پینک فلوید بود الان از من و ضمیر هایم.... .
----------------------------------------------------------------------------
پینک فلوید آره این همونه که مورد نظر من هست همون چیز درست.
زمان از یادت میره حتی نمیتونی تصورش رو کنی
اره پینک فلوید یعنی نور و صدا
(مطالب خوب هم پیدا میشه فقط کافیه به پست های دیگه هم سر بزنید)

قسمت های وبلاگ
فلسفه کُفتیه من از نگاهی ساده
اگه چیزی که این تو هست رو بفهمی خیلی به من نزدیک می شی
درباره من
اوراغ در و داغون گذشته
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
آرشیو موضوعی
محبوب ترین اهنگ شما
کسانی که دوستشون دارم
مریم دریایی
من و او
حرف دل
حرف های روپوش سرمه ای
اشک شیطان
"فلسفه از نگاهی ساده"
راک & بلوز :)
فیلم و سینما
عشق تاریک
دوستی" اتحاد دو روح بر ضد دنیا"
برنده و بازنده
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Emp Erorr in Your Internet Explorer !!!