تبليغاتX
" حکومت آزاد " -
من و ضمیرهایم
............................

...........

.......................

رویا آغاز می شود....ماهی ها می میرند......گربه ها می رقصند.......صداها می روند.....روز ها می گذرند.....قلم ها می خشکند.......دل ها می شکنند.....نغمه ها خاموش می شوند......صورتک ها    می گریند.

آری به نظر می آید می خواهد باران ببارد؛نکند که رویا تمام شود...اما دیر بازییست که باران نباریده است.....

ای کاش که این رویا تمام نشود.....می خواهم بمانم....می خواهم خیس شوم......می خواهم آرزو کنم ......شنیده ام عشق را می توان پیدا کرد....شاید در درون و شاید در بیرون......

-به نظرت عشق در اینجا چه می کند؟

آخرعشق عاشق باران است؛او می آید من می دانم.....

رویا می خواهد تمام شود دیگر وقتی برای عاشق شدن نیست؛به این فکر می کنم که داستان عشق چیست؟

--------

در جزیره ای زیبا تمام حواس؛زندگی می کردند:شادی؛غم:غرور:عشق و ...

روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند.اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند.چون او عاشق جزیره بود.

وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت؛عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت: آیا می توانم با تو همسفر شوم ؟

ثروت گفت : نه؛من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد.

پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود؛کمک خواست.غرور گفت :نه نمی توانم تو را با خود ببرم؛چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد.

غم در نزدیکی عشق بود.پس عشق به او گفت:اجازه بده؛تا من با تو بیایم.غم با صدای حزن آلودی گفت:آه؛عشق من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم.

عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.اما اون آن قدر غرق شادی و هیجان بود که صدای عشق را هم نشنید.آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر نا امید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت :بیا عشق؛من تو را خواهم برد.عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره راترک کرد.وقتی به خشکی رسیدند؛پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود؛چه قدر بر گردنش حق دارد.

عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید:آن پیرمرد که بود؟

علم پاسخ داد: زمان :)

عشق با تعجب گفت: زمان؟!اما چرا او به من کمک کرد؟

علم لبخندی خردمندانه ای زد و گفت :زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است :)

خواهش می کنم نادان نمیرید.

پی نوشت : از برای گذشته......

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 23:51  توسط HooMaN | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
زمان حکومت منطق درونم به سر رسید و قرار شد که رهبری جدید بر گزینند... زمانی جدید برای حکومت آزاد....
مطالب وبلاگ دو قسمت شده اوایل از پینک فلوید بود الان از من و ضمیر هایم.... .
----------------------------------------------------------------------------
پینک فلوید آره این همونه که مورد نظر من هست همون چیز درست.
زمان از یادت میره حتی نمیتونی تصورش رو کنی
اره پینک فلوید یعنی نور و صدا
(مطالب خوب هم پیدا میشه فقط کافیه به پست های دیگه هم سر بزنید)

قسمت های وبلاگ
اگه چیزی که این تو هست رو بفهمی خیلی به من نزدیک می شی
درباره من
اوراغ در و داغون گذشته
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
آرشیو موضوعی
محبوب ترین اهنگ شما
کسانی که دوستشون دارم
مریم دریایی
من و او
حرف دل
حرف های روپوش سرمه ای
"فلسفه از نگاهی ساده"
اشک شیطان
راک & بلوز :)
فیلم و سینما
عشق تاریک
دوستی" اتحاد دو روح بر ضد دنیا"
برنده و بازنده
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Emp Erorr in Your Internet Explorer !!!